چرا نمی ایستد این باران؟ چرا تمام نمی شود این طوفان؟ من به این کشتی برنخواهم گشت. بگذار تمام شود دنیا، اگر نجات دهنده اش این پیرمرد نفهم خرفت است ، با آن خدایش که خیال می کند می شود دنیا را خلاصه کرد توی چهار تا بز و خر و گاو! مردن بهتر است - هزار بار - تا همراه این جماعت بودن. شنا میکنم، تا میشود. دوام میاورم، تا میشود. زنده میمانم، تا میشود. و تمام میشوم، هرجا که نشد. تمام!
این تخته چقدر مرا تاب خواهد آورد؟ چقدر جان به تنم مانده است؟ تمام عصر یک سنگ کوچک هم به نوک پاهایم نخورده است. آیا دوباره روی زمین پا خواهم گذاشت؟ دوباره این پاها چمن بهار را لمس خواهد کرد؟ و این دست های پرخراش ، با انگشتان کنجکاو ، روی تنه ی خزه بسته ی درخت ها، با شعف خطوط تازه خواهد کشید؟
به چشم هایم توان بازماندن نمانده است. و به پاهایم رمق تقلا کردن. چشم انداز ، تمامی به مه نشسته است، چنان خیال من، که و مبهم، در مرز خسته ای میانه ی حیات و عدم، رویای یک روز روشن را میبیند.
چه دارم به جز رویا؟ چه دارم به جز خیال؟ چرا بند نمی آید این باران؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر