۱۵ مهر ۱۴۰۵

خانم دکتر پرپنچیان

 

انتهای هفته ی پیش احساس کردم خیلی بی حس و بدون انرژی هستم ، کمر درد هم داشتم ، با خودم گفتم ، انقدر مثل اسب از خودت کار میکشی که آخر شب تازه متوجه میشی که چه به سر بدن خودت آوردی .

شنبه صبح قرار گذاشته بودیم با دوستان که بعد از رسوندن بچه ها به مدرسه ، صبحانه بریم بیرون . خداروشکر یه کافه نزدیک انتخاب کردیم و قرار شد ساعت نه صبح اونجا باشیم ؛ ولی مگه من میتونستم از خستگی و بدن درد از روی مبل بلند بشم ، به دوستام گفتم شما صبحانه بخورید من یک ساعت دیگه بهتون میرسم؛ رفتم آزمایشگاه نزدیک خونه و یه آزمایش کشت ادرار دادم و بعد راهی کافه شدم ، نفهمیدم چطور اونجا بهم گذشت و فقط انرژی ام رو جمع کردم و بچه ها رو از مدرسه آوردم خونه .

ساعت ۸ شب خاموشی دادم و از درد و خستگی خوابیدم ؛ تب داشتم وکمی زمان ادرار کردن فشار روی مثانه ام حس میکردم. ناخودآگاه چند بار تا صبح بیدار شدم ، مگه صبح می‌شد ، یه بار ساعت ۱۰ بود ، ساعت بعدی که بیدار شدم ۱۲ و ۱ و ۲ و خلاصه اون شب با بدبختی صبح شد.

ساعت ۵ صبح دیدم حالم اصلا خوب نیست ، توی ادرارم خون دیدم و یه افت فشاری داشتم که فقط تا چند دقیقه صدای ویزویز میشنیدم و تاریکی مطلق. دیگه مقاومتم رو شکستم و به همسر زنگ زدم که میتونی خودت رو برسونی تهران ، من حس میکنم نمیتونم اوضاع رو با بچه ها مدیریت کنم.

برای دخترک تاکسی گرفتم و گوشی موبایلش رو همراهش برد و وقتی رسید مدرسه بهم زنگ زد. پسرک رو هم مدرسه نفرستادم ، انرژی بلند شدن و تا سرکوچه رفتن رو اصلا در خودم نمی دیدم.

زنگ زدم سر صبحی به صاد که بیداری ؟ گفت آره ، گفتم میتونی بیای پیش پسرک بمونی من با همسر برم بیمارستان . توی یک مکالمه ی چند ثانیه ای وخامت اوضاع رو بهش گفتم و چند دقیقه ی بعد پیشم بود.

با همسر راهی بیمارستان لاله شدم ، خاطره ی خوبی از این بیمارستان ندارم ، فقط نزدیکی به خونه و فعال بودن اورژانسش باعث میشه برم .

پرستار تریاژ تا شرح حال دادم گفت گزارش اولیه ی ادرار رو داری ؟ گفتم الان میگم لینک برام بفرستن. گفت خیلی خوش شانسی که امروز روز کاری متخصص اورولوژی خانم دکتر ت   هست . 

رفتیم بالا توی کلینیک ؛ بعد از چند تا بیمار ؛ اسمم رو‌منشی صدا کرد ، وارد اتاق که شدم ، خانم دکتر زیبارویی دیدم که در حال مکالمه ی تلفنی بود ، داشت با آقای دکتر همکارش در مورد مراجعی صحبت می‌کرد که می‌خواد دوباره تزریق باسن انجام بده ، گفته ۱۰۰ میل براش تزریق کردید ، ولی من گفتم که یادمه چهار تا تزریق انجام دادی ، دکتر جان از دبی رسیدی تهران به من خبر بده.

همسرم لینک آزمایش اولیه رو‌ به دکتر نشون داد، با تعجب گفت ، وااای چقدر خون توی ادرارت بوده و خودت تا الان متوجه نشده بودی و به خودت نرسیدی و یه سونو کرافی مینویسم انجام بده و جواب کشت رو فردا برای من با سونو بیار مطب م ، زود آدرس مطب رو ، روی برگه ی ویزیت نوشت و توضیح داد که اینجا وسایل معاینه ندارم و بیا مطب که حتما نوار مثانه هم ازت بگیرم ، من خیلی ها رو که مشکل ادراری داشتم و فلان و بلان رو درمان کردم. وسط صحبت هاش همسرم گفت ، عفونت اداری باشه پس حتما آنتی بیوتیک الان لازم داره ، چون تب هم داره ، گفت باشه می نویسم شروع کنه تا فردا توی مطب ببینمش. باز هم دقیق آدرس مطب ش رو که نزدیک بیمارستان دی ( بیمارستانی که باهاش همکاری می‌کرد ) رو برام دقیق نوشت و شماره ی مطب رو و تاکید که ساعت ۲/۵ اونجا باش .

روز دوشنبه با جواب کشت ادرار و سونوگرافی که بیمارستان  لاله انجام داده بودم و یه سنگ ریزه ۲/۵ میل توی یکی از کلیه هام بود ، راهی مطب شدم . دکتری که سونو رو انجام داد ، گفت که ابعاد کلیه و مثانه نرماله و فقط یه شن ریزه توی کلیه ات داری ، خون هم میتونه دلیل عفونت و التهابی باشه که ایجاد شده.

ساعت۳ بعدازظهر مطب خانم دکتر بودیم ، یک منشی آقا داشت و سه تا منشی خانم ، که دستیارش هم بودن، حدود ساعت ۷ عصر نوبتم رسید ، جواب آزمایش و سونو رو‌نگاه کرد و‌ دنبال نوار مثانه بود ، گفتم نگرفتم چون برای عفونت فکر کردم نیاز نیاشه ، چون مشکل بی اختیاری که ندارم ، عصبانی به دستیارش نگاه کرد و گفت ؛ این آزمایش ها هیچ فایده ای ندارم من با نوار مثانه میتونم متوجه بشم مشکل عفونت و خون داخل ادرار چی بوده ؟!

بعد هم شروع کرد توضیح دادن که من این دستگاه رو میلیاردی وارد کردم و هیچ بیمارستانی نداره . کفتم باشه انجام میدم الان.

منشی مطب که در ضمن توی اتاق نوار مثانه و لیزر و اتاق مشاوره هم به نوبت میچرخید گفت که آب بنوش اونم زیاد، گفتم دقیقا چهار ساعته اینجا هستم و کلی آب قبلش نوشیدن ، کارت رو انجام بده عزیزم.

وارد اتاق که شدم ، یه دستگاه شبیه توالت فرنگی بود ، ولی کاسه ش قیفی شکل و به یه دستگاه وصل بود . گفتم کاور بدید بزارم ، با تعجب گفت ، دستمال کاغذی بردار بذار. حالم اصلا خوب نبود که بتونم به اون منشی احمق و دکتر احمق تر از خودش بفهمونم که خریدن یه کاور قیمتی نداره و این حق هر بیماری هست که بهداشت در موردش رعایت بشه . قبلش هم کارت کشیده بود به مبلغ ده میلیون . 

رفتم توی اتاق دکتر و جواب ها رو منشی جلوش گذاشت ، نگاه کرد و گفت نمودار آدم های معمولی این شکلیه و نمودار تو این شکلی . یعنی ادرار توی مثانه ت میمونه ، برای همینه که مدام عفونت ادراری داری ؛ با تعجب نگاهش کردم و‌گفتم ، من توی ۴۷ سالی که دارم این اولین باره که عفونت اداری گرفتم !!

گفت باید معاینه ات کنم ، حالت از من انکار که بابا معاینه برای چی ، سونو که گرفتم و نوار مثانه ی لعنتی رو هم که گرفتی !

از اتاق اومدم بیرون و به همسرم گفتم میگه معاینه ات کنم ، ولی من نمیخوام . با تعجب گفت چرا ! دکتره خب . گفتم میدونم برم روی تخت معاینه ، اولین حرفی که میزنه اینه که نمیخوای عمل زیبایی انجام بدی ؟ همسرم با تعجب نگاهم کرد و گفت ؛ مثل اینکه حالت خیلی بده. بهش گفتم آره حالم خوب نیست ، ولی میدونم این مدل دکترهای جراح که توی مطبشون اتاق لیزر و زیبایی دارن و هر چند ساعت یکی با جعبه ی شیرینی میاد و منشی میگه از طرف صدف جونه ، از طرف مارال جونه ، یعنی چه خبره.

با اصرار همسر رفتم توی اتاق معاینه ، روی تخت معاینه یه کاور چروک بود و به منشی که دستیار هم بود و قبلا در موردش گفتم ، گفتم که کاور تخت رو لطفا عوض کنید.

خانم دکتر بعد از چند دقیقه وارد اتاق شد و اولین چیزی که بهم بود چی بود؟! نمیخوای لابی هات رو عمل کنی ؟ همه ی سعی ام رو‌کردم که مودب باشم ، با صدای محکم گفتم ، نه دوستشون دارم . 

معاینه ش رو انجام داد و گفت مجاری ادرای ات هم تنگه ، مثل مجرای نوزاد میمونه 

از اتاق معاینه بیرون رفت و توی اتاق کناری شروع به صحبت با بیمار بعدی کرد، لباسم رو پوشیدم و وارد اتاق دکتر شدم و تا من رو دید گفت ، ببین این خانم چقدر شجاعه ، هفته ی دیگه می‌خواد بیاد عمل کنه ، میگه خانم دکتر از بالا تا ‌پایینم رو همه رو عمل کن ، بعد تو چقدر لوسی .خانم مورد نظرش که روبروش نشسته بود به من نگاهی کرد و گفت ، وقتی میخوام برم اتاق عمل دیگه یه دفعه درد بکشم ، غبغب و چربی شکم و باسن و ….

تشکر کردم و گفتم خانم دکتر دارویی که نیاز دارم رو لطفا بنویسید که از خستگی دارم غش میکنم، با تمسخر نگاهم کرد و گفت ، من از صبح سرپا هستم و فردا هم چهار تا عمل دارم ، تو خسته ای . داروهات و استفاده کن و هفته ی دیگه بیا تا باز ببینمت . گفتم من بیمارستان میام ، اینجا هم دوره برام و هم جای پارک نداره و خیلی سخته برام . منشی همه کارش نگام کرد و گفت ؛ بیمارستان تخت معاینه و دستگاه نوار مثانه نداره ، خانم دکتر فقط توی مطب میتونه ویزیتتون کنه.

پ. ن: دلیل این چند روزی که نتونستم بیام بخونمتون ، همین بود که بالا نوشتم . ولی در طول زمانی که زندگی کردم و خودم و همسر و بچه هام بیمار شدیم ، این تنها موردی بود که با یه پزشک جراح ، متخصص روبرو شدم که انقدر به دور از ادب و رعایت حق بیمار و پزشک رفتار می‌کرد واقعا چیزی که براش در لحظه  اهمیت داشت ، تنها پول بود. 

تراپی به مثابه دادگاه

 می‌رم دنبال مامان اینا که یه سری اسباب از این خونه موقت ببرن خونه خودشون. فقط ۵ دقیقه رانندگیه ولی فکر کردم اگه براشون خولیو بذارم خوشحال‌تر می‌شن. مثل قدیما که فقط خولیو داشتیم و الویس و دمیس روسو.

تا می‌شینن تو ماشین اینقدر سر‌و‌صدا می‌کنن که سریع آهنگ رو قطع می‌کنم. که قاطی نکنم یهو داد بزنم ساکت. آیا من همون‌جوری از اونا مراقبت می‌کنم که اونا از من مراقبت می‌کردن؟ از وقتی اومدن جنس رابطمون مثل سیلی هی می‌خوره تو صورتم.  نه که با هم خیلی بد باشیم‌ها. ولی یه فاصله عمدی داریم. مثلا همدیگرو بوس و بغل نمی کنیم. تو این مورد من این مرز رو گذاشتم. نمی‌دونم چرا ولی راحت‌ترم. از اون طرف فکر می‌کنم ظالمم. مامان که از ماشین پیاده می‌شه می‌گه بوس. باهاش چشم‌تو‌چشم نمی‌شم. جلو رو نگاه می‌کنم ولی دستم رو براش تکون می‌دم و می‌گم بوس. به جنی تراپیستم می‌گم خیلی مادر پرکتیکالی بوده مامانم. منم دقیقاً همون‌جور دختریم براش.

 می‌گم می‌ره رو مخم. مثلا اون روز وسط روز زنگ زده. برداشتم گوشی‌رو می‌پرسم چی شده؟ می‌گه: سلام! انگار که می‌خواد ادبم کنه. می‌گم سرکارم. حالا کار خیلی مهمی هم نداشتم والا برنمی‌داشتم. می‌گه هیچی زنگ زده بودم حالت رو بپرسم!!! کارد می‌زدی خونم در نمی‌اوموند. خودم همون وسط موندم چه مرگمه؟ ولی نفهمیدم. فقط با عصای زیر بغل خودم رو به ته مکالمه رسوندم. 

جنی می‌پرسه قبل از این‌که بیان اینجا چی؟ می‌گم نرمال بود هفته‌ای یه بار زنگ می‌زدیم. حس می‌کنم الان که اومدن اینجا بیش‌تر از من و رابطه‌ی من می‌خواد. دوست داره مثل بقیه باشیم ولی من اون حسی که بقیه به مامانشون دارن رو ندارم. در عین حال حس فقدان هم ندارم. می پرسه اون حس چیه؟ من برای اون حس حتی کلمه ندارم. نه تو فارسی نه تو انگلیسی. مجبورم همون وسط براش داستان این وبلاگ رو بگم تا برسم به مربای آلبالو. مثال‌های شما رو استفاده کردم که اون مربای آلبالو و سایر خوراکی‌های مادر‌پز استعاره‌ای حبل متینه و چطور از تاریکی درتون میاره. جنی سریع گفت مادر کامفرتینگ.  

۵۰ دقیقه‌مون تموم شد. ولی جنی من رو یه جوری نگاه کرد که حدس می‌زنم برنامه جلسه بعد اینه که چی شده و چرا نمی‌خوام این دینامیک عوض شه! و من یه ماه وقت دارم که ببینم کجای قضیه واستادم. خودم رو برای دادگاه جنی آماده کنم. 

روز ۱۲۸ _ کلام حافظ

 صدای استاد شجریان تو خونه پیچیده. دارم آب گلدون‌ها رو عوض می‌کنم و کیف می‌کنم با صداش. پنجره بازه و هوای ملایم خنکی به صورتم می‌خوره. تمام تزئین دور گل‌ها رو باز کردم. من گل بی‌تزئین وحشی دوست‌دارم. شجریان همیشه حالم رو خوب می‌کنه. از حافظ بخونه که چه بهتر.

نذر‌کردم گر از این غم به‌در آیم روزی

تا در میکده شادان و غزل‌خوان بروم

https://www.instagram.com/reel/Dd7E8w4NfaS/?stkn=MTB4eTQ2MjFwZ2hraQ==

دخترک هم داره گوش می‌ده و اعتراضی نداره.از بچگی عادت داره به شنیدن صدای شجریان و خولیو و فیروز.  رفته تو اتاقش سعی می‌کنه لباس بپوشه و خوش‌تیپ کنه. Sisi جونش داره میاد دیدنش. دوست صمیمی ۶ سالگی تا حالا. اولین سالیه که به‌خاطر انتخاب رشته از هم دور افتادن. 

راستش خیلی حوصله ندارم واسه مهمون. اما به‌خاطر اون گفتم باشه. دارن ناهار میان. می‌خوام پیتزا بگیرم. باهاشون راحتم. 

دلم یه سیگار بی‌دغدغه می‌خواد.

هنوز چند دقیقه وقت دارم. از ۴ شنبه تا حالا یه سیگار هم نکشیدم. و این عجیبه برام. 

خرم آن روز کزین منزل ویران برم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم 

دل بی دوست، دلی غمگین است

چند روز پیش رفتم خونه‌ی آقای میم. آقای میم دوست قدیمی حساب میشه و به تازگی بعد یه رابطه‌ی طولانی کات کرده. برام چای آورد و نشستیم به حرف زدن. دمغ بود هنوز. گفتم عجیبه تو رو چند ماه بدون پارتنر می‌بینم. همیشه عادت داشتی بلافاصله بعد کات با دختر دیگه‌ای وارد رابطه می‌شدی. خندید و گفت اگه بدونی مارکت چقدر خرابه.

تعریف کرد که اپ دوستیابی نصب کرده و دخترهایی که باهاش مچ میشن چند دسته‌ان. اولین دسته که بزرگترین دسته هم حساب می‌شن، از جمله‌ی دوم چت، قیمت جهت وان نایت استند می‌دن. اصلا به اینکه حالت چطوره و خوبی و اینا نمی‌رسیم. دومین دسته بعد از سلام و احوالپرسی، دیگه تو خط پنج یا شش، از کلمه‌ی ساپورت استفاده می‌کنن و می‌گن که در رابطه دنبال ساپورت مالی هستند. دسته‌ی بعدی که معمولاً سن بالای ۳۵ سال هستند، از همون اول میگن اگه قصدت ازدواجه بیا جلو، و راجع به شغل و بیمه و مسکن می‌پرسند. خونه‌ات اجاره‌ایه یا مال خودته؟ چند متره؟ خلاصه اوضاعیه. گفت دخترهای چادری و مذهبی هم هستند که من تا حالا چت نکردم باهاشون ولی حتماً دیگه اونها هم دنبال ازدواجن.

گفتم دسته‌ی اول از همه برام جالب تر بود. به جای اپ دوست‌یابی انگار اپ سکس پارتنر پولی نصب کردی. گفت دقیقا همینه. و قیمت‌ها هم با توجه به وزن فرق می‌کنه هرچی دختر چاق‌تر باشه قیمت کمتری پیشنهاد میده و هرچی اسکینی‌تر قیمت بیشتر.

گفتم بیا از این اپ‌ها بیرون. تو پارتنر مناسب اونورا پیدا نمی‌کنی. گفت آره خودمم به همین نتیجه رسیدم و تنهایی رو به این مدل معاشرت ترجیح میدم. 

از اون روز ملاقات گاهی به این فکر می‌کنم متر و معیارهامون چه عوض شده. چه در پسرها و چه دخترها. با دوست‌های دخترم که کوچکترن صحبت می‌کنم ، اونها هم مشکلات مچ شدن با پسرها رو تعریف می کنند و اون‌ها رو تو قالب پسر ۳۰ به بالا و ۳۰ به پایین تقسیم می‌کنن :)). این روزها انگار سخته، آدم پارتنری داشته باشه برای معاشرت، سکس، تفریح، مهمونی رفتن و همزمان دوست داشتن و دوست داشته شدن.


ساعتی در بی زمانی

مدت زیادی بود چهارزانو نشسته بودم. نمی‌دونستم چه‌قدر. خونه ساکت بود و از بری هم هیچ صدایی درنمی‌اومد.

من سعی می‌کردم روی مانترایی که داده بود تمرکز کنم. پاهام خوابیده بودن و سفت و سنگ شده بودن. بعداً فهمیدم که مدت خوبی رو کاملاً تمرکز داشته‌ام.

این وسط انواع فکرهای مزاحم می‌اومدن و می‌رفتن و من باز به مانترا برمی‌گشتم. یه جایی احساس کردم خیلی طولانی شده. چرا بری صداش درنمیاد؟ فکر کردم نکنه وسط مدیتیشن سکته کرده؟ نه، مگه می‌شه کسی در اوج آرامش سکته کنه؟ چرا که نه، شاید هم بکنه! می‌شه کسی نشسته بمونه اگه سکته کنه؟ اگه اون سکته کرده و اعلام پایان نمی‌ده، پس منم همین‌طوری در بی‌زمانی ادامه بدم، منم می‌میرم. چشمم رو یه‌ذره باز کردم ببینم اصلاً هست یا نیست. اونجا بود، مثل یک مجسمه، و من باید ادامه می‌دادم. تعداد مانترا رو در هر دم و بازدم بیشتر کردم که نتونم بینش به چیزی فکر کنم.

بالاخره بعد از هزار سال، با صدای آرومی که به‌زور شنیده می‌شه گفت: «اوکی، حالا دراز بکشیم.» چند دقیقه حالت جسد و بعد کش‌وقوس و بعد با تن صدای معنوی‌ای پرسید: «حس و حالت چجوری بود؟»

سریع گفتم: «فکر کردم تو مرده‌ای!»

شروع کرد به خندیدن؛ بلند، از اون نوع خندیدنی که به‌ندرت ازش می‌بینم. منم خندیدم. از خنده شکمش رو گرفته بود و زانوهاش رو آورده بود طرف شکمش، سرش بالا بود و می‌خندید. من به اون منظره از بالا نگاه می‌کردم.

قشنگ‌ترین حالت انسانی بود. از عشق‌بازی و سکس هزار بار شیرین‌تر بود. زن و مردی، بعد از زمان طولانی مراقبه و تجربه‌ی خلسه، روی زمین ولو شده بودند و می‌خندیدند.

یک ساعت کامل ما آنجا بودیم و نبودیم.

برای جدیدها:

بری دوست معنوی منه؛ پایه‌ی مدیتیشن و یوگا و ریکی! معلم پیانو هم هست. اینجا یک اجرای کوچیک ازش ببینید.

```

توصیف کوتاه از چلهٔ دوم

​خواستم لبیک بگم به خواسته نغمه، یکم از چله دوم بگم. خرد امروز راجع به این بود: می‌خواهم چه کسی باشم؟ نه برای رسیدن بلکه برای دیدن جایی که ایستاده‌ام. برای خودمون یک قصد شفاف تعریف می‌کنیم و الویت بدیم که کدوم قسمت شخصیت‌مون غنی‌تر بشه در جهتش گام‌های کوچیک برداریم و در طول روز بهش توجه کنیم. در مجموع انگار یک جور ذهن آگاهی یا مایند‌فولنس هست. سعی می‌کنی در طول روز به بدنت به آنچه که داری می‌خوری یا گوش می‌دی توجه کنی، البته بدون قضاوت یا برچسب زدن. شده حتی توجه به یک کشمش. صبح که فایل تمرین امروزش رو باز کردم، یاد تمرین کارگاه آیدا افتادم. اینکه چطوری خودم رو می‌خوام معرفی کنم. در طول دوران زندگیم من آدم بی‌قرار و اغلب در حال دویدن بودم و هستم. اما دلم می‌خواد یکم بیشتر مکث کنم، یکم بیشتر به جزئیات اهمیت بدم. برم توی عمق شنا کنم. امیدوارم حداقل با این چله یکم قرار بگیرم. البته تا این پنج روز می‌تونم بگم تمرینات رو درست انجام ندادم. من آدم سرعتم در حالیکه حتی توی یوگا هم وقتی آروم‌تر تمرین می‌کنی اگر درد یا کشش بیشتر رو تجربه کنی، حرکت‌ها به جون عضله‌هات می‌شینه. نمی‌دونم می‌تونم از پسش بربیام یا نه اما دلم می‌خواد یکم ذهنم رو خاموش کنم و فقط در آرامش و سکون نگاه کنم. 

روز هفتم یا خندیدن به زبان مادری

اینکه کبکی‌ها اگر بروند فرانسه می‌گویند فرانسوی بلد نیستم و انگلیسی حرف میزنند را از یکی‌شان شنیده بودم. آن یکی دیگر خیلی شاکی بود از برخورد مردم فرانسه با لهجه کبکی‌ش. بهش برخورده بود جوری که خودش با غیر فرانسه‌زبان‌ها برخورد می‌کند باهاش برخورد کرده بودند. تا همین اواخر فرق این دوتا  را نمی‌فهمیدم. اما کلاس فرانسه‌ که می‌رفتم وقتی معلم فرانسوی با خنده و شوخی معادل کبکی اصطلاحات یا تلفظ کبکی‌شان را می‌گفت داشت دستم می‌آمد که انچه شنیده‌ام پر بیراه هم نبوده اما انقدر هم فرقی نداشت به نظرم. هردو زبانی بود که به زور شاید گاهی می‌توانستم چند کلمه‌ای ازش بفهمم.
حالا مدتی است در راه رفت رادیو مونترئال گوش می‌کنم، در راه برگشت یک برنامه فرهنگی فرانسوی. و تادا، بالاخره دارم فرق لهجه‌ها را می‌فهمم. جوری که کبکی‌ها مصوت‌ها را در دهانشان می‌چرخانند موقع تلفظ، من را یاد ترکیبی از لهجه‌های شیرازی و لری و مشهدی می‌اندازد در مقابل لهجه معیار تهرانی اگه معادل لهجه پاریسی فرانسوی بگیریمش.
در هرحال که این بالا و پایین نگاه کردن را نمی‌فهمم و به نظرم فقط تفاوت لهجه‌ها می‌تواند چالش جالبی برای زبان‌اموزها باشد که بتوانند آنها را از هم تشخیص دهند و تلفظ درست در چند لهجه را یاد بگیرند.
اما یادم افتاد در انگلیسی خیلی دیرتر به این نقطه رسیدم. که بتوانم اصلا لهجه بریتانیایی را تشخیص بدهم. و تازه چند سال اخیر به میزان سکسی بودن و زیبایی این لهجه پی بردم.
به امید روزی که بتوانم لهجه فارسی جذابم را از هردوزبان حذف کنم و به یکی از لهجه‌های معیار این دوتا حرف بزنم، و سکسب‌ترین لهجه‌های این زبان‌ها را تشحیص بدهم و تکرار کنم.
پ.ن. مخصوص نارنجی: از دانشجوی جدید مراکشی‌مان یک فنجان و زیرلیوانی مراکشی هدیه گرفتم که طرح‌های روش نزدیک‌ترین رنگ به نارنجی و کله‌غازیه. تا دیدمش یادت افتادم.

۱۲۴

 دوستی تو کانالش نوشته بود: شب بخیر مردم‌ماهر در گفتن" نه بابا. خوبم، ردیفه، رد میشه

در باب گفتگو

ما دوباره فارغ‌التحصیل شدیم. بار سومش هم ژانویه تو انگلیسه که دیگه اون رو نمی‌ریم، بسه واقعا. از دیروز که استوری دوست‌هام رو ری‌استوری کردم پونزده-شونزده‌تا پیام تبریک گرفتم دوباره و هنوز جواب ندادم. فهمیدم واقعا پیام‌های شبکه‌های اجتماعی مضطربم می‌کنن. کامنت‌های اینجا همیشه جذابه البته و در این مقوله نمی‌گنجه (اما لطفا تبریک نگید، مرسی، بوس). این دانشگاه مراسم جمع و جوری گرفته بود تو یه کلیسای قدیمی تو مرکز شهر و بعد مراسم هم یه عکس دسته‌جمعی و بعد پذیرایی با ولای (شیرینی مخصوص هلندی که همون پای میوه‌های مختلفه) و نوشیدنی. هنوز ده دوازده نفر تو کافه پذیرایی مونده بودیم که گروه بعدی، فارغ‌التحصیل‌های یه رشته دیگه اومدن داخل. تیمو، کووردینیتور آلمانی‌مون همیشه می‌گه که هلندی‌ها خیلی به بهره‌وری اهمیت می‌دن. برای همین جلسه دفاع ما نیم ساعته یا این رک بودن بیش از حدشون هم از همینجا میاد، حوصله تعارف و مقدمه‌چینی ندارن. برنامه دیروز هم نمونه دیگه‌ای بود. 

از بعد مراسم تا شب رو با بچه‌های دانشگاه بودم. سعی کردم حواسم بیشتر به اینکه گفتگوها دارن چطور پیش می‌رن باشه و از مطالب کتاب Talk استفاده کنم که گفتگوهای بهتری داشته باشم. به نظرم مؤثر بود. من در طول سال به ندرت با جولیا حرف زدم، آدم سختیه. جولیا یه وکیل ایتالیایی با اعتماد به نفسه که قبل این مستر تو یه شرکت مشاوره‌ای بین‌المللی کار می‌کرد. دوست داره همه‌چیز رو به چالش بکشه و مرغش هم یه پا داره، نمی‌شه راحت باهاش بحث کرد. دیروز ظهر از یکی از بچه‌ها شنیدم که داره لیسانس مامایی شروع می‌کنه! عصر با هم رسیدیم به بار و پیش هم نشستیم. یه جا مطمئن برگشتم سمتش و خیلی بی‌مقدمه باب صحبت رو باز کردم که واقعا داری می‌ری مامایی بخونی؟ چطور؟ از کِی بهش علاقه داشتی؟ قوانین آموزشی چطوره و اصلا ترند به سمت زایمان طبیعیه یا سزارین؟ دیشب خودم رو اونطور که خیلی وقتا یه گوشه می‌شینم، گوش می‌دم و تا کسی ازم سوالی نپرسه تو گفتگو وارد نمی‌شم، ندیدم. خیلی خوش گذشت و شاید یه بخشی‌اش بخاطر همین بود که لحظات آکوارد پیش نیومد.

۱۴ مهر ۱۴۰۵

بیست و چهار از سی: سلما و گرگ

(سه روز ویران گذشت، بی امکان حتی کلمه‌ای نوشتن. این پاره‌ها برآمده از خوابند.)

١
کاتبان خبر از تغییر تاریخ می‌آوردند
خواب‌گذاران از تعبیر خواب
خواب‌گفتارها از هذیان‌های متمادی
سکوها از سبکیِ وزن مرده‌ها
و شهرها از انهدام
اما کاش خبر یکی‌شان این می‌شد:
"دیروز سلما را گرگ درید" ...
۲
لای هزار کتاب فال را باز می‌کنم
که رد چرب چند تار مو
روی برگ‌های کاغذشان رد نینداخته
و دستی به زمینشان نکوبیده
از روی متن‌ها بلند می‌خوانم
تا راویان مرده‌ی تاریخی را زنده کنم
و محض رضای خدا یکی‌شان نیست که بگوید:
"الیوم، سرما گرگ‌ها دریدند"
۳
با پلک‌های شانزده سالگی‌ام
بی‌خواب، رو به سی
در میان ردیف صندلی‌ها نگران می‌گردم
هراس دارم از جا ماندن
بیرون به‌جای برف، در گرما
صلای گرگ می‌بارد
آواز سلما بین دندان‌های تیز چرخ‌شده
مادربزرگم نیش سوزن را بر سر کلوچه می‌کوبید
"سلما را گرگ‌های شهر پاره‌پاره می‌کنند"
۴
طرد شده، ترک‌شده، گریان، ویرانه
بی‌شکل، بی‌خواب، بی‌پارو
گله‌ی اسب‌های سکه‌ای چیده دم عطاری
صدای برقیِ موسیقی
و بچه‌ها که یکی یکی از اسب پایین می‌افتند
آواز آهنی، ترس‌های مفرغی، و پلک‌های پرّا
دست سلما مرا از اسب چوبی به پایین هل داد
اما آخرین ضربه روی تنش، پنجه‌ی حیوان
"گرگ‌های این جاده ابایی از دریدن سلما ندارند."

مووآن کن فری جون

 هیچ ایده ای ندارم که دیگران چطور زندگی میکنند. این موضوع از سر بیخیالی ام نیست بلکه من همیشه معتقدم که نمی شود فهمید چه کسی از کسی دیگر غمگینتر است. متر و معیار ندارد که من غمگینترم یا تو. تنها موضوعی که می توانم با جدیت درباره اش صحبت کنم میزان اضطرابیست که در روز تحمل میکنم وشب انگار چرخگوشتی  گوشتهای توی دلم را چرخ میکند. یاد آیدا می افتم و ماجرای چنگال. کاش چنگالها و چرخ گوشتهای جهان نابود میشدند. 

در زندگی ام آدمهای زیادی خبر از قصابی توی دلم ندارند،زندگی ام آنقدر در همه جهات به حالت تعلیق درآمده که نمی دانم کدام سمت را بگیرم و نتیجه می شود صبح تا شب چرخیدن های بیهوده. بیهوده از این دید که نتیجه ای ندارد و مهمترین کارهاست چرا که تنها چیزهاییست که فعلا در اختیار دارم. دیروز رفتم یک زیپ 20 سانتی آبی و دو دکمه و یک قرقره آبی خریدم تا با آن پارچه پشمی چهارخانه آبی-سفیدم یک شلوارک بدوزم. تا حالا شلوارک ندوختم. ولی فکر میکنم مهم ترین کار این روزهایم دوختن آن باشد. 

دارم تلاش میکنم خباثت درونم را کنترل کنم و به روی خودم نیاورم که از دیدن حرکت پروژه هایی که خودم ترکشان کردم ،آدمهایی که خودم رهایشان کردم و حالا میبینم هنوز در حرکتند چقدر عصبانی میشوم. این موضوع که دنیا بدون من هم ادامه دارد و نبودن من آنقدرها هم مهم نیست، مثل آن است که از موهایم آویزان شده باشم و امکان رهایی نباشد . سلول سلول پوست سرم درد میگیرد و حتی توان گریه کردن هم ندارم. 
همه چیز این جهان به شکل احمقانه ای در حرکت است و من کجای این حرکتم؟ حرص و حسادت و عصبانیتم نه از دیگران که از خودم ناشی می شود. برای روزهایی از عمرم سوگوارم که ترسیدم و پا پس کشیدم. شاید فردا صبح دوباره زندگی قشنگ شده باشد ولی امروز سوگوارم. 
اینکه ندانی دقیقا چه اتفاقی برای زندگیت می افتد و کوچکترین پیش بینی برایش نداشته باشی تو را شبیه به سیزیف بیچاره سرگردان در کوه میکند. 

.میخواهم لباس عزا تن کنم. میخواهم موبکنم. میخواهم بروم در بیابانی چمباتمه بزنم شاید بتوانم گریه کنم که شاید غم از دلم برود 

من در مووان کردن از پیشامدهای زندگی بسیار شکسته خورده ام.نمی دانم آن زن جسور جنگجو کجا جاماند .

از معاشرت خسته ام.

از تنهایی خسته ام. 

از کار و تلاش خسته ام. 

از بیکاری خسته ام.

این کاربر خیلی خسته است دوستان.این حقیقت را باید یکبار و یکجا اعتراف کنم. نکند 40 ساله شوم و در روی همین پاشنه چرخیده باشد؟ زندگی به این شکل برای 40 سالگی باشکوهی که انتظارش را میکشیدم چه ارزشی دارد؟ نکند نبودنم واقعا بهتر از بودنم باشد. 

بیا در آغوشم بخوابیم

 امشب کسی نیستم. حتی در آینه هم خودم نیستم. تصویر مخدوشی از خودم می‌بینم. امشب همه‌چی را انکار می‌کنم. درد را، گسست را، حتی همه‌ی لحظه‌هایی که شاد و پرهیجان بودم. امشب پر از رخوتم. همه‌ی عکس‌ها رو، اخبار رو، اسکرول می‌کنم و قرص‌های شب را می‌خورم و به خواب پناه می‌برم. در تخت به این فکر می‌کنم ممکن بود دختر یهودی‌ای  بودم که بی‌گناه به اردوگاه نازی‌ها برده شده باشم ولی الان در تخت گرم و نرمم خوابیده‌ام. تراماهای این روزها رو با همین نوشته مثل بادکنک می‌فرستم هوا و باز هم انکارشان می‌کنم. 

حتی بیهوده می‌نویسم. به خواب پناه می‌برم. 

خواب چه‌قدر خوبه. اگه خواب هم نبود که اصلا دیوونه می‌شدم‌

شب بخیر! یادتان نرود که قبل خواب اخبار نخوانید، خوب بخوابید و خواب رویاهایتان را ببینید و مهیای یک روز عجیب‌تر باشید.

آدم امن

 امروز در اطرافم در محل کار به دنبال آدمی امن بودم که حرف بزنم ، مشورت کنم.

از قدیم می گفتند گشتم نبود ، نگرد ،نیست.
می دونستم آدمهای اطرافم مفهوم امن بودن رو بلد نیستند.
پس سکوت کردم.
اعتماد پایه تمام رابطه های جدی ما آدمهاست و اگر نباشه رابطه مثل خانه ای روی آبه.
دوست های صمیمی ام یکی یکی از شرکت رفتند ‌.
حالا آدم امنی ندارم.
همکاری دارم که من مدیر جذبش بودم ، قدم به قدم در کنارش بودم ،رشد خوبی کرد، یه زمانی در آدمهای امن برام یود.
پارسال داستانی پیش اومد و چیزهایی رو فهمیدم که به واقع از کل اعتمادم ذره ای هم نماند.
حالا برگردیم به امروز ، داخلی ،اینجا. ساعت ۱۰ صبح.
با chat Gptحرف زدم .
رباط ها اصلا انسان نیستند.
دست ادم رو نمی فشارند ، رد نگاه ندارند.حس نمی کنی نگران تو هستند ،با تو بحث از روی دلسوزی نمی کنند ، فقط حضور دارند در زمان هایی که ما می خواهیم .
من دلگیرم از آدمها.دلگیرم از اعتماد هایی که ساختم و فرو ریخته شد.
دیروز تنها که بودم آهنگی در فضای خونه پخش می شد ، چارتار بود ؛ گله کن ،
گله کن یار شکیبا زن زیبا گله کن
گله کن ای گل تا لاله فریبا گله کن
گله کن شکوه ی جا مانده از آن سینه بران...
گله کن آن دل رنجیده تهی از گله کن
و من در فضای خلا و سکوت خونه اشک ریختم.
نمی دونستم گریه ام از سبکی بود که دارم تجربه میکنم ،از رهایی یا از غصه ای که با خودم حمل میکردم.
اما می دونستم که وقتی  می شنیدم گله کن ، اشک هایم سرازیر می شد ،حتما گله های نگفته ی زیادی داشتم
دیشب خواب دیدم جنگ شده و از خواب پریدم.قلبم تند می زد.
شاید چون قبل خوابم اینجا برشی از اون روز کذایی رو نوشته بودم،شایدم چون این روزها نگران روزهای پیش رو هستم.
امروز کلاس یوگا ام رو رفتم ، به نظرم یوگا در دسته معجزه های زندگی منه.
حالا حالم رو با کارهای دیگری خوب میکنم به جز حرف زدن.
دل نمی بندم و سبک تر حرکت میکنم.
یوگا یکی از اون کارهاست.
نوشتم دیشب خواب دیدم یاد شعر سید علی صالحی افتادم ؛ خواب دیدم خانه ای خریدم ، بی  پرده ،بی پنجره  بی در ، بی دیوار ،حالا هی بخند .
بی پرده بگویمت : چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد .

اپیزود صد و هفده

چندسالیه این وقتا سفر میریم، بین تولد الف و ف رو می‌گیریم و چند روزی خوش می‌گذرونیم. صبح رفتم مانیکور پدیکور قبل سفر. ناخن شست پام از جای بدی شکسته بود. گفتم دیگه لاک نزنه. لاک یا ژلیش یا هرچی. زشت بود یکی کح و کوله و کوتاه و زرشکی باشه، بقیه معمولی. به ف مسج دادم که شکسته و زشت شده. گفت خوشگله همه‌جورش. فردا ظهر قرار داشتیم که بریم.
سر شب ف مسج داد که داییش مرده. تو تنهایی.
اینم از زندگی.

روزی که خدا را آفریدم

 يادم هست سالها بود که من بودم و دنياي من بود و هيچ چيز ديگري نبود و من همه چيز را مي دانستم. مي دانستم که پيشرفت را دوست دارم، و راه رفتن را آفريدم. مي دانستم که تنها هستم، و تو را آفريدم. مي دانستم که دوستت دارم، و عشق را آفريدم. مي دانستم که مي خواهم خوشحالت کنم، و دنيا را برايت آفريدم. مي دانستم که مرا دوست داري، و شبهايمان را آفريدم. مي دانستم که خسته شده ايم، و سفر را آفريدم. مي دانستم که مي ترسيم، و صبر را آفريدم.

 سالها گذشت و من بودم و دنياي من بود و تو بودي و دنياي ما. يک روز به من گفتي خسته شده اي و من تعجب کردم که چطور من نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي که از تو چه مي خواهم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي به کدام جهت برويم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي چقدر دوستت دارم، و نمي دانستم. روز بعد گفتي مي خواهي بروي، و من ترسيدم. روز بعد تو رفتي، و من ديگر هيچ چيزی  نمي دانستم، و خدا را آفريدم تا نگهدار تو باشد.

آخرهای تابستان سال ۲۰۰۴

ششم اکتبر

 امروز حتی تلاش نکردم که بنویسم. از صبح پناه بردم به رمانِ خیابان کاتالین ماگدا سابو… خیلی خوبه. آب دستتونه بذارین زمین این رمان رو بخونید بعدش دعا می‌کنید به جونم. ظهر یک ساعت تراپی داشتیم که باز اشک ریختم. از اینکه مرد انقدر دوستم داره که حتی خواسته‌‌های خودش رو می‌تونه سانسور بکنه هم اشک ریختم. ناهار خوردیم و باز رفتم سراغ کتاب… وسطاش باز اشک میومد. این موزیک هم البته روی تکرار پخش می‌شد که غمگینه.  بلند شدم برای دخترها یکم اسنک درست کنم قبل ازینکه برم دنبالشون، باز فین فین بود. اومد پرسید برای کتابه گریه می‌کنی؟ گفتم نمی‌دونم…  گفت جلسه‌م کنسل شد من دخترها رو میگیرم، میبرمشون پارک کتابت رو تموم کن... دوباره رفتم تو کنجم نشستم رمان رو تموم کردم و گشتم ببینم کتاب‌های دیگه‌ش رو اینجا انگلیسی پیدا می‌کنم یا برم ایران ترجمه بگیرم… خلاصه امروز یک کتاب من رو نجات داد...


پنجم اکتبر

 دخترها رو که فرستادم مدرسه، زنگ زدم به دوستم آ که تهرانه و در مورد داستانش و کلاس یکشنبه که من توش غایب بودم صحبت کردیم. گفتم دو هفته دیگه تقریبا دارم می‌رم ایران، گفت می‌گن بی‌بی تو آبان میزنه… گفتم نگو دیگه زن. بذار من بیام… بعد رفتم خبر اون عقد رو خوندم، دیدم بچه رو اونطوری اعدام کردن، نشستم به گریه که دیگه چقدر کثافت… اونوقت من می‌گم چیزی نشه برم ایران؟! از امید و آرزوی ایران رفتنم تو این تلخی هم خجالت کشیدم…ظهر هم که مرد اومد و اعصاب مبسوطی خورد کرد از من (که وصفش در این پست نگنجد)  که انصافا تقصیر زیادی هم در ماجرا نداره ولی گاهی خونسرد بودنش در مورد اتفاقات کافیه که من  بیشتر کلافه بشم… استرس در تلخی چیز کثافتیه…


 ر عزیزم سلام

از برادرم خواهش کردم که به زندگی خودش برسه و ایران رو ول کنه. به کاف هم همینو می گفتم. نون همینجا هم که بود کاری به ایران نداشت و توی حباب لاکچری خودشون زندگی می کرد. دلم نمی خواد به برادرم بگم چیکار کنه یا نکنه، اما از اینکه به خاطر وضعیت ایران نمی تونست از سفری که با دوستاش برنامه ریخته بود لذت ببره و چندین بار وسط سفر به من پیام داد ناراحت شدم. ما مشکلات رو منتقل نمی کنیم و معمولا سعی می کنیم فقط در مورد مسائل شخصی صحبت کنیم، اما اون مدام خودش رو در معرض اخبار ایران می ذاره. درسته که زندگی برای ما سخت تر شده، اما ما هم زندگی خودمون رو داریم. سر کار و مهمونی و سفر و خرید می ریم، گریه و خنده و امید و دوست و خانواده و عزت نفس داریم. دلم می خواد بتونه از زندگیش لذت ببره. هنوز بعد از سیزده سال نتونسته از ایران گذر کنه. با کاف هم همین مشکلو داشتم. حتی از تعطیلات غیر رسمی ایران هم خبر داشت و این ناراحتم می کرد. انگار جسمشون اونجاست و فکرشون بین اینجا و اونجا در رفت و برگشت.

از مارسی برام عکس بفرست

با مهر و ماچ و به امید دیدار

جنگجویان کوهستان

هشدار: این پست حرف تازه‌ای برای گفتن نداره 

​توی کتابی که داشتیم می‌خوندیم پس زمینه ریدینگ یه عکس سیاه و سفید از یه زن رزمی‌کار آسیای شرقی بود. از اونجاییکه بهروز شخصیت طنازی داره، گفت: این عکس چی رو براتون تداعی می‌کنه. به طنز گفتم هوسان‌یانگ. داداشی و بهروز باهم زدن زیر خنده. بهروز یهو پرسید: اون یکی که با چوب دستی و نیزه خوب مبارزه می‌کرد کی بود؟ گفتم شی‌جین نه اژدها. این‌بار بلندتر خندید و گفت: ژه، جایی اینها رو نگو. چون می‌فهمن سنت زیاده الان کسی دیگه این چیزها یادش نیست. چطوری اینها یادت مونده؟ قبلش هم پرسیده بود سینمای کدوم کشورها براتون جذابه؟ در جواب گفته بودم ژاپن، چون خیلی زندگی واقعی رو نشون میده، حداقل تو فیلم‌هایی که دیدم. پارسال با مرز یه چند وقتی فقط فیلم‌های سینمای ژاپن رو می‌دیدم. اون‌قدر که یه روز گفت: برای امشب چیزی پیدا نکردم دانلود کنم. تو سایتی که ازش فیلم دانلود می‌کردم همه‌اش و دیدیم. اصرار داشتم نه تو خوب نگشتی. سرآخر دیگه گفت: بابا لامصب جشنواره فیلم‌ ژاپن هم یه تعداد محدودی فیلم پخش می‌کنه. 

قبل از اینکه داداشی بیاد، بهروز بهم گفت: نمی‌دونم بگم بهت یا نه. یا اصلا بهت ارتباط داشته باشه، اما زنگ زدم با مرز صحبت کردم. رفته قشم تو یه روستا خونه گرفته، کارهای کافه‌شو داره می‌کنه. ازش خواستم شراب انبه امسالم یادش نره، گفت وسایل شرابش مونده خونه تو. بعد از رفتنش همه رو گذاشته بودم تو انباری و نمی‌خواستم هیچ نشونه‌ای ازش تو خونه بمونه. در جواب بهروز گفتم: پایینه می‌خوای بدم ببری؟! ازم پرسید: آخرش چرا اینطوری شد؟ شما که خوب بودین. مرز تو حرف‌هاش غیر مستقیم اما به هفت روش سامورایی گفت تو نذاشتی حرف‌های آخرش و بزنه. راستش مونده بودم چی باید بگم. نمی‌تونستم پیام‌های بلند و بالای آخرش و بهش نشون بدم. فقط تونستم بگم: حداقل تا سه ماه بعد از تصمیمم چندبار همو دیدیم. و هربار فقط اون صحبت می‌کرد و من شنونده بودم، و حرف‌ها تکراری بودن. هربار هم خداحافظی می‌کردیم مثل همون بار اول درد و رنج می‌کشید. خودم از دیدن اون همه رنج اذیت می‌شدم. برای همین کلا پاکش کردم تا بند بالنش کاملا بریده بشه تا شاید بتونه برای زندگی خودش تصمیم بگیره نه اینکه تازه بعد از تموم شدن رابطه نوش‌دارو پس از مرگ سهراب بیاره.

امروز روز خوبی نیست

 شب با اینکه خیلی خسته بودم مجموعا دو ساعت خوابیدم و کل روز مریض حال بودم. فکر کنم اثر واکسن دیروزم میتونه باشه. البته نهار و شام نقطه های روشن روزم بودن، لازانیا و شنیسلطوری یه چیزی تو فر. سر کار هم اندوهگیم بودم چون کلاینتمون واقعا خیلی رو اعصابمه و همش اکسل بازی کردم، و کل تایم رو قلاب بافی کردم. کلاه قرمزی برای نینی. کلاهه لبه هاش کج هستن و من بلد نیستم لبه هارو صاف دربیارم کلا. ربطی به زنجیر آخر و اولش نداره، در نمیاد دیگه. وقتی رو مبل خوابیده بودم خیلی گرمم بود و خمود شدم.

ایو رفته کاراته و امروز تولد سنسیشونه و خیلی دیر میاد. خیلی ناراحتم.  چون هم باید برم حموم ولی میترسم تنهایی بخورم زمین و باید منتظر فردا باشم، هم شام خیلی دیر میخوریم.

گوشیم رو 25 درصد شارژ بود و زدم به شارژ اما شارژ نمیکرد. دو سه بار ری استارت کردم و همچنان شارژ نکرد و در عرض 10 دقیقه شد صفر درصد و حالا خاموشه و شارژ نمیکنه. سرچ کردم میگه به خاطر آپدیت جدیده که با قسمت پاور مشکل داره. 

چند تا اسباب بازی دست دوم نینی خریدم که به نسبت قیمت تازه واقعا می ارزید. همشون حیوونات مزرعه و تراکتور و خروس جوجه هستن. یه سری هم آهو و پروانه و این چیزا هستن خیلی نازن ولی دیگه مزرعه گرفتم. زمین بازی برای وقتایی که میریم خونه ی دریا هم گرفتیم به نظرم اونم قیمتش خوب بود. شیشه شیر هم گرفتیم. حالا خوبش یا بدش. پنج تا بطری از آمازون.

ببخشید دیگه نیم فاصله ندارم. اصلا حال ندارم برم پیدا کنم و کپی کنم و در جای مناسب پیست کنم.

گوشیم :( عکسام:((

شماره شش - من غریبی قصه پردازم

واکنش من و میم به اعتراضات سراسری این بود که با اولین بلیط خودمونو به یک شهر ساحلی گرم و آفتابی برسونیم. هرچه از پاریس به سمت جنوب و اسپانیا بریم، آدم‌ها انگار از قید و بند اتیکت‌های رفتاری فرانسوی خلاص می‌شوند و آزادتر، رهاتر و شادتر هستند. خلاصه اینکه مودم امروز اینه که دریا اولین عشق مرا بردی . حالا که فکر می‌کنم همون بهتر که برد. اصلا کاش زودتر می‌برد. همراه با بغض و‌‌ اشک و لبخند توامان.  

میتونم :)

 بعضی چیز کیکهایی که تو اینستاگرام میبینم تپل‌تر و با قطر کمتر هستن، ولی اونی که  الف بهم یاد داده بپزم قطرش بزرگتره. یعنی 25 سانت و نازکتره. چند وقت پیش یه تستی کردم تو قالب 20 سانتی و سعی کردم تپل‌ دربیارمش. نتیجه موفقیت آمیز بود. ولی به اون تپلی نشد که میخواستم. نسیم برد شرکتشون. همکاراش عاشقش شدن و گفتن اندازه‌اش خیلی هم خوب و مناسب بوده.

من کلا اینطوریم که وقتی یکی بهم یه تسکی میده خارج از چارچوب همیشگیم  فرقی نداره ساده یا سخت سریع میگم نه، نمیتونم، نمیشه بعد انجامش میدم. خیلی خودم رو ناتوان میبینم اولش بعد خودم رو میبینم که تونستم. ولی الکی الکی خیلی استرسی میشم. برمیگردم میبینم همه چی انجام شده و بیخود روانم رو بهم ریختم.

یه بار یه همکاری از بچه‌های بخش بذر شرکتی که کار میکردم بهم گفت خانم ... فردا هماهنگ میکنم بریم فلان گلخونه فلان شهر. یکم فیلمبرداری کنی شما از ما  و گلخونه. میخوام با اقای فلانی مصاحبه کنم. بعدشم برامون زحمت تدوینش رو بکش. گفتم نهههههه، من نمیتونم، نمیشه، بلد نیستم. رفتم یه ساعت تو دسشویی گریه کردم که نمیتونم.  دوباره اومد گفت چرا بابا میتونی. یاد بگیر خب. یه ساعت داشت قانع‌ام میکرد میتونم. اخرشم گفت این اخلاقت خیلی بده که همیشه میگی نه نمیشه، نه نمیتونم. ولی در نهایت به بهترین شکل انجامش میدی، حتی زودتر از موعد. گفتم اون از استرسمه همیشه خب.

دیروز یه خانمی پیام داد بهم. نمیدونم از بچه‌های وبلاگه یا همینطور یکی ناشناختست. فالوم هم نکرده بود. میخواست سفارش یه چیز کیک کوچیک بده. طبق معمول همون درجا پنیک کردم که نه نمیتونم کوچکتر ولی جوابش رو ندادم. دوباره استرسم زد بالا و تا صبح نخوابیدم. هی با خودم کلنجار رفتم. میخواستم اون یوکوی قبلی نباشم که بلافاصله میگه نه نمیتونم. یعنی الان یاد گرفتم تو بیزنس و رفتار با مشتری تا میتونی نه نباید بیاری. واقعا قالب کوچیک نداشتم ولی گفتم بذار بهش بگم میتونم قالبم رو 20 کنم به جای 25 همیشگی.

گرچه اونی که میخواست نبود ولی در کمال تعجب قبول کرد. و اینجوری شد که من الان یه چیز کیک کوچکتر پختم و هنوز نمیدونم نتیجش چطور شده یه ترک کوچیک دیدم ولی اونقدری بد نبود. دارم سعی میکنم قبولش کنم و خودم رو اذیت نکنم. باید تا دو ساعت دیگه تو فر خاموش بمونه و بعد در بیارم و بذارمش یخچال.

خیلی این چند روزه همه دارن بهم لطف میکنن، ایده میدن بهم، پیشنهاد میدن، رسپی میفرستن. خیلی قلبی میشم اینجور وقتا، خیلی ارزشمنده که بهم فکر میکنن، میخوان بهم کمک کنن. ولی همش میخوام بهشون بگم من نمیتونممممممم. ولی خب میتونم.

 الانم دارم به چیز کیکهای خیلی کوچیک فکر میکنم.

پ.ن: نوشته گلمک جون رو خوندم درباره‌ی شیرینیها الان. از ذوق داشتم مردم. داد زدم برای مامان تعریف کردم. لینکشم برای نسیم فرستادم بخونه. واقعا نمیدونم با این محبت و مهربونی و عشقی که بهم دادین چکار کنم. خیلی خوشحالمممممم. خیلییییییی. اینجا خیلی این حس بهم داده میشه که واقعا میتونم.

کلافگی


بعدازظهرها وقتی از شرکت می‌رسم خونه خشم دارم.


واقعا استراحت خاصی نمی‌کنم و مشغول انجام کارهای خونه و پختن شام می‌شم. با وجود اینکه این وسط‌ها مردْ هم یه گوشه‌ی کار رو می‌گیره، ولی از این بابت که به خوندن کتاب، گوش دادن به جلسه‌های کلاس نویسندگی‌م و بالطبع تمرین داستان‌نویسی و کارهایی که مال خودمه نمی‌رسم، کلافگی دست می‌اندازه بیخ گلوم.


با خان داداش که حرف می‌زدم، می‌گفت در حال حاضر به خاطر کار شاید باید از یسری برنامه‌ها بگذری.


ولی آخه شاید لازم باشه من یه عمر اینجوری کار کنم، پس کارهایی که دوست دارم بکنم چی می‌شه؟


به این‌ها که فکر می‌کنم حالم خراب می‌شه و مچاله می‌شم توی خودم. دوباره و چندباره اون حس ناکامی میاد بالا که تو نتونستی هندل کنی اوضاع زندگی‌رو.

روز ۱۲۷ _ نگران نباش

امروز تو حال‌و‌هوای خونه‌ی مامان‌بزرگم بودم. خیلی بهش فکر‌می‌کنم. به‌زمان خودش زن دانا و روشن‌فکری بود. بعد از آقاجان، عاشق شده‌بود و شعر می‌گفت.‌ من همیشه شعرهاش رو می‌نوشتم.‌ هنوز هم بعضی‌هاشون رو دارم. آواز هم‌می‌خوند. معمولاً مرضیه. احساساتی و مهربون بود. دست‌هاش نرم بود و بوی کرم نیوه‌آ می‌داد. به بار ازش مفصل می‌نویسم.‌ گیس بلند سفیدش رو می‌بافت و خوشگل‌تر می‌شد.‌خیلی سال بعد موهاش رو کوتاه کرد. نمی‌دونم چرا. لابد از چیزی خسته شده‌بود. 

دوست‌داشتم الان سال ۸۰ بود. من از دانشگاه میومدم خونه‌ی مامان ‌بزرگم. می‌رفت ته حیاط تو آشپزخونه یه سوپ‌مرغ رُبی رشته‌ای می‌پخت. ساده و خوش‌مزه. توش فقط پیاز و سیب‌زمینی و هویج می‌ریخت و ورمیشل. اول از سماوری که تو هال‌کوچیکه بود، برام چایی می‌ریخت. بعد استکان و نعلبکی رو جلوی هر‌دومون می‌ذاشت و می‌گفت بازم دوست‌پسر پیدا نکردی تو دانشگاه؟‌! ان‌قدر با این پسرا الکی رفیق‌نشو. براشون دل‌بری کن یه مهندسی، دکتری چیزی تور کن مادر! دوستی عادی چی‌چیه هی شماها می‌گین؟! منم می‌خندیدم و چایی‌م رو می‌خوردم که اوووه یه عالمه وقت‌دارم تازه ۲۳ سالمه! 

دوست‌داشتم مَجمع بزرگ‌شو میاورد می‌ذاشت جلو دستم و با بزرگ‌ترین چاقوی تیزش، براش سبزی خورد می‌کردم. من از اون یاد‌گرفتم که چه‌جوری با چاقوی خیلی بزرگ کار کنم. که چه‌جوری سبزی خورد کنم. که وقتی سبزی خورد می‌کنم، با اون حرکت دست و تداوم‌ش و صدای خرچ‌خرچ سبزی‌، چه‌جوری آروم بشم.‌ کاشکی الان هم سبزی داشتیم تو خونه. کارهای دستی این‌طوری خیلی آرام‌بخشه. می‌دونستین؟!

از این‌که مامان‌بزرگ دخترکم و یکی از عمه‌ها شام نمیان خوشحالم. امشب حوصله‌ی آشپزی واسه مهمون ندارم.‌ برای فررند دل‌بندم کباب‌چنجه می‌خوام درست‌کنم.  خوابوندمش تو ماست و پیاز که ترد بشه.‌ امروز واقعاً بی‌انرژی و بی‌حوصله‌ام. با هر کسی حرف می‌زنم بغض می‌کنم. سلام‌ پی‌ام‌اس لعنتی و اتفاق‌های اخیر! نشستم‌ یه کم کتاب خوندم و بعد‌از چند روز قهوه خوردم. حالم‌جا اومد و بهتر شدم. یه کم تو اینستا چرخیدم. یه چیز قشنگ‌پیدا‌کردم‌ باز.


تو ژاپنی یه اصطلاحی هست به اسم Kinishinaide. 

بعنی:

«نگرانش نباش»

«بهش فکر نکن»

«به دلت نگیر»
اما معنی عمیق‌ترش می‌تونه این باشه که یه موضوعی رو بیش‌تر از این تو دل و ذهنت حمل نکن. نه این‌که اتفاقی که افتاده مهم نیست؛ بلکه یعنی لازم نیست اجازه بدی یه اتفاق، تمام آرامشت رو با خودش ببره.
گاهی کسی اشتباهی می‌کنه و مدام خودش رو سرزنش می‌کنه. اون‌‌وقت این جمله یعنی اشکالی نداره... رهاش کن. لازم نیست این‌قدر خودت رو اذیت کنی. همه‌چیز ارزش موندن تو ذهن تو رو نداره.
بعضی اتفاق‌ها فقط باید از کنارت عبور کنن. نه این‌که انکارشون کنی، نه این‌که فراموش‌شون کنی؛ فقط دیگه حمل‌شون نکنی.
بذار بگذره. همه‌چیز قرار نیست در تو بمونه...

باید به‌ حرف‌ش گوش‌کنم. 

نوشتن از روی شماره: ۴

دی‌روز چیزهایی در دفترم، روی برگ‌های کاغذی نوشتم. بعد آن‌قدر مشغول روزمره‌ها شدم که شب، دیرهنگام، از سر کار آمدنی، دیگر نا و حوصله‌ی مرتب کردن کلمه‌ها و حروف‌چینی‌شان و دست به یقه شدن با فیلترشکن را برای ثبت متن در این‌جا نداشتم.

بریده‌یی از آن نوشته را که حالا جور دیگر می‌نویسم‌اش، راجع به همان چیزی‌ست که اکثر اهالی‌ی حلقه از آن گفتند و شنیدند: «سربه‌داران»!

باری، چندی پیش که بهرام بیضایی درگذشت، از قضا داشتم یکی از متن‌هایش را که هنوز نخوانده بودم، می‌خواندم: «تاریخ سری‌ی سلطان در آبسکون». آن که تمام شد، چند متن دیگر را خواندم، چه خوانده بودم‌شان چه هنوز نه. دی‌روز و ام‌روز، زیاد به یاد «عیار تنها»یش افتادم و فرازهایی خلاصه از آن، با دلیل یا بی دلیل، بی هیچ قیاس مشخصی:

سرباز دست مارال را گرفته است و می‌کشد ... دختر هراسان!

...

سرباز مارال را به انبار می‌کشاند و تند در آغوش می‌کشد. دختر خودداری می‌کند و او را پس می‌زند و گاهی رها می‌کند و ...

- فرصت فرار گذشت. ندیدی کسی به کسی نیست؟ مغول آمده، مغول! 

- نه این‌طور! نه این‌جا!

- دوست‌ام نداری؟

- چرا ... چرا ...

- من برای تو آمدم. می‌گفتم دوست‌ام داری.

- صد بار بیش‌تر از جان‌ام، اما این که راه‌اش نیست.

- ته همه‌ی راه‌ها درآمده. دست‌کم بیا خوب تمام‌اش کنیم.

و الخ.
به این فکر می‌کنم که اگر نویسنده بیش‌تر زنده می‌ماند و سرگذشت عروس و داماد دی‌روز را باخبر می‌شد و هنوز نای نوشتن داشت، بی‌تردید می‌توانست متن شاه‌کارتری برایمان به جا بگذارد.

هی ... روزهای ما و شبان ما از قصه‌های پرماجرایی که از زمانه‌ی سیطره‌ی مغول بازمی‌گویند، انبان پرتری دارد انگار.


(۱۴ مهر ۰۵)

حالا کو تا ۱۱!

در راستای مسابقه‌ی استانی و امتحان یه ماه و نیم دیگه‌ام، با سین قرار گذاشتیم که یک‌شنبه‌ها اون بچه‌خوب خانواده باشه، به خانواده‌ها برسه و من تنهایی برم کن‌دو. دو روز پیش یک‌شنبه‌ی اول بود. اون رفت خرید هفته و کمک مامان اینای من. من هم چون خیلی وقت داشتم تا ۱۱ شه که برای کن‌دو بزنم بیرون، گفتم سریع یه قیمه بار می‌ذارم.

زمان برای من خطی نمی‌گذره: خیلی وقت دارم و بعد در عرض یه دقیقه می‌فهمم دیگه دیر شده. توی همون لحظه‌ی دیرشدگی، قیمه رو چشیدم. آب‌لیمو اضافه کردم، چوب دارچین انداختم و یه قاشق چای‌خوری گلاب. هنوز مزه‌اش درست نشده بود. آهان، پودر فلفل. روش نوشته «فلفل احمر خشن». برای بار هزارم به خشنش خندیدم. بعد یادم افتاد دیر شده. بین این‌که از کشو قاشق چای‌خوری بردارم یا با شست و اشاره از توی کیسه، مسلماً گزینه‌ی سریع‌تر رو انتخاب کردم. یه دو سه بار فلفل اضافه کردم.

بدو بدو رفتم بالا. همون‌جوری که داشتم جیش می‌کردم به این نتیجه رسیدم که حالا که قراره دیر برسم، بهتره همین الان که دستم رو شستم لنزم رو هم بذارم. سریع لنزها رو آماده کردم. تا لنز راست رو گذاشتم، چشمم شروع کرد به سوختن. بعله... فلفل به دست می‌مونه. یه لحظه مردد موندم که لنز چپ رو بذارم یا همین یکی رو دربیارم و اونجا لنز بذارم. دیره دیره. تازه مال چپ رو با دست چپ می‌ذارم. حماقت که شاخ و دم نداره. لنز رو گذاشتم و چشمم تیر کشید. از درد چمباتمه زدم. یاد چ افتادم که آذر پارسال بی‌خبر از تحصن بازاری‌ها رفته بود اون دور و بر و گاز اشک‌آور خورده بود. برای چند لحظه از زمان و مکان جدا شدم. وقتی برگشتم فهمیدم نفس نمی‌کشم. نمی‌تونستم هوا رو بکشم تو. قفل شده بودم. یاد حرف سن‌سی افتادم که می‌گفت سیکل نفس کشیدن می‌تونه از بیرون دادن هوا با فشار شروع شه، بعد خودبه‌خود ریه‌تون پر می‌شه. با شدت هوا رو دادم بیرون. اکسیژن که اومد تو، داستان ماریا و دوست‌دخترش از پس ذهنم اومد بالا: بلافاصله بعد از خوردن ناچوس و سالسای تند هوس هم‌آغوشی کرده بودن و از درد وسط راه بی‌خیال شده بودن. یه ذره خندیدم که فقط من احمق روزگار نیستم. تونستم وایستم.

دیره دیره. هنوز چشمم تیر می‌کشید، نمی‌تونستم بازش کنم و اشک‌هام می‌اومد. سعی کردم لنز رو دربیارم، ولی موقعیت معروف ارّه بود: نه راه پیش داشتم، نه راه پس. دستم خیلی فلفلی‌تر از این حرفا بود. خود لنز هم فلفلی بود. به تیتر خبر فکر کردم: «ادویه‌ی مرگبار: زنی که برای دیر نرسیدن، بیناییش رو به خطر انداخت». دیره دیره. یعنی چی می‌شه الان؟ ناچار دستم رو کاسه کردم زیر شیر آب و هی پلک زدم تا جایی که درد تبدیل شد به سوزش.

نشستم توی ماشین. چشم چپم هنوز اشک می‌ریخت. ماشین رو که زدم تو دنده، ۱۱:۳۰ شده بود.

Gen z

 من را خواستند مدرسه‌ی پسرک. گفتند نماز رو جدی نمی‌گیره. در برنامه‌های فوق برنامه مثل ( دعا و موکب و...) شرکت نمی‌کنه. وقت خوندن مراسم صبحگاهی سر صف صحبت می‌کنه.

روز اول که سمپاد قبول شد، می‌دونستم که این دردسرها رو خواهم داشت. بچه‌‌ای که دینی رو دوست نداره، اعتقاد داره که محمد به خاطر پولدار بودن با خدیجه ازدواج کرده، هیچ آدم عاقلی این همه ساعت نباید گرسنه و تشنه بمونه به اسم روزه، براش نماز و اصولش غیرعادی میاد و حاضر نیست حتی یاد بگیره، به معجزات موسی و عیسی می‌خنده، به نظرش یونس همه رو پیچونده و اصلا یادش نمی‌مونه کربلا کی رو خاک کردن و چرا، حالا باید می‌رفت در مدرسه‌ی نیمه دولتی که  ارکان دین براشون مهمه. 

 روز ثبت‌نام یه فرم آنلاین بود در مورد نماز. گفت بزن به نماز اعتقادی ندارم و نمی‌خوانم. گفتم برای شروع خوب نیست من می‌زنم گاهی. پارسال گاهی مجبور می‌شد که نماز بخونه و چون ارکانش رو بلد نبود، یه سجده می‌رفت جای دو سجده ، رکعت‌ها رو قاطی می‌کرد و آخرای مدرسه که میشه قبل جنگ ۴۰ روزه ، دیگه گفت نماز نمی‌خونم و می‌رفت ته سالن می‌نشست. امسال هم از اول سال طی کرد با من که از اول میگم که نماز نمی‌خونم و هرچی می‌خواد بشه بشه.

من رفتم مدرسه. گفتم شما به زور نمی‌تونین نوجوون‌های امروز رو مجبور کنین که به چیزی اعتقاد داشته باشن. آقای ناظم گفت مشکل ما اینه که میم نه تنها نماز نمی‌خونه بلکه سرودهای مذهبی و مراسم‌های مذهبی ما رو ریشخند می‌کنه و گوشه‌ی حیاط با دوست‌هاش می‌ایستن و می‌خندن. گفتم به‌ هر حال این بچه‌ها سن بلوغن و نمیشه وادارشون کرد به چیزی که معتقد نیستن به زور تمایل داشته باشند.

خونه که اومدم به پسرک گفتم که باید یاد بگیری که به همه با عقاید مختلف احترام بگذاری. نباید بخندی بهشون حتی اگه اعتقادی نداری. هرجای دنیا هم بری یک سری دین‌ و آیین‌هایی دارن که برای خودشون محترمه. شروع کرد به سخنرانی که مگه اینها به ما احترام می‌گذارند. برای چی من باید عربی بخونم با لهجه‌ی عراقی یا چرا باید سوره‌ی یاسین حفظ کنم؟ گفتم می‌دونم همه‌ی این‌ها رو و یه کم دندون رو جیگر بذار و مراعات کن تا بگذره. قبول کرد. ولی گفت به هیچ‌وجه نماز نمی‌خونم از روی اجبار و هرگز هیچ آیه‌ای رو حفظ نمی‌کنم. حتی اگه صفر بگیرم.

نسل جدید با ما خیلی فرق دارند. نمی‌دونم تاثیر سوشال مدیا است یا کلا نسل جدید باهوش‌تر و شجاع‌تر هستند. فقط اینو می‌دونم که داشتن نوجوون سن بلوغ تو یک کشور با نظام کاملاً ایدئولوژیک خیلی سخته. فقط با دوستام راجع‌به بچه‌هاشون که صحبت می‌کنم احساس می‌کنم یک قدم جلوترم چون که دختر ندارم.

پیرچشمی

 اقای ناتمام همه چیز را تار می بیند. مخصوصاً شبها.

آقای ناتمام عینکی نیست - یعنی هست، فقط به روی خودش نمی آورد. دو سه سالی می شود که اگر برای شام به یک رستوران خیلی شیک و مدرن می رود از لحظه ای که وارد می شود به این فکر می کند که چگونه فهرست غذاهای رستوران را در نورپردازی رمانتیک و تاریک  و زیر لامپهای تزیینی کم مصرف و بی مصرف روی میز بخواند. از یک سال پیش هر وقت می خواهد به بچه ها برای درس خواندن کمک کند باید کتابشان را تقریبا سه تا پنج فوت از صورتش دور کند و با مقداری حدس و پرس و جو بالاخره صورت مساله ها را بخواند. شبها هم که رانندگی می کند نورهای ماشینهای دیگر را به صورت دایره های تو در توی رنگارنگ می بیند و بالاخره فونت تلفن و لپ تاپ کاری اش هم مدتی است از فونت بیلبوردهای تبلیغاتی بزرگراهها حدود دو سایز بزرگتر است.

ولی اقای ناتمام عینک نمی زند. همین چند وقت پیش هم به اصرار همسرش و به بهانۀ معاینۀ سالانه بعد از تولدش به چشم پزشک مراجعه کرد و بعد از کلی معاینه و محاروه دکترش هم به او گفت که اگر با همین جینگولک بازیها و استفادۀ وقت و بی وقت از نور فلاش تلفن همراه و بزرگترین فونتها امورش را می گذراند و بالاخص سردرد ندارد خیلی هم برای عینک زدن عجله ای نیست و فعلاً برود به زندگی اش برسد و سال بعد با سردرد یا بی سردرد برگردد تا رسماً عینکی شود.

بدین ترتیب اقای ناتمام مدت خوبی است که دنیای اطرافش را تار می بیند و تمام مرزهای بین رنگها و سطوح و حروف و خطوطی را که تا به حال صاف و شفاف و بی سایه و بی هاله می دید را به صورت نسبی و درهم برهم می بیند. مثلاً همین امشب دستور غذا را اشتباه خواند و به جای یک قاشق چایخوری یک قاشق غذاخوری فلفل اضافه کرد و انقدر غذا تند شد که هیچ کس نخورد. تازگیها خیلی وقتها روز و زور را قاطی می کند و نام را خام می خواند و شکوت را سکوت. اقای ناتمام که قدیمها مرز بین صراحت و محبت را با جراحت و محنت به راحتی تشخیص می داد حالا تمام آنها را سایه هایی از طوسی و خاکستری می بیند که مرز مشخصی ندارند و درهم و برهم و قاطی شده اند و هیچ چیزی مثل قبل برایش شفاف نیست.

آقای ناتمام عینکی نیست - ولی خیلی وقتها نون اول نبودن را تشخیص نمی دهد و نمی فهمد فرق بودن را با نبودن. مثل ایرانی بودن یا نبودن. گاهی هم تکرار حروف را درست نمی بیند - مثلاً مردِ واقعی بودن را مثل مردد بودن می خواند و عین هم می بیندشان. فرق عزت و ذلت را فقط از دور تشخیص می دهد و از نزدیک خوب نمی بیندشان. صحت و ثروت هم همینطور

آقای ناتمام که با لج و لجبازی هنوز هم عینک نمی زند همه جا و همه چیز را تار می بیند - مخصوصاً شبها.

بعد از یک روز سکوت عزا ، داستان نیلی قسمت چهارم

اون دختری که پاش رو توی اون خونه پشت تیراژه گذاشت، هیچ تصوری نداشت که قراره چه اتفاقی بیفته. تجربه‌ای نداشت، دنیایش محدود بود و اخیراً به‌واسطه‌ی رفیق‌های مثلاً اوپن‌مایند، چشمش به خیلی چیزها روشن شده بود.

اتفاقی که براش افتاد یک سکس ساده نبود. قطعاً سکس ساده وانیلی هم رهگشا نبود. محبت‌آمیز و عاشقانه هم اصلاً نبود.

هنوز وارد نشده بودم که این‌قدر شرایط وخیم و وحشیانه و خشن بود که نمی‌فهمیدم داره چه اتفاقی می‌افته. توی سرم پر از گل‌سرهای ریز بود که فر موهام رو منظم نگه داره و صدای تق‌تق شکستن بعضی‌هاشون رو شنیدم. پاره شدن لباسم و اجبار به اطاعت دستورات.

من که نمی‌فهمیدم بی‌دی‌اس‌ام چیه، کینکی چیه، جریان چیه. من فقط دنبال این بودم که به این پسر نزدیک بشم و ارگاسم رو تجربه کنم. به نظرم می‌رسید که تمام خشونت‌های ممکن رو روی من پیاده کرد و من راه پس و پیشی نداشتم، چون خودم خواسته بودم، این‌همه اصرار کرده بودم و براش می‌مردم.

اون پسر احتمالاً روش معمول خودش رو با غلظت بیشتر انجام داده بود، ولی الان باید بگم اون حال تنها حالتی بود که می‌تونست منو از تمام افکار و دیسیپلین و «من کی‌ام؟ تو کی‌ای؟ اینجا کجاست؟» رها کنه. از اینکه چی زشته، چی زیباست، الان من خوبم؟ هیکلم خوبه؟ خوشگلم؟ بلدم؟ بلد نیستم؟ الان دارم درست این کارو می‌کنم؟ الان پوزیشنم از دید اون چجوریه؟ و همه‌ی این‌ها خلاص شدم و رها شدم در دستان کسی که تمام جزئیات رو می‌گفت که باید چکار کنم و من تسلیم و مطیع بودم. بازم سخت بود. گره  ذهن من خیلی محکم بود.

تصور می‌کردم همه‌چیز تقصیر مادرمه که من به اون حال‌وروز افتادم و در بیست‌وهشت‌سالگی باید برای چنین چیزی تقلا کنم. نمی‌دونستم که نقص توجه دارم. همیشه فکر می‌کردم من کسخلم، احمقم. چرا با بقیه فرق دارم؟ چرا پام روی زمین نیست؟ نقص توجه و آموزه‌های مادرم نمی‌ذاشت به بدنم تمرکز و توجه کنم. خیلی چیزها رو یاد نمی‌گرفتم، چون توجه نمی‌کردم و قاطی باقالی‌ها بودم. درد اون خشونت‌ها منو به زمان حاضر می‌آورد. درد باعث می‌شد بیام توی بدنم و از ذهنم فاصله بگیرم. درد برای من مساویِ ذهن‌گاهی بود.

بعد از یک ساعت و نیم تلاش و یک بدن کوفته و آزرده و همه‌چی سرش اومده، اون حس متفاوت بالاخره اتفاق افتاد. یک‌دهم چیزی بود که الان تجربه می‌کنم، ولی برای من دستاورد بزرگی بود.

فقط همون یک بار اتفاق افتاد، که خب توقع هم نداشتم دوباره اتفاق بیفته، چون من دیگه با سیستم آشنا شده بودم و اون تازگیِ اولیه رو نداشت که بتونه تمرکزم رو به خودش بگیره. یادم هست اون وسط‌ها یه محبت قطره‌چکانی هم داشت که منو اسیر خودش می‌کرد. بغلم می‌کرد، می‌بوسیدم و می‌گفت: «الهی، فلان موقع داشتی می‌لرزیدی. ترسیده بودی. عزیزم، اینجای بدنت کبود شده. چقدر هم پوستت نازک و سفیده، دست می‌زنم کبود می‌شه. بیا بچه، بهت غذا بدم، انرژی بگیری. داری از حال می‌ری...»

اون خونه، وسایلش، بویی که توی فضا بود، بوی بدنش؛ تمام لحظه‌هایی که چشمام اطراف رو می‌دید، ثبت کردم. مثل اینکه مأموریتی بود که انجام شد و حرص دل من هم حالی شد که بالاخره به مراد دلم رسیدم.

مراد دلی که هر بار دیدارش یک ماه ریکاوری لازم داشت. 

روز ششم، یا خاطرات و خطرات

در همه وبلاگ‌های قبلی‌ام، تهش سر به افسردگی کشیده‌ام. نه اینکه عاقبت وبلاگ‌نوشتنم افسردگی باشد، بلکه آنقدر غر زده‌ام از همه‌چیز که حالا بعد از سالها که برمی‌گردم و می‌خوانم با خودم فکر می‌کنم چه حوصله‌ای داشته‌اند آنها که غرهایم را می‌خواندند و باهام مدارا می‌کردند. دوستان نزدیکم که ادرس وبلاگ را داشتند البته از ابراز لطف و تهدید کتبی و شفاهی در صورت تکرار ان ناله‌ها کوتاهی نمی‌کردند.
حالا که فکر می‌کنم اما درک نمی‌کنم چه‌م بود در بیست سالگی؟ درک می‌کنم البته تا حدی. اما هرچه باعث افسردگی‌ام می‌شد سختی‌های سر راه بود و اراده‌ای که ضعیف شده بود. دنیای تازه‌ای که نمی‌شناختمش. وگرنه هنوز داغ جدی‌ای ندیده بودم. 
در بزنگاه‌های کشتار قبل از ان من کودکی بیشتر نبودم و نمی‌فهمیدم. بعد نگاه کردم دیدم از ۸۸ به این طرف نوع افسردگی و ناامیدی‌ام عوض شده‌. نود و شش خشم بهش اضافه شده‌. بعد از ابان و هواپیما دیگر خشم و نفرت و ناامیدی را نمی‌شود از هم تشخیص داد. و حالا، حالا که هیچ.
حالا فکر می‌کنم دختر بیست ساله‌ای که سال هشتاد و سه وبلاگ می‌نوشت و دانشجو بود چه می‌دانست روزگار چی براش سر راه دارد که آنقدر ناامید بود؟ 
اینجا که شروع کردم به نوشتن، قصدم این بود که طرز جدیدی بنویسم. دیگر اه و ناله را بگذارم کنار و روزمره بنویسم.
روزگار اما نمی‌گذارد. از ترس و درد فردی تا آه و حسرت جمعی را به خوردت می‌دهد تا تصمیم کبرایت را به چالش بکشد.

۱۳ مهر ۱۴۰۵

ماربل براونی یوکو

 هفته پیش همین امروز ظهر مهمونی زنونه داشتم. از این اداییا که فقط ادعا دارن یکم که بیشتر از دوسه ساعت باهاشون وقت بگذرونی شوکه میشی از میزان بز بودنشون. اصل مهمونی ام تقصیر مامانم بود با زشته زشته، نه دعوتشون کن. روز قبلش خریدامو کردم. اومدم برم شیرینی بخرم پشیمون شدم. زنگ زدم به یوکو. از اونجایی که دفعه پیش کم سفارش داده بودم مونده بود به دلم. تقریبا همه مدل شیرینی سفارش دادم. به یوکو گفتم میرسه تا فردا اوکیی؟ گفت میرسه. بعد از نهار که نشسته بودن خانومها به صحبت وخنده موبایلم زنگ خورد که سفارشتونو آوردم. از بسته بندی قشنگش نگم که آدم کیف میکنه. دونه دونه جعبه هارو آوردم بیرون. همه اومدن که واای اینا چیه چقدر هیجان انگیزه، حیف که رژیمیم. دوباره رفتن نشستن به صحبت. یه سینی چایی ریختم جعبه بلوندی وجعبه ماربل براونی رو باز کردم گذاشتمم رومیز. همون موقع بچه از مدرسه اومد .رفتم تو اتاق بچه و چند دقیقه بعد برگشتم دیدم ماربل یه تیکه مونده. نگاهشون کردم فقط. شروع کردن به سوال کردن.خونگی بود؟ از کجا گرفتی؟ تو دهن میذاری آب میشه. شام نباید بخورم. خلاصه که نصف بیشتر شیرینی هارو خوردن. منم دیدم اگه بمونه رو میز همون باقی مانده ام میزنن بر بدن. برداشتمشون گذاشتم تو یخچال. الان یه دمنوش بابونه با یدونه از کوکی ها رو خوردم. واقعا مزه بهشت میده. 

رادیو فردا، فردا، فردا

اکتبر شده و هر شب یه فیلم هالووینی تو تلویزیون هست. باید ساعت هشت و ربع کانالارو بالا پایین کنم و ببینم کدومشون فیلمی پخش میکنه ‌که دلم میخواد ببینم. اینطوری تو تلویزیون فیلم خارجی دیدن از لحظاتیه که به واقع اعصاب عادتیم ویبره میرن و یادم میاد خارج زندگی میکنم.

منظورم فیلمای تو ماهواره و جم و اینا نیست، واقعا همین تلویزیون ملی منظورمه. احساسش خیلی فرق داره، حداقلش اینکه ته دلم و ناخودآگاه میدونم جرم نیست.

 میخواستم اضافه کنم وقتی رادیو آهنگ‌های معروفو پخش میکنه هم جزو اون لحظات هستن اما یادم افتاد وقتی با ماشین تو جاده بودیم شبا سرمو تکیه میدادم به صندلی و سعی میکردم بین هزارو صد مدل پارازیت، صدای رادیو فردا رو بشنوم که آهنگای خارجی ترندی پخش میکرد. اونم احساسش با رادیوی ماشین الان خیلی فرق داره. یجوری میدونی اینا بر علیه‌ت استفاده نمیشن.

همین لحظه تصمیم گرفتم که بگم فیلمای هالووینی ژانر موردعلاقه‌ی منه. خانوادگی، با جک‌های قابل اضافه کردن در روتین زندگی، با داستان‌های خلاقانه، غیرآموزنده، شخصیت‌های جدید و هیجان‌انگیز. چی کم دارن؟ 

شماره پنج - پنجره رو ببند!

 یک عادتی دارم آخرهای شهریور و اوایل مهر پنجره رو موقع خواب باز می‌ذارم، اون حس خنکی تازه اول صبح لحظات خوبی رو برام یادآوری می‌کنه؛ پتو رو محکم‌تر رو دور خودم می‌پیچم و خواب بهتر و عمیق‌تری رو تجربه می‌کنم. انگار که مثل بچگی توی بهارخواب خونه مادرجانِ مامان خوابیدم یا مثل سفرهای آخر تابستون که توی جنگل کمپ می‌کردیم، قراره چشمم رو به سبزی النگ دره یا سی‌سنگان باز کنم. اما اینبار صبحم به این خوبی و زیبایی شروع نشد. صدای صوت قرآنی که از پنجره و احتمالا از استودیو بغل به گوش می‌رسید، توی حافظه شنیداری من فقط به مراسم ختم پیوند خورده بود. مثل بچه‌ای که کتاب‌های کتابخونه پدرش رو پاره می‌کنه و سعی داره با کنار هم قرار دادن دوباره صفحات کتاب جدیدی خلق کنه؛ مغز منم داشت تمام سکانس‌هایی رو که از مراسم ختم توی حافظه‌ام بود، با خلاقیت تمام مونتاژ می‌کرد و توی سناریو جدید این خود من بودم که مرده بودم و شاهد مراسم ترحیم خودمم بودم. موسیقی متن هم صدای پرسوز قرآنی که از پنجره می‌اومد. نتیجه اینکه با تپش قلب از خواب پریدم. طنز ماجرا این‌جا بود که این اضطراب نه بخاطر مواجهه با مرگ خودم توی خواب بلکه ناشی از نگرانی بود که برای خوب برگزار شدن مراسم داشتم. اگه جلسات تراپی‌ام ادامه داشت، با تعریف این داستان برای دکتر ر. احتمالا چند جلسه به درمانم اضافه می‌شد:))

 ذهنم خالیه و همزمان پره از کلی موضوع مختلف. نمیتونم تمرکز کنم زیاد. فردا وقت آزمایش کلسترول دارم، کاهش کلسترول یه پروژه‌ی یکساله بوده که باید ببینم نتیجه‌ش چیه فردا؟ خیلی امیدوارم که دویدن بهش کمک کرده باشه، وگرنه گمونم باید دارو درمانی رو شروع کنم. صدای موزیک داره از یه‌جای دور میاد، وسط‌هفته‌س و خیلی عجیبه ولی خب شاید یکی جواب آزمایش کلسترولش رو امروز گرفته و بابتش داره پارتی میکنه. :) 

۵ اکتبر ۲۰۲۶

گل یخ توی دلم جوونه کرده

امشب کوروش یغمایی‌ام. وقتی بغض از مژه‌هام پایین میاد، بارون میشه ولی اگه حتی با من بمونی هم، تنهاییمو باد نمی‌بره.

 امشب کوروشم. سیلِ غم، آبادی‌مو و همه چیز رو ویرونه کرده و من ایستاده‌ام بالای ویرانه‌ها. جوونی و صدامون رفته ولی فدای سرت. عیبی نداره. یعنی عیب که داره ولی چاره چیه. ما وارث غم‌های بدون نام هستیم و قلبمون قبرستون آرزوهای کوچیک و ساده است.

همین

دو راهی تصمیم گیری

 امروز مرخصی بودم ، ولی خیلی بیشتر از روزهای کاری ام له و  خسته ام.

صبح دنبال کاری رفتم که تا ظهر طول کشید و بعد از ناهار باید می رفتم جلسه کاری برای مذاکره ی کار جدید و تمام انرژی ام رو در جلسه تسلیم فرآیند مذاکره کردم.
الان بعد از یک پیاده روی یکساعته در فضای پاییزی باشگاه ،کمی انرژی ام برگشته ولی همچنان خیلی خسته ام.
این روزها بیشتر به خودم برمیگردم و می بینم رهای سابق نیستم .
رهای بعد از روزهای ج.ن.گ انگار قدرت ریسک و تصمیمی گیری نداره.
چقدر محافظه کار شده ام، زندگی کاری ام رو که ۲۰ سال پیش شروع کردم ، target داشتم ،روزها و شب های زیادی تلاش کردم از خوشی هایم جاهایی گذشتم که این روزهای کاری ام زیباتر باشه ،مطمئن تر باشه .
نمیگم دستاورد نداشته برام فقط انتظار آرامش و ثبات بیشتری از ۲۰ مین سال کارم داشتم.
در دوراهی قرار دارم که انرژی برام جهت صرف کردن در راه دیگری ندارم
باید جوابم به این دو راهی رو بفهمم. Postpone  کرده بودمش ولی میاد و یقه ام رو میگیره، منتظر تصمیم من هستند .
در صحبت هایم با میم داشتم‌میگفتم چه انتظاری داری از یک کار در ایران ، اینجا که سوئیس نیست ما سرتا پا در هر لحظه ریسک رو داریم زندگی می‌کنیم،  حتی ریسکی به بزرگی جانمان .
یاد روز ۹ اسفند افتادم ،ریسک جانم. ۳ ساعت زیر بمب در خیابان های تهران پیاده داشتم می اومدم.
صدای انفجار و بمب . روز وحشتناکی بود.
خوشحال بودم که سپهر پیش میم است . دیگه به چیز دیگه ای فکر نمی کردم و فقط با نگاهی به آسمان و یک کوله سنگین که لب تاپم بود راه ها رو به هم وصل می کردم .
ریسک های امروزم هیچ وقت شبیه اون ریسک نیست اما بازم سخته که نمی دونم اون چیزی که دلت می خواد رو انجام بدی یا چون در ایران زندگی می کنی به ثبات نسبی که دوستش نداری پایبند بمونی .
زندگی ام در ۴۰ سالگی را طور دیگری شاید متصور بودم .

نون عزیزم سلام

نمی خواستم چهره ات را به دستمالی فروپوشند، تا به مرگی که در توست خو کنی.

با مهر

۱۲۳

 وقتی میگم این گربه رو برای من تجویز کردند تا زنده نگهم داره این جوریه که مثلن امروز غذای خدا تومنیشو نخورده بعد الان تو سینک داره ته ظرف لازانیا رو لیس میزنه و همه سروصورتش نارنجی شده و اولین لبخند امروز رو اورده رو صورتم. همین لحظه ها وصلم میکنه به زندگی، همین نخی که اسمش لئوئه و وقتی اومد تو زندگیم که قرار بود نگذاره به فروپاشی برسم. منِ آدمِ گنده رو همین یه وجب گربه نگه داشته...

یه دکمه برای غم

 چجوری میشه غم رو، ظلم رو، سیاهی رو لایک کرد. نمیدونم با چه ایکنی میشه نشونش داد ولی اینستاگرام حتما باید علاوه بر لایک، یه دکمه درد، یه دکمه زجر، یه دکمه رنج، برای ایرانی جماعت بذاره.

بیشتر وقتایی که میرسم به یه خبر دردناک مثل خبرهای امروز، یا یه فیلم ناراحت کننده مثل فیلم جاوید نامها میگم اخه من چیه اینو لایک کنم. پست رو دیدم میخوام ثبت بشه که دیدم، شنیدم، اون رنج به منم رسیده ولی...

استراحت

​امروز خیلی بی‌جون بودم. دلم می‌خواست زود از سرکار بیام خونه، یه حال سرما خورده طور دارم. اما تا همون ساعت همیشگی موندم. دلم نمی‌خواست ورزش کنم نیم ساعت مونده بود کلاس شروع بشه به مربی پیام دادم، اونم گفت استراحت کن. بنظرم می‌خواستم عذاب وجدان ورزش نکردنم رو کم کنم. برای فردا نهار یه چیزی باید درست می‌کردم. چندتا حبه سیر رنده ریز کردم، توی قابلمه یکم روغن کرمانشاهی ریختم بهش زردچوبه اضافه کردم، بعد هم سیر‌های منتظر رو رونهٔ قابلمه. بوی سیر خونه رو برداشت سریع پاچه باقالاهای سبزی که قبلا شیدا بهم داده بود رو بهش اضافه کردم توی روغن یه تفت کوچولو خورد و سر آخر هم شوید و آب. به جای سوپ باقالا قاتوق درست کردم. 

افرا جاری

دوشنبه ها روز بخشِ من در دانشگاست ، امروز لام  هم امد ، تعجب کردم گفتم اینجا چه کار میکنی، موبایلش را در اورد و عکس زبانِ مادرش رو نشانم داد بعد بلافاصله گفت به نظرم چیز خوبی نمیاد ، گفتم نگران نباش بایوپسی میکنیم ، گفت من دلش را ندارم زنگ بزنم مامان بیاد،  خودت انجام میدی؟ گفتم اره .. مادرش امد در بالین که دیدم اوضاع از عکس بدتر بود من را کشید کنار و گفت تو هم به همونی فکر میکنی که من فکر میکنم؟ گفتم همین الان کارشونو انجام بدیم ، گفت مامان پلاویکس میخوره ، گفتم اشکالی نداره کنترل میکنیم خونریزی رو  ، به تعویق ننداز . دور از چشمش لنف نودها را چک کردم ، گفتم تو بشین توی اتاق،  یکی از دانشجوها ایدم می ایسته .. در تمام زمان عمل یقینم به بدخیمی بیشتر و بیشتر میشد ، کارم تمام شد نمونه را با خودشان بردند و من امدم سمت خانه، در راه به مامان و بابا فکر کردم ، به پیری ،به بیماری ، به مرگ.. خانه که رسیدم باران شروع شده بود به شیوا زنگ زدم که بریم دوچرخه سواری، گفت باران می اید حتما همه جا گل شده ، گفتم اگر گل زیاد بود پیاده میشویم .. ۱۰ دقیقه زیر باران رکاب زدیم و رسیدیم به مزاری و دور افتخار همیشگیمان ، دور تا دورِ درختان افرا ، ما به جایی که افرا زیاد باشد میگوییم«افرا جاری» اما شیوا دوست دارد اسم انجا مزاری باشد.افراها هنوز زرد و نارنجی نشده بودند ، اما درختان بالادست تغییر رنگ داده بودند .. باران به صورتم میخورد، موهایم خیس شده بود و آب از روی موهایم روی صورتم می سرید ، هوا ملس بود،بوی چوب سوخته می امد  و صدای سگ محبوب شیوا که همیشه برایش فذا می آورد از دوردستها شنیده میشد .. از این همه قشنگی، خوشی  زیادی به من رسید .. با خودم گفتم فاصله ی رنج و کیف ، دشواری و آسانی، نیستی و هستی همین قدر کوتاه است؟ همه چیز همینقدر ناپایدار است؟در ثانیه ای همه چیز فرو میریزد و در ثانیه ای دیگر همه چیز با شکوه و شگفتی کنار هم قرار میگیرد.. یاد نوشته ی بوبن افتادم« در اینجا سیلی میخوریم ، در آنجا شاخه ای یاس به ما هدیه میدهند» 

اپیزود صد و شانزده

 بابا صبح رفت بیمارستان بدون مامانم، چون مامانم مهره‌های کمرش چیز شدن. با خواهرم رفت بابا. تا بعد از ظهر طول کشید که دیدن توده دوباره تشکیل نشده و خیالمون راحت شد. توی این فاصله مامان هی نگران بود و دور خودش چرخید. من چی کار کردم؟ اول جو‌ خیس کردم. بعد سیب‌زمینی و تخم‌مرغ و مرغ و هویج پختم. مامان استاد الویه‌س. وایساد بالا سرم و من الویه درست کردم و اون اینو بریز اونو کمتر بریز گفت. بعدش سوپ درست کردم. بعد دیدم هویجایی که برای سوپ خریدم زیاده. چی کارشون کنم؟ خرد کردم و سرخ کردم با کره و زعفران و خلال نارنج و آماده‌ی هویج‌پلو کردم که بدم مامان ببره برای آخرهفته خونه‌ی مامان‌بزرگ که یهو تصمیم گرفتیم شام هویج‌پلو بخوریم. باز مرغ درآوردم و سرخ کردم. اینجاها دیگه بابا اومد خونه و نشستیم چایی خوردیم و گفت دکتر گفته دیگه لازم نیست سه ماه یکبار بره چک‌آپ و شش‌ماه دیگه بره. 

الان نشستیم انگور میخوریم و معین داره میخونه و سوپ و هویج‌پلو رو گازن و الویه‌ها تو یخچال توی ظرف‌های مختلف برای مامان‌بزرگ و خواهرم و مامان و من چیده شدن و بوی زیره پیچیده تو خونه و مامان از تو اینستاگرام برام ریلز میفرسته و بابا یه پیجی رو نشون میده که چیزای مسخره با هوش‌مصنوعی میسازه. امشب راضیم از زندگی.


پ.ن: تازه رفتم سراغ اخبار. ویران.

 بچه‌ها، کاش درباره‌ی اخبار جدید ایران که می‌نویسید، قبلش یه هشدار توی عنوان بذارید. به ماهایی که ۲۴ ساعت از اخبار عقبیم و ممکنه نصف‌شب شروع کنیم به وبلاگ‌خوندن (به هوای روزمره‌خوانی) هم بیندیشید.

۱۲۴/۱۶۰

 عادت چیز عجیبیه و مقاومت برای تغییر از اون عجیب تر و دلتنگی از همه اینا عجیب تر تر…

ولش کن

 امروز بعد از ورزش، با سپیده رفتیم یه بیکری جدید که اتفاقا به خونه من خیلی نزدیکه و تازه باز شده، جای نازی بود خوشم اومد ازش:))) توی ویترینش نون های خوشگل و شیرینی های خوشگل تر دلربایی می کردن. قهوه مون و که خوردیم یه نیم باگت، یه سیمیت کوچولو که من و یاد سیمیت های محله کاراکوی استانبول انداخت، دو تا بربری گرد مینیاتوری که با خمیر ترش درست شده بود، یه کیک سیب فرانسوی و یه شیشه بادوم زمینی خریدم و پیاده راه افتادم به سمت خونه. 

اینجوریه که وقتی شرایط بیرون تلخ می شه مجبورم بیشتر شیرینی بیارم تو زندگیم. بله من رسما به قند ادیکتدم:/

امشب قراره فرهاد بیاد پیشم و یه تایم خواهر برادری با هم بگذرونیم، می خوام براش کوکو سیب زمینی درست کنم:)

 امروز از صبح همه چی یه جور دیگه و متفاوت پیش رفت، ساعت ورزشم، زمانش، حتی لباس ورزشم، مکان قهوه بعد ورزش، محل پیاده رویم تا خونه، خریدم و همه چی و به نظرم تنوع خوبی بود با اینکه همه چی تو یه منطقه اتفاق افتاد اما با روتیم فرق داشت، انگار رفته بودم یه محله جدید:)))

باید پاشم کارامو بکنم تا فرهاد برسه:***

از خانه‌ها؛ شماره‌‌ها

از قرار، باید دنبال خانه باشم. هیچ نمی‌دانم اصلاً چطور دوباره توانِ جابه‌جایی خواهم داشت.

خانهٔ شمارهٔ اول

شرحی نداشت.
خوش‌نور بود، ولی دیوارش دیوار نبود؛ تیغه بود. صدای عطسهٔ همسایه وسطِ هال بود.
راهرویش شبیه راهروی زندان آلکاتراس بود؛ تاریک و کثیف.

خانهٔ شمارهٔ دوم

خوش‌نقشه بود، ولی دستشویی و حمامش حتی به اندازهٔ سنگِ قبرِ من هم نبود و یک مسجد... اصلاً تحملش را ندارم.


خانهٔ شمارهٔ سوم

فردا قرار است بروم ببینم چطور است.

در این مرحله، امید به‌تنهایی کافی نیست. شاید یکی از مهم‌ترین شیوه‌های به‌کارگیریِ امید، بهره‌گیری از روایتِ خانه‌هایی است که می‌بینم.

زشتی درشان زیاد است، ولی شاید با نوشتن، چیزی را یافتم که در دیدن نیافتم...



— با احترام

بی‌داد

#پستی_آزاردهنده‌ـ‌بازتاب‌_اخبار_آزاردهنده_ایران 

فکر می‌کنم مخصوصاً این کارا رو می‌کنن که ما له شیم. چون می‌دونن ما هنوز «حس می‌کنیم». می‌ذارن مهشاد و علیرضا پای تلفن عقد کنن، که بعد .. که بعد .. (لامصبا من حتی نمی‌دونم تایپش کنم، اونا کین که نون می‌خورن از این کار؟) 

که بعد من وسط اسباب‌کشی مامان‌ اینا، تو تنها بیست دقیقه‌ای که تنها بودم، یهویی بشینم این سر دنیا ضجه بزنم، برای اون دو تا علیرضای امروز و همه‌ی اونایی که توی این سال‌ها از خانواده‌هاشون به زور گرفتن. برای این مهشاد و بقیه مهشادهایی که اسمشون رو نمی‌دونم.

تف به همشون. من سال‌ها بود که خودم رو از ایران جدا کرده بودم - فضیلتی درش نیست که هیچ، نشونی از نادونی و ناتوانی من در پردازش یه سری احساسه - ولی از دی به این‌ور فهمیدم مهم نیست من چی فکر می‌کنم. به قول کتی «قلبم حافظه‌ی خودش رو داره». باز هم مهم نیست که من چی حس می‌کنم چون چیزی رو عوض نمی‌کنه. ولی می‌خوام اینا رو بنویسم که بمونه. که این کثافت‌ها کاری کردن که یادم افتاد که ایرانی هم هستم. نه برای خاک وطن؛ برای جونِ هم‌وطن.

امان از این خون‌های گرمی که روی خاک راه می‌افتن. آدم فکر می‌کنه این سر دنیا دیگه بهش نمی‌رسن. می‌رسن. بعد مجبورت می‌کنن حرف بزنی. منی که صدا نداشتم، ماه‌هاست به صدای کسی بودن فکر می‌کنم. فعلاً جز نوشتن کاری ازم برنمیاد. پس می‌نویسم. که بمونه.

پ.ن. در مرثیه و ضجه‌مویه هم فضیلتی نمی‌بینم - هیچ مدالی در هیچ کشویی براش ندارم. سال‌هاست احساساتم معمولاً به صورت اشک تقطیر نمی‌شن. شاید با نوشتن بهتر پردازش شن.

روز ۱۲۶ _ پس از باران

نشسته‌ام رو مبل‌قرمزه که سورمه‌ایه. زدم جم‌فود و دارم دختر کره‌ای رو نگاه می‌کنم. خیلی نمی‌فهمم چی‌کار می‌کنه ولی نگاهم رو گرفته و آرومم می‌کنه. امروز با سگ کوچولوش رفته کمپ وسط جنگل بارونی و داره توی کمپرش رو مرتب می‌کنه که غذا درست‌کنه. با تمام وجود دوست‌دارم الان اون‌جا باشم.

پا می‌شم‌دوباره چای درست می‌کنم. توش هل و یه گل‌سرخ کوچیک کاشون هم می‌ریزم و می‌ذارم آروم‌ دم بکشه. میام می‌شینم پای وبلاگ‌خوندن. از دیشب نرسیدم درست‌و‌حسابی بیام و بخونمتون. 

دیروز عصر اومدیم خونه خداروشکر. تا رسیدیم افتادم به جون خونه سابیدن. ان‌قدر سابیدم تا کمرم داغون‌شد اما حال روحیم رو خوب‌کرد. مرد با تعجب نگاه‌می‌کرد. فکر‌کنم مردا نمی‌دونن این کار‌کردن زیاد تو خونه و بساب‌بساب‌ها، بعد‌از یه ماجرای سخت روحی، چه آرامشی به ما زن‌ها می‌ده. به‌خصوص که pms عزیز هم از رگ‌گردن بهم نزدیک‌تره!

 دستمال برداشتم و حتی تُسکنهُ روی کابینت‌ها رو هم دستمال کشیدم. به‌قول لرها کِرمم نِشت! بعد هم خواهرکم اومد و ستاد روحیه راه انداختیم با دخترک و از جو بیمارستان رها شدیم کمی. شب هم پیش خودم خوابید. باباش کمر‌درد داشت و باید تو هال رو زمین می‌خوابید. تا صبح راحت خوابیدیم بعد از چند‌روز. هی نگاهش می‌کردم و می‌گفتم شکر که سلامته و برگشته. 

پا می‌شم چای تازه‌دم کال می‌ریزم. من عاشق چای کال‌م . میام دوباره رو مبل. یه‌کم وبلاگ می‌خونم و پیغام پسغام می‌فرستم. واسه رفیق امن‌ راه دورم نوشتم اومدیم خونه و مرخص‌شد. یه‌چیزی نوشته که معنیش می‌شه خداروشکر. خوب باشین! هم نامه‌ی نانوشته خوانی و اینا...کاش رفاقت‌مون خراب نمی‌شد و مجبور به‌دوری و سکوت نمی‌شدیم. اما باید سعی‌کنم احترام‌ بذارم و قبول کنم صلاح‌مون تو اینه که ساکت و دور باشیم.

امروز اولین روزیه که با آرامش، مثل وقت‌های عادی دیگه دراز‌کشیدم رو مبل و ولو‌شدم. از این‌که تونستم به خونواده‌ی خودم و ب به‌درستی توضیح‌بدم که امروز هم نیان و ما یه‌کم خودمون رو پیدا‌کنیم، خوشحالم. تا پارسال فکرش رو هم نمی‌کردم بتونم به عزیزانم بگم خیلی دوستون دارم اما ما به این آرامش احتیاج داریم. خوشحالم که تونستم به‌قولم به دخترک عمل‌کنم و هندل کنم این ماجرا رو. 

چای تازه‌دم رو می‌خورم و از همین زاویه‌ای که خوابیدم براتون یه‌عکس می‌گیرم که شما هم‌آرامش امروزم رو حس کنین. خداروشکر که شماها رو داشتم تو این روزهای سخت. 

امیدوارم همتون کنار عزیزانتون سلامت باشین :***

در‌ضمن به‌زودی باید از احساسات چند‌گانه‌ای که توی این‌رورها داشتم براتون بنویسم و هم‌فکری کنم باهاتون. درباره‌ی سانسور دوباره‌ی خودم. تا رها بشم ازش.

پ.ن: به خاطر پست آیدا و بچه‌های دیگه که خارجن پاک کردم پ.ن اصلی رو. 

بچه ها برای نجات ما

آقای ناتمام دائم نگران است و به بچه هایش فکر می کند؛ یا برعکس؟

آقای ناتمام متنفر است از اینکه دائم و لحظه به لحظه چک شود که کجاست و کی می رسد و چرا دیر کرده است. برای همین هم بر خلاف میلش مدتهاست که موقعیت تلفنش را با همسرش به اشتراک گذاشته است تا دیگر لازم نباشد هیچ وقت جواب پس بدهد که کجاست و‌ کی می رسد و پس چرا هنوز نرسیده است.

و باز هم فایده ای ندارد. مثلا همین دو شب پیش که آقای ناتمام پسرش را برده بود کلاس و‌ بعدش پس از اخذ ویزا از همسرش با چندتا از پدرهای همکلاسیهای بچه ها از مدرسه قرار شام هم گذاشته بود. آقای ناتمام به علت ضیق وقت زیرانداز و وزنه های خودش را هم پشت ماشین گذاشت با یک حوله - و کنار کلاس پسرش بساطش را پهن کرد و چهل و پنج دقیقه حرکات ورزشی خودش را هم انجام داد و در حمام کوچک رختکن کلاس ورزش پسرش دوش گرفت تا بوی عرق ندهد. وسط همین ورزش و دوش گرفتن بود که ناگهان چند پیغام پی در پی‌‌‌ از همسرش دریافت کرد که برنامهٔ شام بچه ها به هم خورد و حالا او می خواهد برایشان مرغ سوخاری از فلانجا بگیرد و آقای ناتمام باید پسرش‌ را به جای این زمان در آن مکان در یک زمان جدید و در مکانی کاملاَ بی ربط به همسرش تحویل دهد. خیلی هم خوب - غیر از اینکه آقای ناتمام این پیغام را وقتی خواند که باید ده دقیقه قبلش راه افتاده باشد تا در زمان جدید به مکان بی ریط برسد.

پس از مقداری ناسزای انگلیسی زیر لبی - چون از تاسزای فارسی خوش آهنگ تر است - آقای ناتمام پسرش را از کلاس برداشت و بساطش زیر‌ بغلش گذاشت و به همراه کوله پسرش پرت کرد پشت ماشین و با سرعت خیلی غیر مجاز و سبقتهای خیلی خطرناک به سمت قرار جدید به راه افتاد. در همین لحظه هم یادش افتاد که به پدرهای دیگر قول بک بطری شراب هم داده است و باید سر راه یک توقف کوتاه هم داشته باشد. آقای ناتمام با مشاوره یا گوگل و‌هوش مصنوعی و‌ محاسبهٔ بهترین مسیر و بقالی سر‌راهی و اضافه کردن ده دقیقه برای اطمینان تخمین زمانی رسیدنش‌‌ را به همسرش اعلام کرد و او هم در عرض کمتر از نیم ثانیه جواب داد که چرا آنقدر دیر؟

آقای ناتمام نفس عمیقی کشید و داخل بقالی کوچک و بدون صفی شد و در کمتر از دو دقیقه خریدش را انجام داد و همینطور که سوار ماشینش می شد تلفنش زنگ خورد و اسم همسرش را نشان داد و تا گوشی را برداشت همسرش بدون سلام و احوالپرسی پرسید پس کجایی؟

آقای ناتمام خیلی جلوی خودش را کرفت که نگوید در جهنم طبقه پایینی اسفل السافلین و یا هوار بکشد که پس‌ فایده این همه تکنولوژی و‌ چشم‌پوشی از حریم خصوصی و فایند مای و کوفت و زهر مار چیست و فقط جواب داد شش دقیقه دیگر می رسد و‌ گوشی را قطع کرد. هنوز دو دقیقه نشده بود که دوباره همسرش پیغام فرستاد که خواهش می کند آقای ناتمام جای دیگری توقف نکند و سریعتر بیاید. آقای ناتمام که تا این لحظه خودش را نگه داشته بود مغزش متلاشی شد و ماشین را از جاده خارج کرده و با تخته گاز به ته دره سقوط کرد، حداقل در تصوراتش.

در‌همین لحظه پسرش که کنارش نشسته بود و برخلاف معمول ساکت بود و حرف نمی زد تلفن آقای ناتمام را برداشت و قفلش را باز کرد و مشغول تایپ کردن شد. آقای ناتمام که در حالت عادی با این کار پسرش خیلی مشکل دارد که بدون اجازه و بی دلیل تلفن را بردارد‌ و مشغول تماشای خدا می داند چه مرخرفاتی شود این دفعه هیچ اعتراضی نکرد چون می‌دانست با این اعصاب خط خطی حتما بیخودی‌‌‌ داد می‌زند و حوصله و ظرفیت دعوا کردن با پسرش را اصلاً ندارد.

بالاخره به قرار جدید و مکان جدید با حدود پانزده دقیقه تاخیر رسید و پسرش از او خدا حافظی کرد و پیاده شد و به مادرش رسید و آقای ناتمام هم به پدرهای دیگر پیوست و یک لیوان ویسکی گرفت و کمی نفس کشید و آرام‌تر شد. تازه سر میز نشسته بود که چشمش افتاد به پیغامهای خودش با همسرش - و آخرین پیام از طرف خودش: «مامان این من هستم از تلفن بابا. می خواستم خواهش کنم کمی به بابا مجال  بدهی و مرتب با او تماس نگیری. من شاهد هستم که دارد تمام تلاشش را می کند که به شما دیر نرسد. اگر کمی با او مهربانتر باشی او هم آرام‌تر رانندگی می کند و من هم خوشحال‌تر می شوم. ممنونم.» بالای ابر آبی پیغام هم یک قلب صورتی - از همسرش.

روابط انسانی پیچیده

در نامه‌ی اخیر نغمه به ر، یاد یک زوج از دوستانم افتادم.

من زن و شوهری می‌شناسم که هر دو از دوستان بسیار قدیمی من هستند. دو دختر دارند. بارها با هم به مشکلاتی برخورد کردند و در آخر تصمیم گرفتند که جدا نشوند و ویترین زندگی رو همونطور که در چشم دیگران هست حفظ کنند. زن و شوهر موفق و تقریباً متمول. آقا پزشک. خانم مهندس و معلم. در مهمانی‌ها و جمع‌ها با هم حاضر می‌شوند و نقش یک خانواده‌ی خوشبخت رشک برانگیز رو بازی می‌کنند. ولی واقعیت طور دیگه است.

خانم و آقا مدتهاست فقط هم‌خانه هستند. طبق توافق ناگفته آقا دوست دخترهای گذرا دارد و خانم با بهانه‌ی سفرهای کاری گاهی خارج از شهر و منزل می‌گذراند. هر دو می‌دانند ولی راجع‌به جزییات و پارتنرهای احتمالی هم صحبتی نمی‌کنند. 

حالا ممکن است یکی از آشنایان آقا رو در مطب در حین شوخی جنسی با دستیارش ببیند یا خانم رو در کافه‌ای مثلاً در شهر دیگری با مرد دیگری خیلی چیک تو چیک.

حالا واکنش احتمالی هرکس که از این توافق ناگفته و نانوشته خبر نداره، چی می‌تونه باشه؟ و اگر مثلاً به آقا یا خانم گفته شه واکنش احتمالی اونا چیه؟ فکر می‌کنید واقعاً لازمه گاهی وارد حریم روابط دیگران شیم یا نه؟ مرسی که نظر می‌دین!

روز پنجم یا پاییز امسال چه زود اومد

بعد ار خستگی فراوان از دیروز امروز خودمون رو کشیدیم بردیم خارج از شهر تا کمی پاییز ببینیم. 
برام عجیب بود، اون میزان زرد و قرمزی که ما امروز دیدیم رو پارسال حداقل دو هفته دیرتر دیده بودین. عکسهای گالریم شاهدن. انگار هرچی بیشتر فکر می‌کنب من این زمستون طولانی و تاریک و سرد و پربرف رو نمی‌تونم طاقت بیارم، زمستون تصمیم می‌گیره طولانی‌تر و تاریک‌تر و سردتر و برفی‌تر بشه.
رفیق با جوجه‌هاش و به طرز غریبی شوهرش اومدن. مرد کانادایی معمولا ترجیح میده اخر هفته‌ها با رفقای خودش باشه یا بشینه خونه بی‌بچه استراحت کنه. امروز اما یکهو تصمیم گرفته بود بیاد‌. بیشتر وقت به عکاسی از بچه‌ها کنار پاییز گذشت اما خوب بود با وجود خستگی.
وقتی برگشتیم تا نزدیک ساعت هشت طول کشید تا بتونم از جام بلند شم و نهار فردا رو درست کنم و یه چیز سبک برای شان جور کنم. هربار که وسط اشپزی دست می‌زدم به گوشیم تا تبلیغات وسط ویدیوهای یوتیوب رو رد کنم یاد ویلانل می‌افتادم و فوری دستمو می‌شستم. حالا درسته حالت عادی هم خودم این حساسیت رو دارم اما جالب بود که امشب هربار دست میزدم یکی تو سرم می‌گفت با دست گوشی‌ایت واسه من اشپزی نکن.