۱۹ خرداد ۱۴۰۵

ماجرای شاعر شدن من از یک رقابت عشقی در سی و هفت سالگی شروع شد . "پ" جذاب بود و باهوش ، اهل شعر و ادبیات و فرسنگ ها دورتر از جایی که من خانه داشتم ، موفق و سرخوش زندگی میکرد . آشنایی مان با یک ایمیل شروع شد و تبدیل شد به لطیف ترین وعاشقانه ترین تجربه زندگی هر دوی ما . رابطه از راه دور قشنگی داشتیم که حال هردوی ما را متحول کرده بود خوش بود حال مان ، خوش به حال آن روزهایمان. دختر با استعداد و جسوری که ده سال از من جوان تر بود و بلد بود ادای زن های شاعر و آوانگارد را هم خوب در آورد از ایران از طریق وب لاگ اش که در آن شعرهایش را می نوشت با "پ" آشنا شده بود . "پ" عاشق ادبیات و هنر بود و من و دختر عاشق او . رابطه من و "پ" هر روز عمیق تر میشد. دوستش داشتم و برای آنکه برایش خواستنی باشم هر کاری میکردم . یک بار در گفتگویی از من پرسید که آیا خانم "س" را می شناسم ؟ و شعرهایش را خوانده ام ؟ همین برایم کافی بود که دختر را دنبال کنم سایه به سایه احساس و شعرهایش را دنبال میکردم . هر روز شعری جدید از تنور احساسش بیرون می آمد و به حق بسیاری از آنها خیلی خوب بودند ... "پ" برایم تعریف کرد که دخترازهمسرش جدا شده ، مورد لعن و نفرین خانواده مذهبی اش قرار گرفته و دارد به هر دری می زند که وطن را ترک کند و جای دیگری آزاد تر زندگی کند و حیف این همه استعداد است که به هدر می رود ... یک سال و نیم بعد زمانی که به دیدن "پ" به ینگه دنیا رفته بودم تا زیباترین روزهای زندگی مان را با هم رقم بزنیم ، صبح یکی از روزهای فراموش ناشدنی، وقتی "پ" برای آماده کردن صبحانه در آشپزخانه بود ، مسیجی دریافت کرد که دست بر قضا من قبل از خودش آن را خواندم . دختر بود که برایش شعری جدید نوشته بود و از او می پرسید که آیا آن سطرها را دوست دارد؟ وقتی "پ" موبایلش را برداشت با خواندن پیام دختر لبخندی در صورت دوست داشتنی اش نشست که دیوانه ام کرد. حرفی نزدم در سکوت صبحانه ام را خوردم و هرچه اصرار کرد چرا این قدر به یکباره ساکت وغمگین شده ام نتوانست چیزی بفهمد . حدس میزد دلتنگ بچه ام که روزهاست ندیدمش... ازآن صبح تاریک فوریه ، شعر در من شروع به جوشیدن کرد. همیشه با ادبیات و شعر مانوس بودم و در خانواده ای بزرگ شده بودم که سرگرمی شب هایش شعر خوانی و مشاعره بود اما تا آن روز هرگز چیزی ننوشته بودم . به خاطر عشق وارد مسابقه ای ترسناک و جنگی تن به تن با دختری شدم که پر انگیزه و جسور بود و عشق را خوب می فهمید . مبارزه ای که تنها سلاح اش واژه ها بودند و احساس... اگر نخواهم زیاد فروتنی کنم جنگجوی خوبی ازکار درآمدم ، آن قدر خوب که اشعارم در مجلات و روزنامه ها اینجا و آنجا چاپ هم می شدند. آدم ها از استعداد من حرف می زدند و تشویق ام میکردند و من چیزی جز این نمیخواستم که دردیده یار، محبوب باشم و در جنگ با دختر شاعر دوردست ، برنده میدان... دو سال گذشت و من زیباترین شعرهایم را برای محبوبم نوشتم . دختر از ایران بیرون آمد و به فعالیت اش ادامه داد و در گروه موسیقی آلترنانی خواننده شد تا اینکه اولین دفتر شعرش را که به "پ" تقدیم کرده بود را چاپ کرد. شعرهایش بازخورد بسیار خوبی داشتند و حتا ترجمه هم شدند ، دختر میخواست به هر قیمتی برنده شود. حالا من هم به خاطر عشق و برای پیروزی درمیدان دلدادگی ، شاعر توانایی شده بودم شعرهایم قدر می دیدند و عزیز شمارده می شدند... از محبوبم اما هر روز دورتر می شدم آن قدر دور که دیگ راهی برای با هم بودن را پیدا نمی کردیم ما ازهم گم شده بودیم ... امروز "پ" با همسر و فرزندانش زندگی آرامی دارد . همسرش با ادبیات و شعر سرو کار ندارد ، بلکه با اعداد و ریاضیات مانوس است. "س" دیگر شعر نمی نویسد ، بازیگر تئاتر است و همسرش مردی ست که نهایتا ده کلمه فارسی میداند و من : هنوز وقتی خیلی دلتنگم شعرمی نویسم ، وقتی شادم شعر می نویسم ، وقتی غمگین ام شعر می نویسم و همه این نزدیکی ام به شعراین مرهم وفادارم را مدیون آن رقابت عاشقانه ام . نه "پ" و نه "س" هیچ کدام خبر ندارند که بهترین هدیه زندگی ام را آنها به من داده اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر