۱۹ خرداد ۱۴۰۵

امروز

 صبح رفتم دنبال یه کار اداری که دیروز هم با بابا رفته بودم و تموم نشد
متنفرم از این حاهایی که هنوز پشت میز با مانتو مقنعه می شینن و یه جوری نگاهت می کنن انگار از یه سرزمین دیگه اومدی
امروزم انجام نشد چون سیستمشون قطعه
همش هندزفری تو گوشمه و یه آهنگ و با صدای بلند گوش می دم و ریپیت ا گین اند ا گین اند اگین
باعث می شه یادم بره اون بیرون چه خبره
اسنپ می گیرم به سمت خونه، هوا گرمه به راننده می گم می شه لطفا کولر و بزنین می گه همین امروز خراب شده!
چند ساله  تابستون می شه و راننده ها همین و می گن؟
نمی رم خونه می رم پیش غزاله و کلی حرف دخترونه می زنیم
و برمی گردم خونه
الف زنگ می زنه و اینجوریه که خب کتی خانوم شنیدم دیگه نمی خوای من و ببینی و می زنه به شوخی و خنده
همه چی بدون اینکه حل شه می ره تو شوخی
چرا؟
اون حوصله نداره و خسته اس
من حوصله ندارم و خسته ام
چند نفری که باهام صمیمی ان و ماجرای مارو می دونن تو این جند وقته آخر همش می گن بابا شما دو تا چه حوصله ای دارین سر پیری اینقدر با هم کل کل می کنین!
واقعا سر پیری؟
میاد دم خونه دنبالم و می ریم خونه اون
من سالاد درست می کنم و اون سه بار غذا گرم می کنه و می خوره 
سریال ویرجین ریور و می بینیم، از این سریالاس که به هیچی نباید فکر کنی و می تونی سه ربع به هیچی فکر نکنی الکی و خب دختره خیلی نازه توش خوشم میاد ازش
گیلاسی که خریدم و می شورم و ازش می خورم
خوشمزه ترین میوه دنیاس به نظرم
گوشیم و برمی دارم و می رم رو تخت و اینستاگرام و باز می کنم و استوری آیدا رو می بینم و یادم میاد امروزم و ننوشتم
و تند تند فقط می نویسم که کاری که باید و انجام بدم
میاد تو اتاق و دوباره با شوخی خنده یکم حرف می زنیم
بهش می گم غمگین ترین جای رابطه ما اینجاس که … اونم می گه می فهمم اما نمی خوام بشنوم
یعنی اینقدر رک من حرفم و می زنم و اونم نمی خواد بشنوه
دوام میاریم اما تا کی نمی دونم

هیچ نظری موجود نیست: