مامان و بابا میخوان بیان پیشمون و یک ماهی بمونن. میدونم دلشون چقدر برای جگر گوشه تنگ شده. از تولدش تا دو ماهگیش فقط دیدنش. امروز قرار بود بلیط بگیرن. گفقط تیکه ی ایران تا استانبول. از اونجا به بعدش رو من بگیرم براشون. الان پروازها همه دو تیکه است و مصیبتی است.
درحالیکه هر ساعت شاهد زد و خورد و پهپاد و تهدید و بگیر و ببند هستیم، مامان من نگران اینکه آیا ما الان بیایم زود نیست؟ میشه رفت تو دریاچه شنا کرد؟ اگه سرد باشه و بارونی باشه و نتونیم شنا کنیم چی؟ و من اینجوری ام که مامان جان شما ببین اصلا با این وضعیت پروازها میتونی بیای بعد نگران دمای آب باش! دیشب که باز زد و خورد پیش اومد، صبح مامانم اینا نظرشون عوض شد! نگرانن که روی هوا بزننشون! آسمان ایران امن نیست. پر بیراه هم نمیگن. از پسِ عدم قطعیت شرایط برنیومدیم و بلیط گرفتن را موکول کردن به شنبه. این وسط تهدید ترامپ هم هیزم به آتش معرکه افزود. تا جگرگوشه را بخوابانیم و شام بخوریم ولی آقایان توافق کردند! تا صبح ببینیم چه خوابی برایمان دیدند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر