ادم هايي كه بلد نيستند قصه بفروشند ،آدم هاي تنهايي هستند
آدم هاي تنهايي كه در قصه هاي ديگران گم ميشوند ،آدم هاي بي هويتي مي شوند . آدم هاي بي هويت ، خودشان را باور ندارند آدمي كه خودش را باور ندارد را ، هيچ كس نمي تواند دوست داشته باشد . قصه ها ،تنهايي آدم ها را پر نميكنند و سرگرداني ،بلاي جان آدمي ميشود كه ميخواهد قهرمان زندگي ديگران باشد.
هر روز آب ميروم و كوچك تر مي شوم ، اين روزها نامرئي تر از هميشه بين آدم ها در رفت و آمد ام ،گاهي حتا خودم ، تصويرم را در آينه گم ميكنم و غربت ، چون شمشيري برنده هر روز در شكم ام بيشتر فرو مي رود . وقتي هر روز زخمي بشوي ،درد را درست تشخيص نميدهي ، يك جور بي حسي آگاهانه براي زنده ماندن همه جان و تن ات را پر ميكند. ياد مي گيري زخمت را جوري ببيندي كه هيچ كس جز خودت از آن باخبر نباشد.
سي سال از زماني كه براي هميشه فراموش كردم قصه ساختن و قصه فروختن ، چقدر براي به مقصد رسيدن پر اهميت است ميگذرد و من هنوز راه خانه را پيدا نكرده ام…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر