باتری اجتماعیم داره تموم میشه . اخر هفته باید میچپیدم خونه جای هرکار دیگه ایی. اما الان باید با رییس و همکارا بریم جوج بزنیم.
خستم ادم مورد نظر رفته سفر کاری و دلم یک جوریه . نوامبر برای همیشه میره و تحمل نبودنش عمیقا سخته.
بعد این وسط ادم خبرا رو میشنوه و فکر میکنه چقدر مشکلاتش الکین. دارم قشنگ نمی نویسم از بس ک جان ندارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر