۱۹ خرداد ۱۴۰۵

از تروما و دیگر هیچ

امروز امن ترین و آرام ترین روز بود.یک ساعت با خانواده ویديو کال کردیم. بعد رفتم شیر بخرم از پنجره ی باشگاه دیدم خلوته و صندلی ماساژ خالیه. زود رفتم نشستم و یک برنامه ی آرامسازی بیست دقیقه ای انتخاب کردم و فکر نکردم .

زمان چیز عجیبیست. میشورد و میبرد. من و بچه هجدهم و نوزدهم دی ایران بودیم دقیفاجایی از شهرمان که بیشترین اعتراضات و کشته ها را داشت. ما تا ساعت دوازده شب صدای تیراندازی میشنیدیم. پدرم میگفت جیزی نیست تیر هواییست که مردم بترسند. از همان شب که اینترنت و تلفن و موبایل قطع شد من ماندم و مسیولیتی که دارم در محافظت از بچه. پروازمان کنسل شد و پدرش راهی برای تماس باهاش نداشت. اینکه طی چه شرایط دردناکی و چه هزینه ی گزافی بالاخره توانستیم خودمان را به استانبول برسانیم یک طرف شب خوابیدن در هتلی در ناکجا اباد و کلاه سر رفتن یک طرف.من با گردن تازه جراحی شده و چهار تا چمدان و بچه ای که ترسیده. وقتی که در استانبول پسرم توانست به نت وصل شود سیل مسیج های اه و ناله و گریه و تو چه دوست خوبی بودی حیفت شد و عکسش را بک گراند گروه کلاسشان گذاشته بودند و برایش کلی حرف زده بودند و در دنیای کودکی شان فکر کرده بودند که مرده است. وقتی بهشان زنگ زد صدای جیغ خوشحالی و گریه میامد. 
بالاخره وقتی ما رسیدیم خانه هر دومان ترومازده بودیم. هی همدیگر را بغل کردیم گفتیم ما طاقت اوردیم ما بالاخره رسیدیم و تا یک هفته هی بغل هم گریه کردیم. تا یکماه پسرک کابوس میدید و چند بار در خواب راه رفت و با من حرف زد و ... بهش گفتم شاید بهتره با روانشناس صحبت کنی گفت نه میخواهم فقط با تو حرف بزنم. روزهای زیادی غصه خوردم و فکر میکردم بعد از این همه دیگر هیچوقت خوشحال نخواهم بود. راستش همانطور هم انگار شد. در روزهای جنگ و بی خبری از خانواده من آدم دیگری شدم. پذیرفتم که ایرانی قرار نیست خوشحال باشد وقتی از هر کوچه ای یک جوان پرپر شده . آنوقت شد که بعد از این پذیرش و برای بقا بی حس شدم و دیگر فکر نکردم. 

هیچ نظری موجود نیست: