ساعت دوازده رسیدم شهرداری و پیام دادم من دم در منتظرت هستم. رستوران رو دیروز اون پیشنهاد داد و گفته بودم من رزرو میکنم اما کلا یادم رفته بود. دقیقا قبل ازینکه بهش پیام بدم، دم شهرداری زنگ زدم رزرو کردم. نشستیم و از این پرسید که تجربه کار نکردن چطوره. از پروژه های شخصیم گفتم. از بحران چهل سالگی که پارسال از خودم پرسیدم که برای دلم میخوام چیکار کنم… که رفتم کلاس نویسندگی ثبت نام کردم. از دورهی یکساله که شروع کردم. از یک سالی که به خودم فرصت دادم یاد بگیرم و بنویسم و نترسم از اینکه نتیجه بد بشه. از اینکه هنوز دلم نمیخواد کاری که براش درس خوندم و دکترا گرفتم رو ادامه بدم. از این گفتم که یک کافه کتاب تو شهر بغلیمون داره باز میشه و مرد بهم گفته بود بیا برو اینجا یکم کارآموزی کن ببین تو که همیشه رویای کافه کتاب زدن داشتی اصلا دوست داری این مدل کار رو… یک دفعه بهم گفت میدونی من دو تا کتابفروشی داشتم تو ونزوئلا؟ چشمام گرد شد. گفت ولی نمیشد اداره کرد. گرونی بود، روزی شش ساعت برق نبود. آب نبود. دستگاه فتوکپی داشتم و کار نمیکرد. هیچی کار نمیکرد. حقوق نمیتونستم بدم… پرسیدم اصلا چی شد که از فرانسه سر در آوردی؟ چرا نرفتی یک کشور اسپانیایی زبان مثلا؟ گفت اون موقع ازدواج کرده بودم و با همسرم اومدم… به این فکر کردم خودم چقدر آدم میشناسم که بخاطر رابطههاشون جایی موندنی شدن… یاد میم افتادم که بعد از برک آپ با الف رفت لندن و گفت فرانسه هیچوقت انتخاب من نبود و بخاطر الف اومدم چون اون اول پذیرش گرفت و انتخاب کرد بیاد اینجا. البته خوشبختانه الان که براتون مینویسم میم عزیزم یک سال بیشتره که برگشته فرانسه و عجالتا فردا با دخترها میریم پاریس گردی و شب هم پیش میم میمونیم. از لندن که برگشت یک ماهی پیش ما موند تا خونه پیدا کنه و دخترها خیلی باهاش دوستن و از امروز خوشحال بودن که فردا میریم خونه عمو میم.
اصلا چی داشتم میگفتم؟ اینکه قسمت قشنگ روز برام ناهار خوردن با دوست جدید ونزوئلاییم بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر