۱۷ خرداد ۱۴۰۵

برای یک شنبه و دو روز قبلش


به نام خدا. ده میلیون دلار!

آیدا تاکید کرده بود که اول آرزوهات، از قلم ننداز پنج میلیون دلار رو. فکر کردم حالا که آرزوه چرا ده نباشه؟ یا بیشتر؟ بعد فکر کردم بخدا من به یک هم راضی ام!

از آرزوی شخصی داشتن میترسم. اگر آرزو داشته باشم باید امید هم داشته باشم، و امیدوار بودن این روزها سخت ترین کار دنیاست. از این شرایط متنفرم. که تویش آرزوهایم شده ماندن در کف هرم مازلو. تازه همون هم بسیار دور و سخت. تو یک جهان موازی ، همون که توش شجاع و مشتاقم ، سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید! تمام روز را وقت دارم برای خیال بافی. نه که حالا نویسنده باشم ولی جرات میکنم که خودم را تخیل کنم مثلا توی یک کلبه ، روی یک تپه ی سبز، جلوی در مثلا ، با یک نوشیدنی گرم توی دستم. که نشسته ام و به افق نگاه میکنم و به نوشته ام فکر میکنم. و صدای کوهستان می آید و من بلدم هیچ کاری نکنم . فقط بشینم آنجا و گوش کنم و نگاه کنم و توی ذهنم هیچ باید و شایدی نباشد.

تقصیر من نبود! من پر شور بودم و پرتلاش . حتی همین حالا هم هی زور میزنم که راه دنیای فانتزی را گم نکنم. مثلا میشینم هری پاتر میبینم. روی دستم با خودکار ساعت میکشم. حتی مثل هانسن و گرتل ، برای خودم ، توی راه خورده نان میریزم ، ریز ریز. در حد شکلک روی آینه، یادداشت روی یخچال، جامدادی تازه ی عروسکی،  ولی لامصب هیچ کافی نیست. کشورم ، خانه ام، خانواده ام اجازه نداد نمیدهد از کف هرم مازلو بیایم بالا. این روزها که حس میکنم از کف هرم هم آویزانم. فی الواقع اینجا که ما بودیم، هستیم ، خیال سیخی چند؟

الان هم هرچند یکی دارد آن عقب سرپایین افتاده اش را به تاسف تکان تکان می دهد ، ترجیح میدهم تمرکزم را نگه دارم روی همان دلار . آرزوی شخصی داشتن ، جرات میخواهد! الان برای شجاع بودن خسته ام.
 

برای دو روز قبل:

اومدم برای دیروز و پریروز بنویسم. آیدا گفته بود سه روز عقبی و سه تاش رو باهم باید بذاری. گفته بودم من تقریبا همیشه مینویسم الردی. دو تای آخری از همونا رو میام میذارم. بعد که اومدم نوشته های روزهای قبلم رو دیدم فکر کردم که نه. نوشته برای وبلاگ باید فلان باشد و بهمان نباشد. بعد حالا دارم فکر میکنم بی خیال بابا! همین هم تمرینه! خود آسیب پذیر و ناکامل رو در معرض قرار دادن. لخت بیرون ایستادن توی باد و اجازه دادن به پوست برای نفس کشیدن.

دو: امروز روز آخر بود تو دفتر. داشتم عادت میکردم تازه! ریدن بهم. دوباره انگار مار نیشم زد. هنوز تو شوکم و نمیدونم چه واکنشی نشون بدم حتی. دلم میخواد بذارم فردا بهش فکر کنم و الان فیلم ببینم. به آیدا گفتم میخوام تو چالش وبلاگ نویسی شرکت کنم. مرض دارم قشنگ! شاید هم سیستم دفاعیمه که فرو نریزم . وصل شم به چیزهایی که خودم رو توشون زندگی میکنم. مثل نوشتن. الان باید دوباره از هفته ی دیگه بشینم پای اپلیکیشن ها. ببینم چی کار کنم. وقتم برای یاد گرفتن نرم افزارهای لازم برای دفتر برندا تقریبا تموم شده. یا مثلا یه هفته اش مونده. فکر میکنم باید همون مسیر قبلی رو ادامه بدم. چندتا دفتر هست که پوزیشن دارن الان. بشینم براشون اپلای کنم توی هفته ی آینده. از این وضعیت خسته ام. شرایط بدیه. دوباره استرس داره میاد سراغم . حالا خوبش اینه که این وسط نتیجه ی ام آر آی اوکی بود. فکر کن وسط این بدبختیا سرطان هم بگیری. دلم میخواد فیلم ببینم با اینکه دیره. تقریبا ده و نیمه. ولی میخوام یه چی ببینم. یه کم آشغال پاشغال بریزم تو مغزم . شلوغ شه به بدبختیام فکر نکنم. به درک. الان نمیتونم وضعیت خودم رو تحلیل کنم. ولی چرا باز احساساتم قفل شده و غصه نمیخورم؟! ولش کن. فردا صبح اول میشینم برای آیدا مینویسم و بعدش هم ببینیم چی میشه. یه کاریش میکنیم .فردا باید برم خرید . همه چی تو خونه تموم شده. شاید هم رفتیم هلند. نمیدونم. الان میخوام یه فیلم ببینم. از نظر روحی نیاز دارم به کیل بیل.

 

یک:
سخته؟ وحشتناک! از پسش برمیام؟ چاره ای ندارم! پس آره! دارم فکر میکنم به مصاحبه ی دوشنبه. داچ میخوان. خیلی شفاف هم داچ میخوان ولی خب کاری نمیتونم بکنم. همینه که هست. باید ببینم با توجه به کم و کسری که دارم چطور خودم رو پرزنت کنم. فایده نداره برای من فیک کردن خودم. همین که هستم دیگه! تجربه میشه دربدترین حالت. حالا ببین چطور انرژیت رو باید مرتب کنی و بهینه سازی کنی. برای روزهای پیش روت برنامه بریز. اینکه بدونی چی کار کنی خودش بخشی از کاره عزیزم! این هزار بار! و البته "بخشی" از کار! بعدش باید بقیه کار رو هم انجام بدی. جای سختش فرار نکن!

الان چی ژوزه؟ الان اول اپلیکیشن یونی رو بفرست بره دیگه! از مغزت بیرونش کن! بعد بشین برای دوشنبه ببین چی ها رو باید آماده کنی. یه فایل میسازی میذاری رو دسکتاپت. شامل چندتا مدرک که بردنش خوبه. بعد هم فردا رو تمرین میکنی چطور اینها رو پرزنت کنی و به قول الف مثل طاووس میری مصاحبه! تمام انرژیت رو میذاری دیگه. بعدش هم که برگشتی شروع میکنی برای پوزیشن های دیگه و عقب موندگیت از پروژه اینفرابو رو یه کم بهبود میدی. باید تا آخر هفته به جای خوبی برسی با برندا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر