مطمئن نبودم هنوز همون اتاقی باشه که پارسال بود. اینور و اونور پرسیدم تا فهمیدم توی اتاق تلویزیونه.
مثل یه گربه بودم که برای اولین بار میخواد به یه اتاق جدید سرک بکشه. یواش رفتم جلو. دو ردیف ریکلاینر تکی چیده بودن. اونقدر دلشوره داشتم که توی این شش ماه، تیا چقدر عوض شده. نکنه نشناسمش. نکنه اون من رو نشناسه. نکنه همونجا وایسم و نفهمم کدوم یکی تیاست.
نشمردم، ولی انگار همهشون یهدفعه از اون رخوت و خوابآلودگی دراومدن. چشمها تیز شد. نگاهها چرخید سمت من. یه غریبه وارد شده بود.
تیا ردیف دوم بود، مبل آخر، با گوشواره مروارید و پلیور صورتی یولش. سفیدی موهاش میزد به زردی. کنارش یه پیرزن لپگلی نشسته بود؛ از اون صورتهایی که انگار هنوز یه کم از بچگی رو توی گونههاشون نگه داشتن. برای تیا دست تکون دادم. بایبای کردم. همون لحظه هر دو نفر، هم تیا و هم لپگلی، انگار از مبل کنده شدن. همونجا بغضم گرفت. هیچکدومشون من رو نشناختن، اما هر دو لبخند زدن. هر دو خوشحال شدن که یکی اومده دیدنشون.
دل لپگلی رو شکستم. با لبخند از جلوش رد شدم و کنار تیا نشستم. لپگلی یه ذره نگاهمون کرد. شروع کرد به بهانه گرفتن. «من الان میخوام... من همین الان چایی میخوام.» چند نفری گفتن: «ویزیتور داری؟»
نمیدونم من رو شناخت یا نه. دیگه نمیتونه خیلی خوب حرف بزنه. مدام از مامان و بابا میپرسید. عکس نشونش دادم و گفتم الان رفتن پیش خواهرم. تیا گوش داد. بعد پرسید: «بعدش برمیگردن اینجا؟»گفتم آره، برای یه مدتی میان اینجا. بعد پرسید: «خونه خودشون کجاست؟»
گفتم ایران. توی چشمهاش نگاه کردم. اون هم نگاهم کرد، سرش رو تکون داد و گفت:«So much trouble there.»
دیگه برام مهم نبود. اونقدری که باید من رو نشناخته بود، شناخته بودم. توی مبل ولو شده بودم. با یه صداقت بیتعارف گفت: «من زیاد حرفی ندارم، تو حرف میزنی؟»
بعد یه خانم دیگه اومد سمتمون. معلوم شد از دوستهای قدیمی تیاست. با هم گلف بازی میکردن. تیا من رو بهش معرفی کرد: «این همسایه منه.»
همونجا دلم ریخت. یعنی هنوز خونه براش «خونه چرچ استریت»ه و هنوز من همسایهام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر