۱۷ خرداد ۱۴۰۵

#دلبستگی

... پس از مدت ها شب گذشته رو تنها خوابیدم ، دختر کوچیکه مثل هر شب پیشم نخوابید ... دلبستگیهای این زندگیم اونه و خواهر بزرگه . 

معمولا کوچیکه هر شب میاد و خودشو تو دلم جا می کنه و با هم میخوابیم... دم دمای صبح که میشه دختر بزرگه میاد جلوی پنجره میشینه و حیاط رو نگاه میکنه ..... 

از موقعیکه آتش بس اعلام کردن، چند شب شده که بیهو از خواب پریدم دیدم تنهام و تپش قلب شدید گرفتم ... دیشب که از خواب پریدم بعد مدت ها تپش قلب نداشتم و خیالم آسوده بود .... اصلا بعد مدت ها دلبستگی دیگم که رفتار دفاعیم هم هست بالاخره برگشت ... 

#خوش_بینی همیشه کمکم کرده که شرایط سخت رو راحت تر بگذرونم . حتی اگر اتفاق نیفتاده باشه .... قبلنا از خوش بینیم شرمم می شد ولی الان دوسش دارم ، همراه زندگیم شده .... امروز که اومد ، تو دلم گفتم هورااااا و فهمیدم چقده برام ارزشمند بوده و هست.... 

دختر بزرگه سنگ کلیه و مجاری ادراری داره ، نه سال پیش که آوردیمش غذا خشکش نهصد هزار تومن ناقابل بود امروز فقط یه غذاش یازده میلیون شد... امیدوارم ایندفعه سنگهاش فرار کنن برن و لوبیاهای کوچولوش آروم بگیرن.

#خوش_بینی عزیزم بهت امیدوارم

الان که مینویسم کوچیکه اومده کنارم گرد شده و خوابیده ... امشب تنها نیستم .... دلبستگی کوچکم کنار مست و من خوشبختم....

هیچ نظری موجود نیست: