۱۷ خرداد ۱۴۰۵

هفتم ژوئن

 کل امروز از خبرها دور بودم. چی میگن؟ بی‌خبری، خوش خبری. از ع و شین خواهش کرده بودیم بیان کمک برای اینکه چند تا پلاک مونده سقف آفیسم تموم بشه. البته عملا پسرها کار کردند و من و شین معاشرت. و خب ستاد سرگرم سازی بچه‌ها هم بودیم. شین رو فقط سه ساله می‌شناسم اما باهاش هم میشه با کیفیت معاشرت کرد، هم می‌شه سکوت کرد. از دلتنگی‌هامون گفتیم. از جنگ و کاری که این چند ماه باهامون کرده. از بچه داشتن تو این حال و روز ایران… از دلتنگیم گفتم و گریه کردم. از اینکه چقدر به ایران رفتن فکر می‌کنم. حتی شده چند روز. بهم گفت برو. معطل نکن با این حال و روزی که داری. جام جهانیه احتمالا درگیری بیشتر ازین سطح نمی‌شه. اونها که رفتن، بچه‌ها رو که گذاشتم خوابیدن، به مرد گفتم نیاز دارم برم ایران. حتی اگه شده برای شش روز. بلیط‌ها رو نگاه کرد و گفت باشه. 

لباس پوشیدم و زدم بیرون چون باید مینی لانگ این هفته رو حتما میدویدم تا امشب. هوا خوب بود، عالی بود یعنی. به این فکر کردم تهران گرمه خیلی، اذیت میشم حتما. بعد به مامان و بابا فکر کردم… به اینکه چند روز برای دیدن من تهران میمونن؟ بعد باز اون ورِ خسیسم که هی دودوتا چارتا می‌کنه اومد بالا. فکر کردم شاید این ششصد هفتصد یورو بیشتر ازینکه من برم ایران، به درد مامان و بابا بخوره… به کارهای دندونپزشکی مامان فکر کردم. باز دیدم این بچه‌ی درونم چقدر می‌خواد بره ایران. بالا و پایین می‌پره. یاد خودم آوردم که خودمم مهمم. رسیدم خونه دیدم سارا یک توییت فرستاده که دوباره شروع کردن تهدید کردن و دوباره موشک انداختن… هیچی دیگه. الان با حال مزخرفی دارم می‌نویسم حداقل این تکلیف شبانه رو تیک بزنم.


هیچ نظری موجود نیست: