۲۰ خرداد ۱۴۰۵

تراپی

 از بعد از جنگ‌ اول که می شه حدود یک سال پیش اضطراب هام اینقدر زیاد شد که دیگه از پسش برنمیومدم

شماره دکتر روانپزشک نونو رو گرفتم و باهاش حرف زدم می شه تابستون پارسال، دکتر ایران نیست و ما همیشه ویدئو کال می کنیم اگه اینترنت باشه. برای اضطراب و افسردگی که بعد از جنگ خاطرات جنگ بچگی هام و نبودن بابا و نا امنی و یه عالمه سوراخ سنبه ای که به اون موقع ها ربط داشت و با خودش کشیده بود بیرون و من انگار هیچ وقت در اون صندوق و از ترس باز نکرده بودم، یه دارویی تجویز کرد که هم شروعش و هم قطعش تقریبا پدرم و درآورد. داروی جایگزینش به مراتب باهام مهربون تر و نرم تر و آروم تر برخورد کرد و من تازه بعد از سالها فهمیدم که می تونستم اینقدر اضطراب با خودم همه جای زندگی نکشم…

دکتر بهم گفت یکم که آروم تر و آماده تر شدی با هم حرف می زنیم و تو تراپیت و با دکتری که بهت معرفی می کنم شروع می کنی و من به خاطر آخرین تجربه از لایف کوچ و نراپیست آخرم و …  فراری از دوباره این‌ مسیر و رفتن با یه بی اعتمادی زیاد

و الان ۸-۹ ماه می گذره و هر هفته یه موضوع جدید باز می شه و تموم‌ نمی‌شه…

و امروز یکی از سخت ترین ها بود 

موضوع بچه و نقطه ضعف من

فکر می کردم سالهاست که باهاش کنار اومدم

اما از جمعه انگار با یه جمله الف یه زخم کهنه جر خورد 

و من از اون روز همش اشک

و امروز تو جلسه همش اشک

و الان

و دیگه هیچی



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر