۱۷ خرداد ۱۴۰۵

نوشتن به مثابه درد

 به خودم گفتم چرا نوشتن اینقدر سخت شده برام؟‌ در وبلاگستان چطور میتونستم اونقدر راحت و روون از جزئیات بنویسم، چطور میتونستم اونقدر موضوع برای نوشتن داشته باشم؟ بعد خوندم که دوباره حمله شده، کورتیزول را دیدم که داره ترشح میشه، فکر کردم شاید دوباره اینجا نباشه، قطع بشه، دوباره پرت بشیم تو قفسی که بودیم، دوباره حصار بکشن دورمون، یه رج اضافه کنن به این دیواری که هست، که همین سرک کشیدن هم‌ نشه دیگه، کلماتم رفتن، فرار کردن، مغزم خالی شد یه هو، چیزی برای نوشتن ندارم وقتی زندگی کردن بعیدترین کار ممکن شده، جایی خونده بودم که: "گویی همه با هم برای همیشه در زیر برف‌های زمستانی مانده‌ایم. دیگر نه اسبی هست، نه سواری، نه کوچی و نه بهاری..."* همین آقا، همین .....

.

* مجموعه شعر گریزهای ناگزیر، محمد حقوقی

هیچ نظری موجود نیست: