۲۴ خرداد ۱۴۰۵

نه به خوشی

    امروز احتمالا همون روزیه که چندین و چندبار میام و مینویسم. درسته که حوصله ی حرف زدن ندارم. اما دلیل نمیشه که این مغزم هم آروم بگیره. اتفاقا بدتر داره پرحرفی میکنه و نمیداره یه چرتکی بزنم پست میز کار.

واسه این روز فرخنده همین رو کم داشتم که سر و کله ی فومو* خوشگذرونی پیداش بشه. حالا یهو همه فوتبالی شدن و دارن کیف میکنن با ایونتای رنگارنگ و شلوغ. البته که خب هوا هم عالیه و دیگه چیزی کم نیست واسه این که حسابی عشق و حال کنی. اما من کیف نمیکنم؛ چیکار کنم؟ شاید چون همچین دوست و اکیپ باحال و پایه ای نداریم اینجا؟ نه اگه هم بودن قطعا امروز میپیچوندمشون با این اخلاق سگیم. حالا سوا اینجاست که با این توصیفات چرااینجور وقتا احساس عقب افتادن و از دست دادن میکنم؟ نمیخوام قبول کنم اما ممکنه به این خاطر باشه که همیشه فکر میکردم باید شاد و خوشحال باشم. اصلا من مسئول شادی و انرژی خانواده ام. اما خب نیستم. من یه خردادیم شادی گاهی با انرژیم بتونم یه قله رو فتح کنم اما همون ثانیه بعدش ممکن حال نداشته باشم که آب بخورم حتی.

خب کانادا گل زد! اوو حالا باید خوشحالی کنیم😒.

پدر مادرا نمیدونن گاهی بهتریت اخلاق و نیت هاشون میتونه  یه سایه تاریک ایجاد کنه رو سر بچه ها هر لحظه.  این خیلی باید قشنگ باشه که از زیبایی لبخند دخترت تعریف کنی. و بگی -دنیا با خنده های تو  روشن میشه. همیشه خوشحال باش مادر- اما همین. همین جمله خیلی سنگین میشه رو شونه هام. اینکه همیشه باید خوشحال باشم. همیشه باید بخندم و اگه نخندم  مخصوصا اگه بی دلیل  بی حوصله باشم بزرگترین ناشکریه و یه عذاب وجدان سنگین میده بهم. حالا میشه یه جورایی فهمید که اون فومو ی خوشی چرا انقدر ترسناک و عذاب آوره.


*FOMO (Fear Of Missing Out)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر