۲۰ خرداد ۱۴۰۵

چهارشنبه ، بیست خرداد ، ده ژوئن

 بارون میزنه و نمیزنه. هوا سرد هست و نیست. آسمون بین آفتاب و ابر مردده . و حتی توی روز یا شب بودن. من توی تخت نشستم و فکر میکنم زورم به دنیا نمیرسه. وقتی زورم به دنیا نرسه از خودم انتقام میگیرم. روی نهار سنگین دیرموقع ام یه بستنی مگنوم دبل چاکلت بادومی میخورم و به خودم فحش میدم.

امروز با اختلاف توی روزهای اخیر بدترین روز بود. با تمام مترهای سیاسی ، خانوادگی ، دوستانه، کاری . دنیا چرا زمان نمیده که لااقل سرت رو از آب بیاری بیرون یه نفس بکشی بعد بری در اعماق؟ امروز زورم نمیرسه . یه شکلات میخورم باز و میرم تو تخت. حوصله ام نشده هنوز روتختی رو درست کنم. وسط به هم ریختگی اش میشینم و به خودم فحش میدم. کنار دستم یه مشت آجیل هست. بدون میل و به اجبار میریزم تو حلقم و به بهانه اش به خودم فحش میدم دوباره. دستم برای خودم روه. میدونم صعیف بودن ، قربانی بودن تو این شرایط آسونتره. راه آسونتر رو دارم میرم و به خودم فحش میدم .میدونم فردا دوباره سراغ خودم میرم. اون خودم که زورش زیاده. ولی الان زورم نمیرسه . فلذا باز هم شکلات میخورم، چشمام رو میبندم و به خودم فحش میدم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر