رضا نوشته:
«اینستاگرام را باز میکنم. سه دایرهٔ اولی که کنار دایرهء خودم هستند را نگاه میکنم. هر سه، زن. هر سه در زمانی و جایی مختلف با من خوابیدهاند. هر کسی هم نداند اینستا همیشه میداند. دهانم را میشورم و مسواک را روی پایهاش میگذارم. ترازوی لعنتی را هم هل میدهم که بچسبد به دیوار.»
میم تکست میده بیروناینا هستی عصری؟ هستم. الان خونهم ولی دیرتر میرم کافه، میرم از هفت دریا بگذرم.
یاد قدیما میفتم که داشتیم زندگی رو کشف میکردیم و داشتیم از صف بیرون زدن رو تنرین میکردیم. با یه کاسه سالاد بزرگ میومدیم میشستیم پای مونیتور و میرفتیم تو یه جهان موازی. جهانی که توش تخیل کردن ممنوع نبود.
به خودم میگم «امروز داری همون تخیلها رو زندگی میکنی آیدا».
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر