امروز روی صندلی ماساژ باشگاه ، وقتی موزیک رسید به Famous Blue Raincoat و من پرت شدم روی تپه های پارک آب و آتش ، خیره به اتوبان و ماشین ها و پل طبیعت ، تو حالی که انگار بهم وحی شده و نور بصیرت درونم رو روشن کرده، قهمیدم چرا قلیه ماهی خوشمزه ای که الف آخر هفته درست کرده بود ، بهم نچسبید.
تجربه ها هزار لایه دارن. حتی اگر موقع تجربه شدن بهشون آگاه نباشی. گره خوردن به یه مکان ، به یه جمع و اتمسفر. بو و دما و غلظت دارن. اتفاقای قبل و بعدشون حتی ، یه توالی معنی دار از خاطره ها می سازه. مثلا Famous Blue Raincoat ، خسته است. سرده. قدم زدن های طولانیه، پریشونی کشنده اس، خاطره ی آدم هاییه . و جاش تا ابد روی نیمکتیه توی پارک آب و آتش که از روش پل طبیعت رو نگاه میکردم. برای من توش همون قدر صدای کوهن میاد که صدای ماشین ها و ترافیک اتوبان تو یه غروب خسته ی شلوغ.
برای همین فکر میکنم بعد مهاجرت هیچ تجربه ای دیگه قرار نیست تکرار بشه. اینجا تجربه های لذت بخش تازه کم نیست ولی تلاش برای تکرار قبلی ها ، از پیش شکست خوردست. چون هیچ وقت نمیشه تمام اون لایه ها رو با تجربه های تازه همراه کرد. تازه این وسط کار برای کسایی که سعی کرده ان تجربه های غنی تری داشته باشن سخت تره. بعضی ها خیلی درگیر مکان و زمان و کیفیت ها نیستن، کلا کم عمق تر تجربه میکنن لحظه ها رو. نه خوب یا بد، حالشون فرق داره. بعضی ها ولی تووماچ هستن تو تجربه ی احساسات. دریافتشون لایه لایه تر و عمیق تره از زندگی . میرن تو بحر ماجرا به عبارتی. فکر میکنم این آدم ها مهاجرت کنن ، پوستشون کنده اس. حالا اینکه پوست اندازی به نفعشون باشه یا نباشه ، مسئله ای است علی حده.
قلیه ماهی رو باید دور یه سفره ی شلوغ خورد، ماهی یه بار، جمعه. موقع خوردنش باید صدا به صدا نرسه از همهمه ی بچه ها. باید تمبرهندیش رو قایم کرده باشن تو فریزر بزرگی که دست سین بهش نرسه که خالی خالی تمومش کنه. باید قبلش سبزی باغچه باشه، همراهش ترشی سیر حلوا شده از نرمی، بعدش رنگینک. و پشت بندش باید دراز به دراز افتاد و چرت زد.
تجربه ها هزار لایه دارن. حتی اگر موقع تجربه شدن بهشون آگاه نباشی. گره خوردن به یه مکان ، به یه جمع و اتمسفر. بو و دما و غلظت دارن. اتفاقای قبل و بعدشون حتی ، یه توالی معنی دار از خاطره ها می سازه. مثلا Famous Blue Raincoat ، خسته است. سرده. قدم زدن های طولانیه، پریشونی کشنده اس، خاطره ی آدم هاییه . و جاش تا ابد روی نیمکتیه توی پارک آب و آتش که از روش پل طبیعت رو نگاه میکردم. برای من توش همون قدر صدای کوهن میاد که صدای ماشین ها و ترافیک اتوبان تو یه غروب خسته ی شلوغ.
برای همین فکر میکنم بعد مهاجرت هیچ تجربه ای دیگه قرار نیست تکرار بشه. اینجا تجربه های لذت بخش تازه کم نیست ولی تلاش برای تکرار قبلی ها ، از پیش شکست خوردست. چون هیچ وقت نمیشه تمام اون لایه ها رو با تجربه های تازه همراه کرد. تازه این وسط کار برای کسایی که سعی کرده ان تجربه های غنی تری داشته باشن سخت تره. بعضی ها خیلی درگیر مکان و زمان و کیفیت ها نیستن، کلا کم عمق تر تجربه میکنن لحظه ها رو. نه خوب یا بد، حالشون فرق داره. بعضی ها ولی تووماچ هستن تو تجربه ی احساسات. دریافتشون لایه لایه تر و عمیق تره از زندگی . میرن تو بحر ماجرا به عبارتی. فکر میکنم این آدم ها مهاجرت کنن ، پوستشون کنده اس. حالا اینکه پوست اندازی به نفعشون باشه یا نباشه ، مسئله ای است علی حده.
قلیه ماهی رو باید دور یه سفره ی شلوغ خورد، ماهی یه بار، جمعه. موقع خوردنش باید صدا به صدا نرسه از همهمه ی بچه ها. باید تمبرهندیش رو قایم کرده باشن تو فریزر بزرگی که دست سین بهش نرسه که خالی خالی تمومش کنه. باید قبلش سبزی باغچه باشه، همراهش ترشی سیر حلوا شده از نرمی، بعدش رنگینک. و پشت بندش باید دراز به دراز افتاد و چرت زد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر