۱۷ خرداد ۱۴۰۵

یکی از همین عصرها/ روز چهارم

 با اشکان کلاس داشتیم؛ نقد و تحلیل داستان عصر همین روزها. چشمم رسمن نزدیک رو نمیبینه. دور تصویرها و حروف رو یه هاله گرفته. وسط کلاس رفتم و عینک نزدیک بین سهیل رو زدم. تصویر واضح شد. یاد داستان عینک افتادم که شخصیت اول داستان عینک پیرزن مهمان را برمیداشت و تازه میدید روی تخته چه خبره. فقط برای من مسئله اینطور پیش رفت که تصویر خودم هم شفاف شد و یهو فهمیدم چقدر شبیه مامان شدم. پنجاه سالگی مامان وقتی من حدودن بیست سالم بود. عجیبه که تمام عمرم شبیه بابا بودم و حالا دارم به پنجاه سالگی مامان شبیه میشم. تمام کلاس مامان روی صفحه، مبایل با من سر کلاس بود، مثل مادر و دختر داستان زویا پیرزاد...

هیچ نظری موجود نیست: