۲۰ خرداد ۱۴۰۵

روز ششم _ انرژی زنانه

 از کافه بیرون می‌آییم و در کوچه‌ی تنگ و باریک و بن بست جلوی در میایستیم تا سبگاری بکشیم. بار دوم است که می‌بینمش . هم‌سن و سال همیم اما او مجرد مانده. برایم یولشکی یک پیک دیگر میریزد و به دستم می‌دهد. لبخندی میزنم و تشکر میکنم. از دوستان قدیم و صمیمی ت است. می‌گوید خوشبحالت که دختر داری من هم دوست داشتم فرزندی هم‌سن او می‌داشتم اما ازدواج هیچ‌وقت با زندگی و روحیه‌ی من جور در نیامد. مجبورم وحشی و رها زندگی کنم. سیگار دوم و پیک دوم را میزنیم. شروع می‌کنم به آسمان و ریسمان بافتن از ازدواج و مزایا و معایب زندگی مجردی و متاهلی. خیلی به حرف‌هایم گوش نمی‌کند. اندکی سرش گرم شده. وسط حرفم می‌پرد و می‌گوید شما دخترخاله‌ها انرژی زنانه‌ی بالایی دارید. خوشبحال مردی که کنار شما زندگی می‌کند. می‌خندم و می‌گوبم شاید این نظر تو باشد و آن‌ها اینطور فکر نکنند. آنهم در این سن و سال نزدیک پنجاه سالگی. 

باز هم به حرف‌هایم توجه چندانی نمی‌کند. ت هم از کافه بیرون می‌آید و به ما می‌پیوندد. البته فقط برای سیگار.  درباره‌ی شور زندگی و احساس جوانی و انرژی زنانه‌ی من و مادرش صحبت می‌کند.  ته دلم خوشحال میشوم. خوب است که شور و عشق زندگی و انرژی زنانه‌ام را دیده‌اند و حس کرده‌اند. اما از توجه او بیشتر خوشم می‌آید.

  موقع خداحافظی بغلش می‌کنم. آرام می‌گوید دخترت را هم مانند خودت رها و آزاد بزرگ کن.  مثل خودت. برایش دستی تکان می‌دهم و دور می‌شوم. نمی‌گذارم بفهمد که کدام قسمت را اشتباه حدس زده. 

کوچه‌های زیبای نوفل لوشاتو را پیاده می‌روم و کمی پرسه می‌زنم.  باید سریع به خانه برسم و شام ب را حاضر کنم. باید کلی لباس اتو کنم و ملافه ‌ها را عوض کنم. 

باید سریع‌تر برسم‌به خانه. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر