۲۰ خرداد ۱۴۰۵

اون که… (هفت)

داشت در مورد سرطان گرفتنش می‌گفت. این‌که چه مسیر طولانی‌ئی رو طی کرده. این‌که مِیلِ جنسیش کاملن از بین رفته به خاطر قرص‌هایی که می‌خوره، و رابطه‌ش با دوست‌پسرش به انتها رسیده. فکر کردم به این‌که بیست سالِ پیش مشکوک به سرطان دهانه‌ی رحم بودم. به این مطب و اون مطب رفتن. به اون تختِ اتاقِ معاینه وقتی تمامِ نقشِ آدم قوی بودنه با کندن یه تیکه زخم از واژنم برایِ نمونه‌برداری دود شد و هوا رفت. به استرسی که کشیدم تا جوابِ آزمایش بیاد. به تمامِ اون زمان‌هایی که تنها بودم، تنها رفتم، تنها آمدم. به سرطانِ مامان. به بابا، وقتی مامان رو بردن اتاقِ عمل و بعدش مثلِ فیلم‌ها دستش رو زد به دیوار، سرش رو گذاشت رو دستش و های‌های گریه کرد. به پیام‌هایی که برایِ مامان می‌فرستاد وقتی تحتِ درمان بود و بهش می‌گفت جات تـو خونه خالیه. به بابا که حالا نیست.

هیچ نظری موجود نیست: