یه سیاهی همراهمه. حسش میکنم. هر لحظه و ثانیه. ولی صبحها و روزها آرومه، خیلی کاری به کارم نداره. گاهی یه سیخونکی میزنه اما دوباره برمیگرده به حال خودش. شبهاست که انگار تازه انرژی میگیره. تا میام بخوابم یهو انگاری میاد مثل یه روح دوم میشینه به جونم. همه چی به فنا رفتست. هی بلند میشم، میشینم. دراز میکشم دوباره بلند میشم میشنم و دوباره دراز میکشیم. صد بار میچرخم به پهلوی چپ و راست. بالشتم و زیر و رو میکنم. همهی فکرام سیاه شده است. گوشیمو باز میکنم. ذهنم رو با چرتترین اخبار زرد سلبریتیها از سراسر دنیا به غیر از ایران پر میکنم. بعدش میرم سراغ ویدیوهای اشپزی که هیچ وقت قرار نیست بپزشمون و با شکمی گرسنه خوابم میبره.
فکر میکنم نباید ناشکری کنم، نباید غر بزنم. الان همه حالشون خرابه. همه مشکل دارن. حس میکنم اوضاعم اون قدری خراب نیست. هستا ولی نسبت به خیلیها شاید هنوز به قعر نرسیدم. اون وسطا دارم دست و پا میزنم. اصلا حس میکنم با همین ناشکری بیکار شدم. شایدم هنوز در مرحله انکارم. نمیدونم واقعا نمیدونم. حداقل وقتی میبینم همه باهم داریم غرق میشیم حس تنها بودن ندارم. همه همراه با سیاهیهای چسبیده به روحمون داریم خفه میشیم.
یه پسره هست به اسمه خشایاریوسفی تو اینستا از حال این روزها ویدیوهای طنز میذاره کپشن نوشته بود: این نیز بگذر ولی تا بگذرد ما درگذشتیم دیگه. همین.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر