تسلیت گفتن و همدردی در زمان سوگ برایش سخت ترین کار عالم بود.زبانش قفل میکرد اصلا نمی دونست به ادمی که عزیزی رو از دست داده چی میشه گفت .حالا قرار بود به کسی تسلیت بگه که به تازگی از تیمش جدا شده بود و شاید جاهایی از دوستی ساخته شده شان ترک خورده بود.تسلیت برای از دست دادن همسرش که فقط 41 سال داشت.
می گفت از فشار و استرس ایست قلبی کرده ، دوران پساجنگ بود پساجنگ هم نبود ، نه جنگ نه صلح بود با کلی تهدید های روزانه، پر از استرس و فشار بودن آدمها .
از اول هفته هماهنگی ها انجام شده بود ، قرار بود ۱۰ ، ۱۲ نفری با هم از همکاران بروند با مدیرشون.
صبح یک گلدان ارکیده سفارش دادند، ناهار رو که خوردند آماده رفتن شدند، اما یکی یکی ادمها با بهونه های مسخره نیومدند .
شاید فکر می کردند مرگ فقط برای همسایه است .اتفاق بد فقط برای دیگری است .
مکانیزم های دفاعی ادمها .!!! مدیرشون هم نیومد و فقط ۶ نفر رفتند . به قدری جو سنگین بودو فشار و گریه و شوک ... یکی می گفت عزیزی که ادم از دست میده انگار یک حفره توی قلبش به وجود میاد که هیچ وقت پر نمیشه .راست میگفت.
رها وقتی رسید خونه انگار کل بدنش خالی بود.خسته .قلبش تیر می کشید. روز سختی بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر