تلویزیون رو روشن کرده. عبدالله و خانوادهٔ چهلتیکهاش سر شام نشستهاند. نیلای با بغض میگوید: «میخوام ازدواج کنم.»
— امروز میخوای آشپزی کنی؟
— آره. من که کاری ندارم. «سین» هوس کتلت کرده بود انگار.
— خوب. چیا لازم داری؟
— یه پیاز. سیبزمینی. گوشت چرخکرده.
ساعت هشت و نیم صبحه. نُه باید سر کار باشم.
با بدوبدو ماشین را میزنم بیرون. مغازه سر کوچه. بزرگترین پیاز را انتخاب میکنم. میخواهم کمی بخنده. میدونم وقتی ببیندش میگه: «وااااه. این چیه؟ قدِ سرِته! کوچکتر نداشت؟»
برمیگردم. همهچیز را میدم دستش. پیاز را که میبینه، جیغ میزنه:
— واااه! این رو از کجا گرفتی؟ این که قدِ سرِ منه!
چند تا پیاز کوچولو را براش رو میکنم.
— خب، این شد یه چیزی.
دوباره زیر لب چک میکنه که چی قرار بود بپزه. من میرم طبقه بالا. لپتاپ روشن. شروع کار.
ساعت ده شده. از پایین صدا میآید:
— چی قرار بود درست کنم؟
از بالا داد میزنم:
— کتلتِ سیبزمینی!
— پوستکن کجاست؟
— کشوی سوم!
از این جلسه میرم به آن جلسه. هدفون روی گوشمه. باز صدای مبهمی میآد:
— قرار بود چی درست کنم؟
روی لینک جلسه کلیک میکنم. وضعیت: BRB. دوربین خاموش. داد میزنم:
— کتلتِ سیبزمینی!
از پایین داد میزنه:
— ای بابا... کبابتابهای درست کردم که!
داد میزنم:
— فدای سرت! اونم خیلی خوشمزهست.
جلسه تمام میشود. لپتاپ را میبندم. میآیم پایین.
روی میز آشپزخانه، سیبزمینیهای پوستکنده، بلاتکلیف توی یک کاسه گود جا موندن.
روی مبل نشسته خیره به تلویزیون. بدون اینکه سرش را برگرداند، میگه:
— پاک کلهام خراب شده... حتی سیبزمینیها رو پوست کنده بودمها. نمیدونم چی شد، یهو کبابتابهای شد.
نگاهم میافتد به صفحهٔ تلویزیون:
عبدالله و خانوادهاش هنوز سر شام نشستهاند. نیلای با بغض میگوید: «میخوام ازدواج کنم.» هنوز خبر ازدواج مجدد را هضم نکرده بودند که فتحی، پسربچهای را میآورد تو که ادعا میکند مادرش اینجاست. بچه میگوید: «باشاک مادرمه.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر