۲۲ خرداد ۱۴۰۵

پنجشنبه ۲ هیتو

 دیروزمو دوقسمتی کردم چونکه از یکساعت دیگه تا شب دوباره باید تو خیابونا باشم ونمیرسم شب مشقمو انجام بدم. 

بعداز ایونت فرشته رفتم کافه فوکاچیای عزیزم ،دختره خودش نبود سر پروژه بود. دلم برای کرم بروله هاش واقعا تنگ شده بود با یه امریکانو خوردم وزنگ زدم به بچه گفتم گفتم تا نیم ساعت دیگه حاضر باش نزدیگ شدم زنگ میزنم بیا پایین که بریم.              قرار بود ساعت پنج بریم فرهنگسرای نیاوران که شب نهصدوپنجاهم مجله بخارا بود واختصاص داده بود به ای قصه وتولد هفت سالگیه ای قصه بود. همه جا پر از بادکنک و کاغذای رنگی تولد بود همه محوطه ،یسری میز بود با وسایل نقاشی که بچچههارو خوب مشغول کرده بودن یسری میزم بود که محصولاتشونو میفروختن ،وقتی ایران نبودم ای قصه واقعا نجات دهنده بود برای من بچه دار. رفتم از یه دختری که پشت یکی از میزها ایستاده بود چند تا سوال بپرسم گفت من مسوولش نیستم صبر کنین الان صداشون میکنم ،وقتی اون دختر مسوول اومد سریع شناختمش کیانای هیتو بود وای خیلی خوشحال شدم گفتم تو اینجا چیکار میکنی دختر گفت من خیلی وقته باای قصه کار میکنم. گفتم وبلاگ نویسی هستی گفت نه خیلی شلوغ بودم ولی ایدا دیگه باید بیاد هممون به یه برند لباس جدید مدل هیتو نیاز داریم ، گفتم باور میکنی من هنوز لباسای هیتو رو بعضیاشو دارم ومیپوشم ،خندید گفت واای منم، جفتمون باهم به این نتیجه رسیدیم که ینی چی اصلا ایدا رفته نشسته اون کله دنیا اونوقت اینجا این همه کار داره بلند شو بیا دیگه والااا 

جلسه ای قصه تا ساعت هشت طول کشید ،بعدش با بچه رفتیم ابمیوه خوردیم ،رسیدیم خونه بعد از شام جلوی تی وی خوابم برد یکم بعد رفتم در رختخواب تا خود ظهر.  چندتا از بچهها امروز اپنینگ دارن و کلی ایونتم که در جریانه ساعت نه شب هم کنسرت،. از هفته قبل که بلیط گرفتم همش میترسیدم جنگ بشه و کنسل بشه .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر