۱۹ خرداد ۱۴۰۵

بچه ها گل آقا

دارم جمع و جور می کنم! خیلی مس مس کنان، از بچگی عادتم بوده خونسرد بودن! شاید به عمه م رفتم، شایدم به مادرم! نمی دونم. فقط می دونم ازشون زیاد تاثیر گرفتم. شاید این حجم از به تعویق انداختن روشی بوده برای دوام و ادامه تو یه محیط غیر قابل کنترل.
مقصد کجاست نمیدونم! وسایلم تو یه کوله جا میشه، یا چمدون یا یه وانت اینم نمیدونم...
فقط میدونم، حس می کنم رفتن خیلی نزدیکه
یواش یواش خداحافظی هامو میکنم، یواش یواش سوگواریمو انجام میدم، یواش یواش آماده رفتن می شم
مقصد هنوز برام مشخص نیست
اگه همین چند ماه پیش بود مثلا خیلی دلم میخواست از زمین برم، سالها اینو میخواستم
اما یهویی دیگه دلم نخواست آسمونی شدن رو، الان چند ماهیه که بعد از چند سال دلم میخواد با پاهام رو زمین بمونم
اومدم سراغ کتابخونه م، یادمه یه زمانی میخواستم از خودم یه فیلم بگیرم و بذارم که «تمام سهم من از دنیا، یه لپ تاپ بود و این کتابا»
اما بالاخره سهم من از دنیا بزرگتر شد حالا دلم میخواد برگردم به همون روزا! آدمیزادِ احمق 
سخت بود و سخته هنوز هم، دست کشیدن و خاک و گرفتن از یه سری رمزتاز کاغذی، پرتت می کنن به اون زمان که پول نداشتی اما تو اولین نمایشگاه کتاب عمرت نو نماز خونه مدرسه ۸۰۰ تومن دادی برای یه کتاب داستان، که چقدر ارزشمند بود، که چقدر ارزش داره برات...
 «بچه ها گل آقا» دریچه ورود من بود به دنیای خواندن پیوسته... سالها پیش آرشیومو رد کردم و فقط آخرین شمارش رو نگه داشتم
شاید بعد از بیست سال برای اولین بار به فهرست منتشر کنندگانش نگاه کردم، اون زمان که می خوندم برام مهم نبود! اما الان می دونم چه کار بزرگی کردن. روحت شاد باشه آقای کیومرث صابری فومنی(گل آقا)
با جست و جوی اسمش دیدم ایشون قبل از انقلاب هم معاون سردبیر مجله توفیق بود که توقیف شد.
اینو که خوندم دوباره یاد دوستان عزیزم افتادم، دوستان دیده و نادیده ای که وقتی میخوام ازشون حرف بزنم دچار یک خود سانسوری میشم تا مبادا بی احترامی کرده باشم به...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر