روزهشتم ؛ برای ت کتاب استانبول پاموک گرفتم ، خوشحال و خندون نشستم کافه، عینک زدم که مثلا دارم کتابمو امضا میکنم و تقدیم میکنم، گفتم به نظرم هر آدم یه شهر داره، تو شهرت استانبول هست، داشت فیلم میگرفت از اطوارهام و یه چیزی رو باید بگم دارم میرم استانبول برای زندگی، بعدش بوس وبغل و اشک شوق بود. چه دلم برای ت تنگ میشه .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر