۲۲ خرداد ۱۴۰۵

پنجشنبه ۱

 دیروز صبح حدود ساعت نه از خواب بیدار شدم،بعد از صبحانه تند تند حاضر شدم .میدونستم که تا شب خونه نمیام یکم بادوم وزنجبیل خشک برداشتم با دفترچه یادداشت، زدم بیرون وسط کوچه یادم افتاد عینک متا رو جا گذاشتم برگشتم بردارمش که همسایه طبقه پایین رو دیدم شروع کرد به حرف زدن در مورد گربه اش وتشکر از اینکه پسر شما باهاش بازی میکنه... یکم باهاش تعارف تیکه پاره کردم وعینکو برداشتم و رفتم . با عینکه حالم خیلی بهتره بنظرم از سیری خیلی باشخصیت تره.

باید میرفتم یه گالری تو پاسداران که یه اقای دندونپزشک میخواست داخل مطبش چون  فضا بزرگ بود هر دو یا سه هفته یکبار از کارای مستر نمایش بذاره ،یکی از دوستان که اشنای دکتر بود گفته بوده که فلانی کار مستر داره . اولش فکر کردم ول کن . .بابا حوصله ندارم حالا کاررارو ببر بیار اونجا باشه دوهفته که چی بشه.... در نهایت الف راضیم کرد. دیروز روز اخر بود 

باید کارارو جمع میکردم ودرست وحسابی دوباره بسته بندی میکردم ومیفرستادم خونه ،اقای دکتر خودش نبود منشی بود که اصلا کمک نمیکرد. یاد روز افتحاحیشون افتادم ، خانم منشی با موهای شینیون شده  داعم در حال دلبری از دوستای اقای دکتر بود . پارتنر دکتر که یه دختر قدبلند ولاغر بود گویا به هنر علاقه داشته که دکتر مطبو کرده بود گالری. کارهارو بسته بندی کردم وکارها رو فرستادم خونه.  بعدش رفتم ایونت فرشته که تم دهه شصتی بود .ینی از این همه خلاقیت و جسارت جوونا حال میکنم واقعا چرا انقدر ما بخودمون سختی میدادیم ؟؟ 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر