روز نهم
بعد از مدت ها نشستیم به معاشرت و جایی وسط حرف زدن از دیوونگی ها و حماقت ها و انتخاب هامون گفتم انگار داریم درباره دو نفر دیگه حرف میزنیم، ما نبودیم و بغضی شدم، ردش عمیق رو هر دو مون مونده، دلداریم داد و گفت رشد کردیم، گفتم رشد کردیم برای این موقعیت ها یه اختراع کاذب هست و جفتمون میدونیم چقدر زخمی شدیم، حداقل من نمیتونم این جوری نگاهش کنم، بدم میاد برای زخمها و رنج ها فلسفه پیدا کردن ، متنفرم از نور پیدا کردن یا ساختن از سقوط ها، از قربانی بودن و موندن هم همین طور، این جوروقتا فقط این جوری می تونم نگاهش کنم که « همین، چون اسمش زندگیه.» مدت هاست دیگه دلم نمیخواد برا هیچ اتفاقی فلسفه و بیانیه صادر کنم، عصر جمعه نشسته بودیم روبروی هم و درحالی که به سیگارم پک می زدم به اسمش زندگی و همین ها فکر میکردم با به حال خالی و خطی و کمی خشن .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر