شب شده. باز در وقت اضافه آمدم اينجا. شب نوشتن بهتر از روز نوشتن است. شب عصاره ي روز در دست، ميشود سوار كلمات شوي و بتازاني. روز ولي خودش در حركت است. چيزي به قلم نمي آيد.
هر روز وقتي جگرگوشه را به مهد ميدهم قلبم تير ميكشد. با اينكه خوشحال ميرود و خوشحال برميدارمش و در كل چند ساعت هم بيشتر نيست، ولي ميخواهم بدانم در تمام آن چند ساعت چشمش دنبال من گشته كه مرا پيدا نكرده؟ ميخواهم بدانم برايش چقدر طولاني يا كوتاه گذشته، آخر او كه نميداند هر ساعت چند دقيقه و چند ثانيه است. تنها حسي كه از زمان دارد احتمالا حضور و غيبت من و بابايش است. حرف هم كه هنوز نميزند بدانيم خوش گذشته يا نه. اين است كه قلبم تكه و شكسته ميشود. باز مربي ها و بعضي مادران در مهد خيلي لطف دارند كه حال خودم را ( به عنوان مادر) ميپرسند و همدردي ميكنند كه بله واقعا سخت است، ولي بهشان بد نميگذرد. شواهد هم همين را نشان ميدهد. قلب من ولي حاليش نميشود.
ولي واقعا بهتر است زبان اينهارا از همين سن ياد بگيرد تا اينكه در دوسالگي ناگهان وارد محيطي شود كه يك كلمه هم نميفهمد. دلم را خوش ميكنم اينطوري.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر