۲۰ خرداد ۱۴۰۵

تکه‌ای از روز

 


یک ساعت زودتر از محل کارم زدم بیرون. وقتی رسیدم خانه همه لباس‌هایم را کندم و همان را رفتم توی تخت. پتو را کشیدم روی بدنم و همه حواسم را دادم به صدای رگبارهای تابستانی.

اینجا مردم از باران فراری‌اند. کسی زیر باران نمی‌رود یا توی باران رانندگی نمی‌کند با موزیک محبوبش، تا غرق شود در فکر و رویا.

بیدار که شدم دوباره لم دادم روی کاناپه. کاناپه‌ دست دومی که در یکی از این گروه‌های ایرانی تلگرام برای فروش گذاشته بودند. آن موقع که دنبال وسیله خانه بودم پول اسباب نو و تازه را نداشتم. هنوز هم ندارم. کاناپه چند لکه تیره کوچیک داشت،  برای همین هم با قیمت خوبی صاحبش شدم. لکه‌‌هایی که با هیچ لکه‌بری هم از بین نرفت. یک هفته بعد هم پارچه دسته سمت راستش زخم‌های عمیق برداشت چون گربه‌ام روی دسته‌اش آویزان می‌شد و عضلاتش را کش می‌داد و ناخن‌هایش را رویش می‌کشید. گربه‌ام برای هیچ کاری در خانه منع نشد. کاناپه را همیشه باهم شریک بودیم، من روی کاناپه، او روی من. حالت دلخواهی که هروقت در میانه‌اش بودم آرزو می‌کردم کاش دنیا همین لحظه تمام شود. دنیا هنوز سرجایش مانده اما یکسال است که گربه‌ام مرده و من هنوز هم آنطور که باید برایش عزاداری نکرد‌ه‌ام، آن‌قدر که عزا پشت عزا آمد.

سر شب همه پیغام‌های جواب نداده را جواب دادم، مانده فقط یکی. که آن هم چون پاسخ طولانی و بلندی برایش دارم تا الان روی هوا مانده. آن‌قدر دیر جواب مردم را می‌دهم که اصل مطلب از دهان می‌افتد و رابطه‌ها سرد می‌شود. اما واقعا گاهی در همین کارهای ساده هم ناتوانم.

۲ نظر:

  1. باز تو جواب دادی همه رو به جز یکی. من رو بگو که همشون رو ول کردم و هی بهم استرس می‌ده.

    پاسخ دادنحذف