آقای ناتمام خیلی کار دارد. برای سفر آخر هفته هیچ خریدی نکرده است. قبضهای آخر هفتۀ قبل را هم هنوز پرداخت نکرده است. رییسش هم در ایمیلش نوشته است که این کار و آن پروژه هر دو از برنامه عقب است و همین هفته باید آن یکی کار و این یکی قرارداد هم به ثمر برسند.
برای همین هم از صبح کلهء سحر که بیدار شده است حتی یک کار مفید هم انجام نداده است. بلافاصله بعد از اینکه بچه هایش را سوار ماشین کرد و در را پشت سر همسرش بست چهارپایه را برداشت و از بالای گنجه صندوق خاک گرفته را پایین آورد. درِ زنگ زدهء صندوق را با مشت و لگد و التماس باز کرد و ارواح پرفسور بالتازار را دعا کرد تا تمام محتویاتِ صندوق با هم روی سرش نریزند - که ریختند. بالاخره چند هارد دیسک قدیمی را که دنبالشان می گشت پیدا کرد. یورِکا. قهوهء دوم روزش را درست کرد و سیمها را به هم وصل کرد و نشست به تماشای پرونده های قدیمی.
آقای ناتمام که خیر سرش روزی روزگاری مهندس سخت افزار بوده است فکر می کرد مدتهاست که تمام عکسهای قدیمی و عصرحجری را از لابلای پوشه های قدیمی و جدید بیرون کشیده است و روی ابرهای شرکتهای معتبر و مطمئن بین المللی ذخیره کرده است. کلی هم پولش را می دهد هر ماه مثلاً؛ که یادآوری شود که پانزده سال پیش در چنین روزی چنان شد و بیست سال پیش در چنان روزی چنین. اما این آخر هفته ای که گذشت هر چقدر گشت نتوانست عکس خاصی را که می خواست از یک روز خاص خیلی سال قبل پیدا کند . همان جا تصمیم گرفت که اولین کاری که بعد از تمام شدن طوفانِ آخر هفته انجامی می دهد همین گشتن و جستن آن عکس خاص باشد.
حالا نشسته است کنار جوب - یا رویروی مانیتور - با تخمه. هم فال است و هم تماشا. پوشهء نپستر. آهنگهایی که گاهی چند روز طول می کشید تا پیدایشان کند. عکسهایی از قرن قبل و هزاره ای که گذشت. عروسی آن پسر عمه و برق شادی در صورتهایی که پشت سر عروس و داماد به دوربین لبخند می زنند. آقای ناتمام مخصوصا دقت می کند به چند نگاهی که نمی دانند چند سال بعد که این زوج خوشبخت طلاق می گیرند دیگر بین ما نیستند. جایشان خالی است؛ گاهی. عکس بعدی تصویر نیمه لخت یک هنرپیشهء زن - همین که دیروز هفتاد سالش شد.
فرم ویزا و پذیرش. یک عکس گذرنامه. فرم یک وام. صورت حساب. قبض واریز. یک معرفی نامه. آقای ناتمام بیشتر این مدارک را اصلا یادش نیست برای چه کسی و چه چیزی نگه داشته است. حیف این همه بیت و بایت - همهء یکها و بیشتر صفرهاهم.
متن کامل آهنگهای یک آلبوم از سالهای خیلی دور - آن روزهایی که هنوز آهنگها به هم ربط داشتند و بی هم کم معنی. آقای ناتمام به بچه هایش فکر می کند. و به لذت یافتن یک قطعهء جدید با کیفیت خوب. یک نوارِ اصل. یک فیلم جدید از فقط شش ماه قبل.
یک اجرای قدیمی. چه لذتهای قشنگی که دیگر وجود ندارند با همگانی شدن و همه گیر شدنِ این همه دسترسی.
یک اجرای قدیمی. چه لذتهای قشنگی که دیگر وجود ندارند با همگانی شدن و همه گیر شدنِ این همه دسترسی.
بیشتر از نصف روز گذشته است که بالاخره همان لحظه ای که می خواست را پیدا می کند. همان جایی که یادش بود. همان روز. یک عکس معمولی است. یا کمتر. و یک دنیا اتفاقی که بعد از آنروز افتاده است. عکس را برعکس می کند. آنروزها دوربین را باید می چرخاندی؛ یا خودت را. روز قشنگی بود و بسیار دور از دسترس. آقای ناتمام خیره می شود به آن لحظه و لحظهء بعدش. و بعد. و بعد. تا امروز.
چندتایی از پوشه ها را به تلفنش منتقل می کند. آقای ناتمام با دسترسی بیش از حد مشکل دارد. بقیهء پرونده ها و پوشه ها را می بندد، سیمها را قطع می کند و همه چیز را بر می گرداند توی صندوق. با تمام وزنش در صندوق را می بندد و بالای کمد آقایِ بالتازار می گذارد. صفحه کارهای عقب افتاده را باز می کند.
آقای ناتمام خیلی کار دارد.
(میخوام کامنت بذارم هم برای پست دیروز و امروز ولی نمیدونم چی بگم. همش رو خودت میگی.)
پاسخ دادنحذف