۲۲ خرداد ۱۴۰۵

دروغ‌های دوست ‌داشتنی

 

ساعت ۶ صبح با آلارم گوشی بیدار شدم. سرحال و قبراق بودم و پر از انرژی. دلم نمی‌خواست این انرژی را حرام کار کنم. بدون هیچ کلنجار درونی گوشی را برداشتم، اپ شرکت را باز کردم و گزینه report an absence را زدم. دلیل غیبت را  illness and injury انتخاب کردم. بعد برای رییسم پیغام گذاشتم که حالم خوب نیست و نمی‌توانم امروز را کار کنم. 

گوشی را خاموش کردم، پتو را کشیدم روی خودم و بابت امتیازی که به خودم دادم مفتخر بودم. تن خنک نسیم صبح زود را که از لای پنجره آمده بود تو، پشت پلک‌هایم حس می‌کردم. بعد از مدت‌ها حال خوبی داشتم. 

نیم ساعتی را توی تخت تلف کردم، میخواستم افسار زندگی‌ امروزم دست خودم باشد نه دست اجبارات زندگی. از جایم بلند شدم. چای خشک را ریختم توی قوری. با دست و دل‌بازی تمام  بهارنارنج خشک شده از آب گذشته هم به چای اضافه کردم.

تا چای دم بکشد، چند سرم و کرم را با حوصله و بدون عجله به صورتم زدم. چای را ریختم توی لیوان گربه‌ای محبوبم که رویش نوشته mom of cat. نشستم روی کاناپه، چایم را نوشیدم، بوی بهارنارنج خودش را می‌رساند به اعماق وجودم. به عکس گربه‌ام که در یک قاب عکس قرمز است نگاه کردم. کنترل افسار داشت از دستم خارج می‌شد که تصمیم گرفتم بروم استخر و بدنم را به آب بسپارم.

هوای بیرون نیمه ابری‌ست و رطوبت کمتر است. در استخر فقط سه پیرزن و یک پیرمرد آسیایی داشتند شنا می‌کردند. واضح بود که بازنشسته‌اند. هم‌سن و سال‌های من این ساعت روز سرکار بودند و داشتند پول می‌ساختند. 

نفسم را حبس کردم و سرم را کردم توی آب. چقدر آن لحظه را دوست داشتم. لحظه‌ای که به رییسم دروغ گفته بودم، خیال کرده بودم افسار زندگی امروزم، سفت و محکم دست خودم است و با چند پیرزن و پیرمرد چروکیده‌، زیر آبم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر