ای کاش این ویز یه کمی عقل و شعور داشت. هزار روزه از راهی که میگه نمیرم.. یه وقت میگم شاید گول بخوره و بگه لهترین مسیر همینه که تو انتخاب کردی. خیلی کامپلیمنت بزرگیه ها. این یعنی شهر رو بلد شدی. میدونی کجا چی بوده چی شده. چه ساعتی کجا چه خبره؟ اون همیشگیت رو دیگه شکل دادی واسه هر مسیر.
حالا اینا هیچی. نکته اصلی که میخوام بنویسم از بی عقلی ه ویز شروع میشه اما اصل مطلب ش چیز دیگه ست که امیدوارم بتونم خووب براتون تصویرش کنم.
بعد از اون لی آف کذایی. ( برای یک ساعت همینجای متن قفل شدم). دوباره که ازم درخواست کردن برگردم سرکار بی چون و چرا قبول کردم. امتحان الهی م اینجا بود که ببینم چطور میتونم خودمو با تغییر مسیر هرروزه از ۵ دقیقه به یک ساعت صبح یک ساعت عصر تطبیق بدم.
زیبایی مسیر. خب روزای اول که همه مسیر بهشتی بود. غرق شکوفه های گیلاس. واقعا اون زیبایی طبیعی نبود و تمام سعیم این بود که با چشمام قورت بدم همه قشنگیا رو تا دلم خنک بشه.
حالا دیگه کم کم حس میکنم خسته شدم. نه از زیبایی که هرگز بعد از نزدیک چهارسال زندگی تو این شهر یک ثانیه هم تکراری نشده برام. از طولانی بودن مسیر هرروز. ( هروقت اینو میگم یادم میاد که تهران از در پارکینگ خونه ترافیک شروع میشد و ما کاملا بهش عادت کرده بودیم. من همون آدمم ؟)
بهترین قسمت مسیر چند دقیقه ای ه که دلم میخواد ساعت ها کشش بدم. خداروشکر که انسان های فهمیده ی شهرداری سرعت مجازش رو ۳۰ کیلومتر گذاشتن.فکر کن اون آدمی که با ترافیک از در خونه درمیومد الان مسیر کارش از کنار ؛اقیانوس؛میگذره. یعنی خودم میگذرونمش. حالا که دارم تعریفش میکنم هم حتی نمیتونم باور کنم که واقعیه. واسه همین انقد طولش دادم که در موردش بنویسم چون میترسیدم به قدر کافی قشنگ نتونم توصیفش کنم. که اینطورم شده تا الان.
اصلا هر روز به عشق اون چند دقیقه پامیشم میام بیرون. اون لحظه ای که از چراغ قرمز آخر میگذرم و تو پیچ بی انتهایی آب پیداش میشه. هر روز یه جور زیباست. تو بارون؛ ابر؛ آفتاب .. اون نگاهای دزدکیم پشت فرمون با سرعتی که به زور به ۲۸ ۲۹ میرسه تصویرایی رو ثبت میکنه که میره میچسبه به جونم. حالا به این زیبایی آدما رو اضافه میکنم. اونایی که سحرخیزن؛ اومدن پیاده روی یا با سگشون قدم میزنن. ورزشکارا که یا دارن میدوون یا دوچرخه سوارن. مامانایی که نوزادشونو با کالسکه آوردن تا صبح زیبا رو کنار اقیانوس شروع کنن.. پیرمرد پیرزنایی که عادت صبحشون برای دیدن کوچه خیابون ترک نمیشه. هر روز خودمو جای یکیشون میذارم. که دارم از این صحنه لذت میبرم. گاهی که یه راننده ی بی اعصاب به تورم میخوره؛ یهو مبینم چند ثانبه رو از دست دادم و کمی با سرعت گذشتم. آها غازهای ملکه رو یادم رفت. که این روزا با جوجه های فسقلیشون این ور و اونور میرن و گاهی هم هوس میکنن بیان و وسط جاده با طمئنینه ی تمام رژه برن و یه چرتی هم تو مسیر بزنن.
همه ی حرفم این بود که من یادم نرفته یه روزی آرزو داشتم کنار به آبی زندگی کنم. حالا اقیانوس تو دو قدمی خونمه و هر روز مسیر رفتن به سرکاری که شاید خیلی دوستش نداشته باشم؛ با دزدیدن چند صحنه از این عظمت برام بهترین قسمت روز میشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر