روز شلوغی بود، مثل همه روزهای این هفته. جلسه اول یه کلاس دیگه داستان. نقد و تحلیل یکی از داستانهام که خیلی دوستش دارم و اوووف باید بکوبمش و از نو بنویسم.
دوباره این زده، اون تهدید کرده. برگشتنی از خونه الی یهو تو چشم بهم زدن پمپ بنزین قیامت شد. الی گفت اسمون ایران کلیر شده. جنگنده ها از عراق رد شدن. گفت نرید بنزین بزنید خطرناکه. رفتیم چون نصف باکمون خالی بود. قبل رسیدن جنگنده ها رسیدیم خونه.
حالا صبح میگن زدند، زدیم ولی آتش بسه. چیمون به ادمیزاد رفته که جنگ و صلحمون بره.
دقیقه نودی رسیدم خونه پست امروز رو بنویسم تا قبل دوازده شب. حس سیندرلا رو دارم.
ایدا جان اون کارنامه هفته اول تیک ششم من رو هم بزن.
شب بخیر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر