۲۲ خرداد ۱۴۰۵

آقای ماتس عزیز

 بنظرم بجا بود که خودش را بمن نشان بدهد که من یوقتی شوخی بچگانه ای باهاش نکنم. الان بسیار خجلم که چند روز پیش برای دیدن من آمد باشگاه و من فراموش کردم تیندرم را چک کنم و با بچه رفتیم نهار بیرون. چجوری من مدیر ارشد یک بانک بزرگ نوردیک را معطل خودم کردم؟ راستش چشمانش هم آبی بود ولی پلک هایش زیاد رویش افتاده بود اما با همان چشمها  بمن نگاه های مهربانانه ای کرد.ظاهرش آنطوری که در دیتینگ جذاب به حساب میاید نبود ولی بشدت آراسته بود. از چای و کشمش سبز قندهار تعریف کرد و دوباره لیوان چایش را پر کرد. بسیار آرام و فورتن بود. بمن گفت چقدر محله ی شما قشنگ است . بعد کم کم نگاه کردم به لباسش و کمی درباره ی کارش گفت و طرز برخوردش. بعد که رفت برایم پیامی فرستاد روح افزا بدین صورت :Well, I have been thinking, reflecting, and must say that you have this aura of being very soft and sensual, and at the same time very firm and precise. I like a lot 😍 

بعد من امدم خانه و در لینکدین پیدایش کردم. دیدید گفتم خوشبخت است. یک لیسانس فایننس گرفته و دو سالی دو جا کار کرده و بعد بیست و هفت سال در این بانک معروف همش سمت های Head of ... . دو تا بچه اش الان بزرگسال شده اند و. ماهی حداقل ده هزار یورو درامد دارد . زندگی اش روی اصول بوده. سلامت روان دارد و خیلی باهوش هم هست. اصلا عکسش اسمش و فامیلش کلا گویای داستان هست. عدالتی وجود ندارد. بعضی ها واقعا خیلی خوب زندگی میکنند. البته شاید بیشتر اشنا شوم و بیایم بنویسم که هیچ کس در این دنیا خوشبخت نیست و اینهم بدبخت است. آدمیزاد است دیگر٫ هر دقیفه ای یک نظری از خودش در میاورد. نکته این است که من کله خراب چه کرمی در کونم داشتم که یک پروفایلی که هیچ مشخصاتی  ندارد لایک کردم و مچ شدم.عکس های سیاه از وسایل باشگاه و بدون هیج اطلاعاتی. ماتس عزیز اسمش را هم فیک نوشته بود. 


هیچ نظری موجود نیست: