۱۹ خرداد ۱۴۰۵

سه شنبه ، نوزده خرداد ، نه ژوئن

با اینکه وقت خوابه ولی هوا کاملا روشنه . متنفرم از اینکه روز انقدر طولانی باشه. الف میگه خوبه که . روز طولانی ، نور بیشتر. ولی من نیاز دارم تاریک بشه که مغزم بگم کافیه. تا نور هست فکر میکنم باید کار کنم. اینجا همه عاشق نور هستند و خورشید و روزهای طولانی تابستان. من؟ دلم میخواد حداقل یه روز در میون سرد باشه و بارونی. نم نم البته ، نه مثل اینجا بادی.

خوبی وبلاگ نوشتن و خوندن اینه که می فهمی خیلی چیزا که فکر میکنی فقط تو داری تجربه میکنی رو خیلی های دیگه هم تجربه میکنن. درصد کمی از آدم ها درگیر جنگ های بزرگن، بیشتریا از خونریزی های کوچیک و روزانه میمیرن. مثل همون ها که میشه توی وبلاگ ها پیدا کرد. آدم ها عموما توی وبلاگ از روزمره های به ظاهر بی اهمیت مینویسن، احساسات خرده ریزه ی شخصی. اونها که فکر میکنی کاملا منحصر به توه. مثلا اینکه وقتی لاک میزنی فکر میکنی قشنگ تر تایپ میکنی. یا مرض دفترچه جمع کردن داری و اگه دفتر خالی نداشته باشی تو خونه استرس میگیری. یا هزارتا خرده عادت دیگه که خیلی شخصی به نظر میان .
بعد که میشینی پای خوندن بقیه، میبینی نه! خبری هم نیست! آدم ها با یه درصدی از اغماض کمابیش مثل همن. از تنهایی ت کم میشه. خودت رو ، رنج هات رو و شادی هات رو کمتر جدی میگیری. کلا زندگی رو . برای یکی مثل من که سالها توی دنیای شخصی خودش زندگی کرده دونستن این خیلی واجب بود و یه جورایی رهایی بخش.

من هیچ وقت وبلاگ نداشتم، یعنی فرصتش نبود. زمانی که ما رسیدیم به وبلاگ، بقیه داشتن جمع میکردن میرفتن توییتر و اینستاگرام. الانم که وبلاگستان سوت و کوره. کیفورم از این فرصت و بهانه. مرسی آیدا .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر