۲۰ خرداد ۱۴۰۵

ٰرهایی در عصر کم نور

بالاخره بعد از سه سال تلفنم زنگ خورد. درست زمانی که امیدم را به کلی از دست داده بودم، خبرش را شنیدم. همان لحظه که خبر را شنیدم، بی‌اختیار گریه‌ام گرفت. گوشی را که زمین گذاشتم، حس کردم با هر نفس، تکه‌ای از سنگینی‌ای که این همه مدت روی گلو و قلبم نشسته    . بود، از من جدا می‌شود و فرو می‌ریزد

.بعد از سه سال، بالاخره می‌توانستم بار سنگین تمام داستان‌های این سال‌ها را زمین بگذارم

به آفتاب کم‌رمقِ ساعت هفت بعدازظهر نگاه کردم، اشک‌هایم را پاک کردم و برای خودم قهوه دم کردم تا آرام‌آرام مزه‌مزه‌اش کنم

.همین

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر