پسرش که میره سالن برای تمرین والیبال ، او و همسرش یک ساعتی فرصت دارند که با هم قدم بزنند و حرف بزنند .
پیاده روی شون که تموم شد توی کافه نشستند .
کافه روبه رویش باز بود ، آسمان آبی بود با کمی ابرهای پراکنده ،
آفوگاتو و آیس لاته سفارش دادند .آیس لاته با سیروب کارامل ، یک شیرینی دلپذیری داشت.
از وقتی در اوضاع نه جنگ نه صلح بودند لاجرم باید اخبار رو می خوندند مخصوصا توی چند روز اخیر که درگیری ها در جنوب ایران بیشتر شده بود، گوشی رو برداشت که اخبار جام جهانی رو چک کنه که توی اخبار از تهدیدات حملات به ایران نوشته بود برای همون شب .
از وقتی اوضاع اینطور بود انگار یک سلفون روی شادی و آرامش اونها کشیده بودند یک لایه روی تمام احساس های خوبشون بود .
کلاس سپهر که تموم شد رفتند که سر بزنند به مادر و پدر رها.
ساعت های نزدیک افتتاحیه جام جهانی بود ،،منتظر شروع برنامه افتتاحیه بودند ، سپهر یکی یکی از همه پرسید که طرفدار کدوم تیم اند که ببینه فینالیست میشوند یانه .یک هیجانی در صدایش بود که همه رو به ذوق می اورد .
هر کی اسم یک کشوری رو گفت ، اسپانیا، آلمان و...
هیچ کس نگفت ایران .
چه حس غریبی بود...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر