نوشتن؛ همین و تمام
تمرین روزمرهنویسی
(بردن به…)
خانه
دربارهی این وبلاگ
▼
۱۶ مهر ۱۴۰۵
غمباد
›
صبحی که از خواب بیدار شدم خیلی امیدوار و بودم که وقت گرفتم و میرم و الان گوشیمو درست میکنن و بهم میدن. رفتم نیم ساعت صف وایستادم، فقط یه ن...
از خیال تا واقعیت ۶
›
نشسته بودیم با فریبا، رو پلههای مصلی، جلوی شبستان و هایدا میخوردیم. فریبا تندتند حرف میزد و من ساندویچ میخوردم و به آدمهای کتاب بهدست...
۸ نظر:
›
از خانهها؛ شماره ها من رهسپار خانههای زشت بودم. میدانم نمیخواهی چیزی از درد و رنج جاری در گوشههای شهر بشنوی، ولی من رهسپار خانههای ز...
۵ نظر:
۱۲۵/۱۲۶
›
۱۲۵/اینترنت که داغونه ولی دیروز عصر رسمن نت نداشتیم و درنتیجه بعد ده بار سعی کردن در ساعتهای مختلف برای باز کردن اینجا دو تا پوکساید خوردم ...
۹ نظر:
نارنجی/کلهغازی هستم؛ رسماً معتاد به شنا
›
همونقدر که دیرتر خوابیدم، دیرتر بیدار شدم. بعد از هفتهها به نظر اومد که همهی سرماخوردگیهای پشت سرهمم بالاخره خوب شده. گفتم استخر که دیر ...
۷ نظر:
گرم بخند🍷
›
دارم نگاه میکنم و چیزها در من میروید در این روز ابری ، چه روشنم همه ی رودهای جهان به من میریزید به من که با هیچ پر میشوم خاک انباشته از زی...
۱۱ نظر:
۱۲۷/۱۶۰
›
غم های کوچک پرحرف اند؛ غم های بزرگ لال. #میشل دومونتنی … همین
۳ نظر:
۱۲۵،۱۲۶/۱۶۰
›
نوشته بود: هر آنچه کاملا پذیرفته شود، به صلح تبدیل می شود، این معجزه تسلیم (رها کردن) است. قدیم ترها که بهش عمل می کردم کار می کرد اما این...
۲ نظر:
داستان نیلی قسمت پنجم
›
از تیرماه تا ۱۶ آبان که وسایلم رو جمع کنم و به خونهی پدرم برم، چه میکردم؟ اینطور که توی وبلاگم نوشتهام، حالم کلاً دیگه با زندگی مشترک ...
۷ نظر:
روز هشتم، صرفا جهت خالی نبودن عریضه
›
امروز را از خانه کار کردم. در ولقع از خانه کار نکردم. اینقدر دور خودم چرخیدم که یاعت از ۱۲ گدشته و هنوز اسلایدهای ارائه ۹ صبح فردا حاضر نیست...
۶ نظر:
خود حقیقت نقل حال ماست آن
›
سرماخوردگی اگر یک فایده داشته باشد این است که آدم را وادار میکند وقت بیشتری را در رختخواب بگذراند. روتین قبل خوابم را انجام میدهم، غذای گ...
۴ نظر:
›
من زمینه چشمم از تولدم تا حدود نهسالگی آبی روشن بودم. نمیدونم دیدید کسی رو اینشکلی ولی خب همچین چیزی وجود داره.. یادم میاد کلاس اول که ب...
۷ نظر:
یک دور تسبیح
›
مامانم یه دور تسبیح دوست و رفیق داره که از زمان راهنمایی و دبیرستان با هم بودن. مثلا سفره عقد مامانم رو همین دوستاش چیده بودن. نه نفر بودن...
۵ نظر:
ناآدمیزاد در تهران
›
هنوز فرصت نکردم نظرات متن قبلی را بخوانم. آن نوشته را توی کانال شخصی ام گذاشتم و از صبح زنگها و پیامهایی گرفتم که دوستانم نگران حال من شده...
۱ نظر:
به اندازه کافی خوب
›
برادر یار چندوقته آمپول لاغری (تحت نظر متخصص) شروع کرده و داره وزن کم میکنه. هربار ویدیوکال میکنه باهاش از حالش میپرسه و تشویقش میکنه و...
۵ نظر:
۱۵ مهر ۱۴۰۵
شماره هفت - غروب همیشه واسه من ...
›
دیروز از همون اول صبح که به طرف مقصد بیرون زدیم، هدف مون مشخص بود. نه قرار بود شنا کنیم، نه آفتاب بگیریم، ما میخواستیم غروب آفتاب رو ببین...
شهین جان اون ویسکی رو بیار
›
امشب خانوم هایدهام. چون بس که دنبال زندگی دویدم بریدم که. امشب فکر میکنم خانوم هایدهام که باید بالاجبار وطنم را ترک کنم. از غم هوم سیک ش...
۸ نظر:
یه نارنگی ما را از خفگی نجات داد
›
به نظرم سوار شدن اتوبوس و مترو یه آداب و مراسمی داره که هرکسی از پسش بر نمیاد. شایدم یه نوع پوست کلفتی خاصی میطلبه که همه ندارنش. شاید دارم...
۸ نظر:
بیست و پنج از سی: نفت میبارم
›
١ توی سرسرا قدم میزنیم. همهچیز آشناست. انگار قبلتر پایم را روی همین پمپ فشرده باشم، یا با حوصله دستورالعملهای ایمنی کار با مواد نفتی را ...
۲ نظر:
تعطیلات مورد نیاز است
›
چند روزی است سکوت روبا خودم حمل می کنم. زمان هایی که ترجیح میدم بیشتر توی لاک خودم باشم تا کسی رو ببینم یا حرف بزنم. دیشب اصلا نتونستم خو...
›
ر عزیزم سلام عملیات ذخیره سازی دیگه تقریبا تموم شد. چند سالی هست مهر که می شه حس می کنم مورچه ام. راه میفتم هرچی که برای زمستون لازم دارم م...
۱۲ نظر:
اپیزود صد و هجده
›
سفر شروع شده و من هم از طرف بودن ف، هم از جهت جوینت سرم بالای ابرهاست. وقتی زیاد خوش میگذره بیشتر از وقتی بد میگذره دهنم بستهس.
۷ نظر:
خانم دکتر پرپنچیان
›
انتهای هفته ی پیش احساس کردم خیلی بی حس و بدون انرژی هستم ، کمر درد هم داشتم ، با خودم گفتم ، انقدر مثل اسب از خودت کار میکشی که آخر شب تا...
۱۵ نظر:
تراپی به مثابه دادگاه
›
میرم دنبال مامان اینا که یه سری اسباب از این خونه موقت ببرن خونه خودشون. فقط ۵ دقیقه رانندگیه ولی فکر کردم اگه براشون خولیو بذارم خوشحالت...
۱۲ نظر:
روز ۱۲۸ _ کلام حافظ
›
صدای استاد شجریان تو خونه پیچیده. دارم آب گلدونها رو عوض میکنم و کیف میکنم با صداش. پنجره بازه و هوای ملایم خنکی به صورتم میخوره. تمام ...
۱۱ نظر:
ادامه اون روزی که خوب نبود
›
گوشیم درست نشده. فردا میبرم تعمیر. خودم خمود و خمار و باز خمود خمودم و خم، و مثل جوجه تیغی هرکی بهم نزدیک شه ترکه میخوره. معتاد گوشیم. هیچ ...
۱۲ نظر:
دل بی دوست، دلی غمگین است
›
چند روز پیش رفتم خونهی آقای میم. آقای میم دوست قدیمی حساب میشه و به تازگی بعد یه رابطهی طولانی کات کرده. برام چای آورد و نشستیم به حرف زدن...
۲۶ نظر:
ساعتی در بی زمانی
›
مدت زیادی بود چهارزانو نشسته بودم. نمیدونستم چهقدر. خونه ساکت بود و از بری هم هیچ صدایی درنمیاومد. من سعی میکردم روی مانترایی که داده ...
۸ نظر:
توصیف کوتاه از چلهٔ دوم
›
خواستم لبیک بگم به خواسته نغمه، یکم از چله دوم بگم. خرد امروز راجع به این بود: میخواهم چه کسی باشم؟ نه برای رسیدن بلکه برای دیدن جایی که ا...
۴ نظر:
روز هفتم یا خندیدن به زبان مادری
›
اینکه کبکیها اگر بروند فرانسه میگویند فرانسوی بلد نیستم و انگلیسی حرف میزنند را از یکیشان شنیده بودم. آن یکی دیگر خیلی شاکی بود از برخورد...
۲۰ نظر:
۱۲۴
›
دوستی تو کانالش نوشته بود: شب بخیر مردمماهر در گفتن" نه بابا. خوبم، ردیفه، رد میشه
۱۰ نظر:
در باب گفتگو
›
ما دوباره فارغالتحصیل شدیم. بار سومش هم ژانویه تو انگلیسه که دیگه اون رو نمیریم، بسه واقعا. از دیروز که استوری دوستهام رو ریاستوری کردم ...
۳ نظر:
۱۴ مهر ۱۴۰۵
بیست و چهار از سی: سلما و گرگ
›
(سه روز ویران گذشت، بی امکان حتی کلمهای نوشتن. این پارهها برآمده از خوابند.) ١ کاتبان خبر از تغییر تاریخ میآوردند خوابگذاران از تعبیر خو...
۸ نظر:
مووآن کن فری جون
›
هیچ ایده ای ندارم که دیگران چطور زندگی میکنند. این موضوع از سر بیخیالی ام نیست بلکه من همیشه معتقدم که نمی شود فهمید چه کسی از کسی دیگر غمگ...
۹ نظر:
بیا در آغوشم بخوابیم
›
امشب کسی نیستم. حتی در آینه هم خودم نیستم. تصویر مخدوشی از خودم میبینم. امشب همهچی را انکار میکنم. درد را، گسست را، حتی همهی لحظههایی ...
۱۳ نظر:
آدم امن
›
ا مروز در اطرافم در محل کار به دنبال آدمی امن بودم که حرف بزنم ، مشورت کنم. از قدیم می گفتند گشتم نبود ، نگرد ،نیست. می دونستم آدمهای اط...
۶ نظر:
اپیزود صد و هفده
›
چندسالیه این وقتا سفر میریم، بین تولد الف و ف رو میگیریم و چند روزی خوش میگذرونیم. صبح رفتم مانیکور پدیکور قبل سفر. ناخن شست پام از جای بد...
۱۴ نظر:
روزی که خدا را آفریدم
›
يادم هست سالها بود که من بودم و دنياي من بود و هيچ چيز ديگري نبود و من همه چيز را مي دانستم. مي دانستم که پيشرفت را دوست دارم، و راه رفتن ...
۶ نظر:
ششم اکتبر
›
امروز حتی تلاش نکردم که بنویسم. از صبح پناه بردم به رمانِ خیابان کاتالین ماگدا سابو… خیلی خوبه. آب دستتونه بذارین زمین این رمان رو بخونید ...
۷ نظر:
پنجم اکتبر
›
دخترها رو که فرستادم مدرسه، زنگ زدم به دوستم آ که تهرانه و در مورد داستانش و کلاس یکشنبه که من توش غایب بودم صحبت کردیم. گفتم دو هفته دیگه...
۴ نظر:
›
ر عزیزم سلام از برادرم خواهش کردم که به زندگی خودش برسه و ایران رو ول کنه. به کاف هم همینو می گفتم. نون همینجا هم که بود کاری به ایران نداش...
۸ نظر:
یک دور تسبیح
›
مامانم یه دور تسبیح دوست و رفیق داره که از زمان راهنمایی و دبیرستان با هم بودن. مثلا سفره عقد مامانم رو همین دوستاش چیده بودن. نه نفر بودن....
جنگجویان کوهستان
›
هشدار: این پست حرف تازهای برای گفتن نداره توی کتابی که داشتیم میخوندیم پس زمینه ریدینگ یه عکس سیاه و سفید از یه زن رزمیکار آسیای شرقی ب...
۱۱ نظر:
امروز روز خوبی نیست
›
شب با اینکه خیلی خسته بودم مجموعا دو ساعت خوابیدم و کل روز مریض حال بودم. فکر کنم اثر واکسن دیروزم میتونه باشه. البته نهار و شام نقطه های ر...
۱۳ نظر:
شماره شش - من غریبی قصه پردازم
›
واکنش من و میم به اعتراضات سراسری این بود که با اولین بلیط خودمونو به یک شهر ساحلی گرم و آفتابی برسونیم. هرچه از پاریس به سمت جنوب و اسپانیا...
میتونم :)
›
بعضی چیز کیکهایی که تو اینستاگرام میبینم تپلتر و با قطر کمتر هستن، ولی اونی که الف بهم یاد داده بپزم قطرش بزرگتره. یعنی 25 سانت و نازکت...
۸ نظر:
کلافگی
›
بعدازظهرها وقتی از شرکت میرسم خونه خشم دارم. واقعا استراحت خاصی نمیکنم و مشغول انجام کارهای خونه و پختن شام میشم. با وجود اینکه این وسطه...
۴ نظر:
روز ۱۲۷ _ نگران نباش
›
امروز تو حالوهوای خونهی مامانبزرگم بودم. خیلی بهش فکرمیکنم. بهزمان خودش زن دانا و روشنفکری بود. بعد از آقاجان، عاشق شدهبود و شعر می...
۸ نظر:
نوشتن از روی شماره: ۴
›
دی روز چیزهایی در دفترم، روی برگهای کاغذی نوشتم. بعد آنقدر مشغول روزمرهها شدم که شب، دیرهنگام، از سر کار آمدنی، دیگر نا و حوصلهی مرتب ک...
۵ نظر:
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب