۲۰ خرداد ۱۴۰۵

بستنی انبه و توت‌فرنگی و بعضی چیزای دیگر

 دیشب رفتیم سینما. برخلاف هیاهوی اطرافش، فیلم مزخرفی بود. قبلش زنگ زد که: «یه چیزی بپوش که با موتور بریم.» می‌داند عاشق موتورسواری در شب‌های تهرانم. بعد از فیلم بستنی خوردیم، با تکه‌های توت‌فرنگی و انبه و شکلات. گفتم موهایم را ببندم، گفت: «نه، بذار یه کم باد بپیچه تو موهات.» بعدش تمام راه را با موهای پریشان، پشت موتور، میان چراغ‌های شهر آواز خواندیم. آخر شب برگشتیم خانه و شام خوردیم. فیلم مزخرف تمام شده بود، اما بستنی هنوز مزه می‌داد، باد هنوز لای موهایم مانده بود و بعضی ترانه‌ها هنوز زیر لبم می‌چرخیدند. انگار شب، از همان جایی که قرار بود شروع شود، پیچیده بود به راه دیگری. بعد با خودم فکر کردم ما برای بعضی چیزها بلیت می‌خریم، وقت کنار می‌گذاریم، از قبل درباره‌شان حرف می‌زنیم، اما آخرش چیز دیگری در حافظه‌مان می‌ماند. انگار زندگی همیشه جای دیگری اتفاق می‌افتد، یک قدم آن‌طرف‌تر از چیزی که برایش برنامه ریخته بودیم. مثل جاده‌ای فرعی که بی‌هوا می‌پیچی و جهان تازه‌ای را کشف می‌کنی، که لذت سفر همین بیرون زدن از برنامه است، لذت زندگی هم ... 

هیچ نظری موجود نیست: