از بعد از جنگ اول که می شه حدود یک سال پیش اضطراب هام اینقدر زیاد شد که دیگه از پسش برنمیومدم
شماره دکتر روانپزشک نونو رو گرفتم و باهاش حرف زدم می شه تابستون پارسال، دکتر ایران نیست و ما همیشه ویدئو کال می کنیم اگه اینترنت باشه. برای اضطراب و افسردگی که بعد از جنگ خاطرات جنگ بچگی هام و نبودن بابا و نا امنی و یه عالمه سوراخ سنبه ای که به اون موقع ها ربط داشت و با خودش کشیده بود بیرون و من انگار هیچ وقت در اون صندوق و از ترس باز نکرده بودم، یه دارویی تجویز کرد که هم شروعش و هم قطعش تقریبا پدرم و درآورد. داروی جایگزینش به مراتب باهام مهربون تر و نرم تر و آروم تر برخورد کرد و من تازه بعد از سالها فهمیدم که می تونستم اینقدر اضطراب با خودم همه جای زندگی نکشم…
دکتر بهم گفت یکم که آروم تر و آماده تر شدی با هم حرف می زنیم و تو تراپیت و با دکتری که بهت معرفی می کنم شروع می کنی و من به خاطر آخرین تجربه از لایف کوچ و نراپیست آخرم و … فراری از دوباره این مسیر و رفتن با یه بی اعتمادی زیاد
و الان ۸-۹ ماه می گذره و هر هفته یه موضوع جدید باز می شه و تموم نمیشه…
و امروز یکی از سخت ترین ها بود
موضوع بچه و نقطه ضعف من
فکر می کردم سالهاست که باهاش کنار اومدم
اما از جمعه انگار با یه جمله الف یه زخم کهنه جر خورد
و من از اون روز همش اشک
و امروز تو جلسه همش اشک
و الان
و دیگه هیچی
…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر