۲۲ خرداد ۱۴۰۵

پنچ شنبه ، بیست و یک خرداد ، یازده ژوئن

 
بین تمام دوستان دوران کوتاه دانشگاه، الیشکا جور دیگری توی ذهنم ماند. امروز که به یک بهانه ی کاری بهش ایمیل زدم دوباره یادش افتادم. اهل چک است. لاغر اندام با قدی بلند. و لباس هایی که به وضوح با دقت انتخاب میشوند. اینکه توی میلان و همچنین اینجا طراحی  داخلی خوانده هم بی تاثیر نیست. تصویرش توی ذهنم با روح پراگ ایوان کلیما گره خورده . اولین بار که باهم درباره ی ادبیات چک صحبت کردیم و از علاقه ام به میلان کوندرا و بهومیل هرابال بهش گفتم ، توی قطاربود توی یک تور درسی. جا خورد که نویسنده ها و سینمای چگ را میشناسم. اینجا انگار قحطی آدم های کتاب خوانده است. با خودم فکر میکنم به طور متوسط ما ایرانی ها چقدر بیشتر از اینها فیلم دیده ایم و ادبیات جهان را خوانده ایم. توی تمام کلاس ما فقط دو سه نفر بود که میشد راجع به این مسائل با آنها صخبت کرد، از جمله الیشکا. موقعی که با هم صحبت میکردیم احساس غریبی داشتم. انگار حس کنی یک گل مشترک داری. با اینکه بعدها که فهمیدم توی رابطه هایش چندان آدم باملاحظه ای نیست، و گویا چندین نفر از پسرهای همکلاسی را همزمان کله پا کرده، دلم ازش برنگشت. انگار دلت نمیاید باور کنی ممکن است آدم خوبی نباشد.

احساسم راجع به الیشکا برایم عجیب است. انگار یک هاله ی جذاب احاطه اش کرده. فکر میکردم برای همه اغواکننده و جذاب است ولی نظر الف این است که از لاغری دارد میشکند، دندان های خرگوشی اش توی ذوق میزند و رفتارش خیلی فیک و دستپاچه است. توی نظر من اما چهره اش راست کار فیلم و داستان است. موهایش از پشت ، وقتی توی کلاس بودیم، آنجور که پشت سرش حمع میکرد مرا یاد فیلم تارکوفسکی می انداخت. آنجور که با یک اورکت بلند چهارخانه ، صاف روی دوچرخه مینشید و با یک کمر نود درجه آرام پا میزند، مرا یاد تصویرهای اروپای شرقی می اندازد با تمام سرما و غمش. به نظر من یک دختر لایه لایه و بسیار باهوش ولی کم تجربه است که داستان های زیادی دارد.

احساس میکنم رابطه اش با پدرش خیلی چالش دارد. هیچ مدرکی هم برای این احساس ندارم به جز اینکه یک بار که حرف از خانواده شد فهمیدم پدرش خیلی کتاب میخواند و استاد دانشگاه است. فکر میکنم به خاطر پدرش زیر یک بار سنگین است برای کامل و بی نقص بودن. با اینکه بعد از دفاع از پایان نامه اش ، دقیقا با اتمام جلسه ، انزجارش را از طرح خودش با پاره کردن شیت ها و شوت کردن ماکت کاملا بروز داد، شاگرد اول کلاس شد. اینکه میدیدم در طول ترم با اینکه طرحش را دوست نداشت، و صدبار به خاطر استاد عوضش کرد، این قدر جدی رویش کار میکرد، برایم قابل فهم نبود. و هنوز هم نیست. مثل خیلی رفتارهای دیگرش. اینکه یک روز فکر میکنی یک دوست صمیمی است و روز دیگر جوری برخورد میکند که انگار تو را هیچ نمیشناسد.

دارم سعی میکنم با نوشتن اینها تصویرش را برای خودم روشن تر کنم. البته چندان فایده ای هم ندارد. قبلا توی یک تمرین نوشتن برای یک چالش دیگر هم ، ناخوداگاه شروع کرده بودم از الیشکا گفتن. امروز هم قرار بود موضوع دیگری را بنویسم ولی دستم که نشست روی دکمه ها ، از الیشکا نوشت. 

به نظر من چشم های الیشکا خیلی باهوش و خیلی عمگین است.  کاش ایمیلم را جواب بدهد و برای آخر هفته قراری بگذارد. با اینکه رفتار دوگانه ی فراری و در عین حال دوستانه و صمیمی اش را نمیفهمم ، دلم میخواهد دوباره ببینمش. 



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر