۱۹ خرداد ۱۴۰۵

یکی از انگشتام نود درصد اوکی شده، یکی دیگه پنجاه درصد

 توی اخبار دیدم کارای مارک شاگال رو آوردن برای نمایش یه موزه همین نزدیکا. اما اصلا حالشو ندارم برم.
یه خبر دیگه میگفت شلوار قلاب‌بافی مد شده؛ پس باید حالا شروع کنم، نخ بخرم و پترنشو دربیارم و ببافم. ولی حتی حال ندارم رنگشو انتخاب کنم.
اینقدر گرسنمه، تمام مدت احساس میکنم باید ته‌چین یا لوبیاپلو بخورم. ولی حتی حال ندارم پاستا درست کنم، حتی حال ندارم منوهای آنلاینو ببینم، انتخاب کنم و سفارش بدم.
دلم هنوز آلبالو میخواد، میخوام بروکلی بخرم تا با سس ماست و لیمو بخورم. سوپری همین بغله. ولی. اصلا. حالشو.ندارم. برم.
بعضیا میگن این بهترین روزای زندگیشونه. میگن قدر این روزا رو بدون.
من فقط عوق عوق عوق، در انتظار استفراغ با پای مورمور شده و می‌می‌های سوزان و سردرد و خوب‌آلودگی، سینه مرغ با بیسکوییت میخورم. این یه طلسمه چطور بهترین روزای زندگی؟ بهترین روزای زندگی من تو نوزده سالگیم بود. البته اونم همچین آشی نبود.
میدونی مشکل درد نیست. به ایتالیایی یه کلمه داره که گوگل خوب ترجمه اش نمیکنه. گوگل میگه درد و ناراحتی. ایتالیاییش 
Disaggio 
هست. که نمیشه درد یا ناراحتی.
یه حالتی که اصلا نمیتونی رهایی پیدا کنی همش در اذیتی.
 یه کلمه دیگه هم خوب توصیفم میکنه، 
fastidio 
اینم به فارسیش توصیفم نمیکنه. گوگل میشه فارسیش میشه مزاحمت.

 آیا فردا به چیزی جز این فکر خواهم کرد؟
تازه هنوز کلی خرید برای خونه جدید داریم: کشو، قسمت کله‌ی تخت، فرش برای ورودی، آویز آشپزخونه... کاش سر کار نمیرفتم واقعا. تمام وقتم میره برای بدون فوش قانع کردن کلاینک که تو پول این سرویسو ندادی که ازم میخوایش!! اگه میتونستم فوش بدم خیلی اعصاب آرامتری داشتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر