۲۲ خرداد ۱۴۰۵

روز هشتم _ رخوت ظهر جمعه

 از صبح که بیدار شدم دارم در اینستا می‌چرخم و پرسه می‌زنم. پرسه‌ی بیهوده.  حوصله‌ی خواندن کپشن‌ها را هم ندارم. همه را سیو می‌کنم تا بعد سر فرصت بخوانمشان. ظهر جمعه‌ی داغ خرداد مرا در خودم فرو برده. انرژیم کم شده و حوصله‌ی ناهار درست کردن را هم ندارم. قرار است دخترک املت بخورد و من هم شویدپلوی خالی با سالاد و ترشی. چون همین‌ها را آماده دارم. 

روی کاناپه‌ی مخصوص خودم دراز کشیده‌ام و فقط برای ریختن چای از جایم بلند می‌شوم. به خودم می‌گویم اشکالی ندارد. تو هم آدمی یک روز بیخیال و تنبل باش و فقط استراحت کن. به هیچ جای دنیا برنخواهد خورد. اما می‌دانم که برخواهد خورد!

به حیاط می‌روم تا گربه‌ی قشنگم را ببینم و به او غذا بدهم. به خانم همسایه می‌گویم دوستم برای مادرش دارو می‌خواهد و پیدا نمی‌کند. اسم و عکس دارو را می‌فرستم برای شوهرش که اگر در داروخانه‌اش دارد برایش بیاورد.  چند دقیقه بعد تلقن می‌کند و می‌گوید امکان ندارد پیدایش کند. مواد اولیه‌اش نیست!

برای دوستم ناراحتم. این دارو برای مادرش واجب و حیاتی‌ست. به او قول می‌دهم باز هم‌ پیگیری کنم و دنبالش بگردم. 

دوباره پای گوشی ولو می‌شوم. اخبار زنان افغان حالم را دگرگون می‌کند. نمی‌دانم چرا هیچ‌کس هیچ کاری نمی‌تواند بکند. چرا صدا از کسی در نمی‌آید. چرا به هیچ جای جهان برنمی‌خورد اینهمه زن‌ستیزی و دشمنی. 

اما متاسفانه عقلم به جایی قد نمی‌دهد. خوابم می‌آید. شاید در خواب آرام شدم . شاید...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر