۲۳ خرداد ۱۴۰۵

شب آخر

گفت یه وقتایی حس کرده ما و آینده‌مون برام مهم نیست و برا اون چیزهایی که مهمه وقت نمی‌ذارم. همون موقع که دی‌ماه اتفاق افتاد، باید پروپوزال این پایان‌نامه کوفتی رو می‌نوشتم، ولی دستم نمی‌رفت. به نظرم پوچ‌ترین کار دنیا همین بود که بعد اون سرکوب خونین و قطعی اینترنت بشینم طرح تحقیق بنویسم. دستم نمی‌رفت. اما تو اینستا حسابی فعال بودم و تو گروه‌های تلگرامی با آدما بحث می‌کردم. ددلاین نزدیک و نزدیک‌تر شد و من چیزی ننوشته بودم. دانشگاه یه ایمیل داده بود به دانشجوهای ایرانی که در کنارتون هستیم و اینا سرویس‌های دانشگاهه براتون و اینا. یه وقت مشاوره گرفتم، رفتم گفتم اینطور شده و به ددلاین نمی‌رسم. اونم ده روز ددلاین رو برام تمدید کرد. یه چیزی سرهم کردم تحویل دادم و با نمره معقولی پاس شدم. حالا داشت می‌گفت که اون موقع نگران بوده نتونم فارغ‌التحصیل بشم و ویزامون بره روی هوا! گویا تا یک هفته پیش هم همچنان نگران بوده نتونم پایان‌نامه‌ام رو جمع کنم و فارغ‌التحصیل نشم و الخ. 

درس خوندن اینجا راحت نیست، ولی شرایط انسانی رو بیشتر درک می‌کنن. سایت دانشگاه تو نمونه دلایل موجه برای اکستنشن گرفتن برک‌آپ رو هم نوشته بود! ترم اول رابرت جلسه قبل امتحان گفت don't struggle alone و اگر حالتون خوب نیست، تا 48 ساعت قبل ددلاین هماهنگ کنید و اکستنشن بگیرید. اون موقع خیلی شوکه شدم، اما بعد از دو سال قلقش دستم اومده.

گفتم من دوسال برای اپلای تلاش نکردم که اینقدر راحت از دستش بدم. حواسم بود، حواسم هست و قطعا که من این مدرک رو می‌گیرم. حرفم رو شنید اما قبول نکرد. همچنان به نظرش به اندازه کافی تلاش نکرده بودم. فهمیدم بهم باور نداره. درد داشت...

در موردش حرف نمی‌زنیم. در بی‌حوصله‌ترین حالت ممکن چمدونم روجمع می‌کنم که فردا برای سه هفته آخر این پروگرم برم فرانسه. تا دو سه روز قبل جشن فارغ‌التحصیلی که میاد فرانسه نمی‌بینمش. جشن گرفتن مدرکی که باور نداشته بتونم بگیرمش!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر