۱۹ خرداد ۱۴۰۵

روز ششم پ گفت انگار یه چک لیست داری، تو چک لیست همه حالشون خوب باشه تو خوبی و با این که همه اونا که تو لیستت هستن بزرگ و قوی و غنی هستن به محض این که یه جایی دچار مشکل میشن انگار چک لیستت کامل نیست و تو بهم می‌ریزی ، ب پ گفتم اره الان  یه مادربزرگم، چک لیستم همه تیک هاش خورده ، حوالی۸۷ ساله‌م ، تکیه دادم به صندلی و زل زدم به اون چه پشت سر گذاشتم و راوی هستم، همه رو به سرانجام رسوندم و حالشون خوبه و خوشحالم که خوشحالن ، منتظر مرگ نیستم و عاشق زندگیم اما مرگ هم برسه خیلی باهاش جنگ ندارم، بعد یاد عنوان کتاب فردریک بکمن افتادم و دلم‌خواست بنویسم مادربزرگ سلام رسوند، گفت خوشحاله و از مادربزرگ بودن خسته ست و دلش برای مادربزرگ خودش خیلی تنگ شده . 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر