۲۲ خرداد ۱۴۰۵

اپیزود نه

امروز چندبار گفتم یادم نره مشقمو و چندتا موضوع هم تو ذهنم بود که ازشون بگم ولی الان که نزدیک ساعت یازده شبه، اون لحظه‌ای تو یادمه که روی آب خوابیده بودم با چشمای بسته، صدای یه پرنده‌ای با صدای پمپ آب هماهنگ شده بود و یهو عطر یاس اومد.

ندیده بودمشون از صبح. بویی هم نداشتن که توجهمو جلب کنن. اما شب، سر و کله‌شون پیدا شده بود.

چشمامو باز کردم، ستاره‌ها بالای سرم بودن و من، دست‌بسته‌ترین آدم دنیا‌

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر