نوشتن؛ همین و تمام

تمرین روزمره‌نویسی

▼
۰۲ مرداد ۱۴۰۵

شام آخر

›
فردا صبح، آخرين روزي خواهد بود كه وقتي جگرگوشه ساعت ٦ بيدار ميشه، ميبرم ميدمش تو تخت مامان و بابام و خودم و پدر بچه ميگيريم تخت تا ٨ ميخوابي...
۳ نظر:

نام و نشانم

›
 دست و بالام همیشه ی خدا داغه و متاسفانه یا خوشبختانه هیچوقت از این مدل نازداریای دخترونه که آا فشارم افتاد و سرم گیح میره و جون ندارم؛ نتون...
۶ نظر:

موسیقی جهت شکستن سنگینی فضا

›
داشتیم صبحانه می‌خوردیم و پنجره‌ها هم طبق معمول باز بود که صدای موسیقی بلندی نزدیک و نزدیک‌تر شد، اما نه صدای بم و مبهمی که از بین دیوارها ر...
۴ نظر:

کمک فقط برای پیرزنهای همسایه

›
  تا وسایل قنادی فروشی محله‌مون راه کم نیست ولی زیاد هم نیست. برای صرفه‌جویی و همچنین سوزوندن تمام بروانی‌های خورده شده تصمیم گرفتم پیاده رو...
۲ نظر:

روز مبادا

›
 بعداظهر بعد از این همه وقت راه افتادم برم یکم پیلدهروی ویه قهوه بخورمو ببینم تو کوچه خیابون چه خبره. تودفترم یکی دوتا کتاب نوشته بودم که بخ...

جاده بیلی دایاموند

›
  شهر ما کوه بلند نداره، نه اینکه بگم اهل کوهنوردی و اینهام، کوه بلند مثل یه دیوار می مونه که می شه در مورد اونورش امید بست که شاید یه جای ج...
۳ نظر:
۰۱ مرداد ۱۴۰۵

بیست و سه جولای

›
باید اعتراف کنم که سه شنبه اصلا ننوشتم،‌ سفر بودیم و شبش بی‌هوش شدم. دیشب اومدم بنویسم دیدم هنوز ارور میده. بازم چیزی ننوشتم و بجاش رفتم سرا...
۲ نظر:

یه کوچولو روشنایی

›
  این عادتمون به نوشتن اینجا خیلی باحال شده.   هر روزم اینجوری شده که وقتی یه چی میشه، یا وقتی دارم فکر میکنم  وسطش  با خودم میگم که اینا رو...
۲ نظر:

عجین با ورشکستگی

›
بخاطر نقص فنی یک روز جا افتاده که تا ننویسم روزم شب نمیشود. سه شنبه عصر  ​ به دانیلا گفتم بعد از چهار بهت سر میزنم و یادم هست کیسه آب گرم را...
۱۱ نظر:

دوام

›
  به قول شعر آقای عبدالملکیان و دکلمه خسرو شکیبایی نازنین : " و من دیگر جوان نمی شوم نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو و دیگر به شوق...
۱ نظر:

›
 روز دوم ظهر داشتم کانال ها رو سرچ میکردم که یه چیزی پیدا کنم چند دقیقه تماشا کنم. یه کانال داشت سریال قدیمی ( این خانه دور است ) بیژن بیرنگ...
۵ نظر:

(چهل‌)

›
  تولدم نزدیکه، و از پریشب تصمیم گرفتم فستینگ کنم. نمی‌دونم، شاید دلم خواست احساس کنم خوش هیکلم و هدیه‌ی خودم به خودم باشه. حالا جالبه دیروز...
۳ نظر:

افتردارچین

›
 دیروز اون پست دارچینو نوشته بودم پست نشد بعد امروز یکم باز بالا پایینش کردم. اولش خنددار بود الان دیدم زیادی کلیشه ای شده. من نمیتونم هنوز ...
۵ نظر:

با دارچین

›
یه زمانی بود که فکر می‌کردم برانچ وعده‌ی غذایی مورد علاقه‌مه. اون دوران یه کاسه جو دوسر پرک و چیا و توت‌فرنگی و موز و ماست و کره‌ی دانه‌ها ب...
۴ نظر:

اپیزود چهل و هفت

›
 اولش که نشد پست بذارم، رفتم رو اون‌یکی اینترنت خونه. نشد رفتم رو اینترنت سیم‌کارتم. نشد رفتم رو اون یکی وی‌پی‌ان، دومی، اون مجانیه، اون شتر...
۶ نظر:

دوباره برمی‌گردد دیگر

›
انگار بیست سالم شده دوباره. با نون قرار گذاشتیم بریم ایونت بعد بریم قهوه بخوریم و شب رو تئاتری تماشا کنیم. لذت آشنایی و کشف و معاشرت. کشف آد...
۵ نظر:

اینجا

›
 دیروز بعداظهر بعد از هفده هیجده روز برگشتم خونه تو تختم بعد ساعتهای طولانی تو فرودگاه بودن . دیشب بالاخره بعد از چند روز اومدم اینجا وشروع ...
۲ نظر:

عشق من، عاشقم باش

›
 دیشب خوابش رو دیدم. یه خواب طولانی. با اضطراب از خواب بلند شدم.  خواب دیدم که در یک مهمانی با هم در خانه‌ی خودشان بودیم. خواب دیدم وسط مهما...
۳ نظر:

هشتم از چله دوم (خداحافظی)

›
  همینجوری اشک می ریزم و می نویسم الف صبح رفت… پناه آوردم به وبلاگ، دیروز از شدت اضطراب و فکر و خیال تو مغزم حتی نمی تونستم یک کلمه بنویسم ن...
۵ نظر:

روز هشتم از چ.د

›
 دختره گفت اخر هفته بریم سینما فیلم استخر سروش صحت. ته دلم یه چیزی چنگ زد. به روی خودم نیاوردم گفتم به بابا بگو. باباش گفت بلیط انلاین نداره...
۸ نظر:

درست شد: روز هفتم از چ.د

›
 درست شد.دیروز تا حالا که در اینجا بسته شده بود روم‌بال بال زدم. آخرش رفتم تو کامنتای پست قبلم نوشتم که الان اونو اینجا کپی میکنم تا برم برا...

بریده‌ی دوم

›
روزهایی هستند که این مهمان همیشه‌گی ناخوانده از راه می‌رسد. خبر نمی‌دهد آمدن‌اش را که مهیا باشی برایش اگر بتوانی. اصلا برای او اهمیتی ندارد ...
۶ نظر:

روز چهل و هفتم _ آخ جون درست شد

›
 تازگی‌ها تا چشمم رو باز می‌کنم به‌جای اینستا اول وبلاگ رو باز می‌کنم یه نیم نگاه سریع و بعد میام سر فرصت میشینم.  امروزم اول آیدا رو خوندم ...
۲ نظر:

۴۸ از ۸۰

›
 چه حس عجیبیه این‌جا. عادت ندارم بیام یه عالمه پست نخونم. انگار خونه در حال خونه‌تکونی یا اسباب‌کشی باشه، هیچی سر و سامون نداره. الان یه فید...
۴ نظر:

امتحان می‌کنیم، یک، دو، سه

›
این پست با استفاده از اپ بلاگر در آیفن ایجاد شده.​ در زمان خماری رفتم سراغ آرشیو وبلاگ آیدا و چه مزه ای داشت خوندن مطالب قدیمی. من عمدا در م...
۲ نظر:

نقص فنی: تست می‌کنم با اپ بلاگر

›
مشکل : روی برازر کامپیوتر و گوشی نمی‌تونم پست کنم.  Creating new post ... Unable to create new post فرضیه :  مشکل از برازر  قدم ۱:  آیا راه ...
۲ نظر:
۳۱ تیر ۱۴۰۵

نقص فنی

›
بچه‌ها، ظاهراً از امروز Blogger برای بعضی از نویسنده‌های وبلاگ دچار اختلال شده. تا این لحظه چند نفر از بچه‌ها خبر دادن که با وجود این‌که هنو...
۱۹ نظر:

راه رفتن کبکی

›
چشم‌های آیریس زل زده بود توی چشم‌هام. از پشت میله‌های کلاهخود می‌دیدم اون چشم‌های قهوه‌ای و گرد به خونم تشنه‌ان. من هم چشم‌هام رو مثل میخ تو...
۱ نظر:

پایان تیر

›
 امروز اولین یاداشتم رو مینویسم.  صبح آخرین روز تیرماه باید بهتر شروع می‌شد نه با خبر حمله به همه شهرهای ایران. صبح دختره رو بردم مدرسه ، کل...
۱ نظر:

او اخلاق هم ندارد.

›
  خوش اخلاق نیستم. و اینو دیگه بعد این همه سال راحت اعلام میکنم. اما خب واضحا ح هنوز قلقم دستش نیومده که این روزا کاری به کارم نداشته باشه...
۳ نظر:

Stress Fracture

›
 “دخترم، یه چیزی پای این بچه کن، چهاردست و پا راه میره زانوهاش اذیت نشه” “سارا جون اینو از اینور تا کن به اون یکی نگیره” “ عزیزم بخاطر اینکه...
۳ نظر:

شادی از کجا میاد؟

›
روزایی که شرایط بیرونی زندگی سخت می‌شه و سخت می‌گذره، تصویر رقص و خنده و پایکوبی گروهی که از آفریقایی‌ها دیدم میاد جلوی چشمم و با خودم فکر م...
۱ نظر:
۳۰ تیر ۱۴۰۵

روز چهل و پنجم _ شاید آدم شدم

›
 اوضاع خوابم دوباره بهم ریخته. از اونی که بود هم بدتر شده. دخترک رو باید ببرم مدرسه اونم تو تابستون و صبح زود. شبا هم که تابستونه و پای فیلم...
۳ نظر:

کات

›
نمیتونم باور کنم که این زندگی منه. نه اون مدل باور نکردنی که آخر فیلما میگه آی کنت بلیو وی مید ایت، نه. من نمیتونم باور کنم زندگیم اینه. نمی...

سلف دیسیپلین

›
  بهش میگم به نظرت موفق میشم؟ میگه بستگی به خودت داره خب! اینکه چجوری بخوای کار کنی! از جوابش خوشم نمیاد، دلم میخواست بگه اره بابا میشی، میت...
۸ نظر:

بریده‌ی اول

›
 پیش از خواب دی‌شب به نوشتن در واکنش به حمله‌ی هوایی‌ی عصرهنگام به شرق و غرب شیراز فکر می‌کردم، که اصلا در زمان رخ‌داد متوجه‌اش نشدم و شب هم...
۱ نظر:

مهندسی آدمها

›
  واقعا امروز ذهنم درگیر آدمهای اطرافم در محل کارم بود. چقدر رفتارها در راستای منافع شخصی است. به قول احسان عبدی پور : " من آدم مهندسی ...

روز ششم از چ.د

›
 ویروس دیروز بهتر نشده، یه نقطه پشت کتفم گرفته که نفس کشیدنو خیلی سخت کرده. از مریضی متنفرم و حس میکنم شبیه مردهای غرغروی مریض شدم. خداکنه ف...
۷ نظر:

هفتمین روز از چهل روز دوم - سی تیر، بیست و یک جولای

›
دیشب توی آشپزخونه باد خنکی میومد. سردم شد. یه خنکی مطبوعی هست که تازه ات میکنه، سرد به اندازه. همون. تنم یاد زمستون افتاد و مغزم یاد سکوت و ...

روز هفتم از چله دوم (کروسان بادوم)

›
، جلسه تراپی امروز خیلیییی سخت بود به دکترم گفتم اگه قرار باشه از این جلسه ها چیزی در نیاد من دیگه نمیام:/ بعدش فقط خودم و رسوندم به لوگغنیه...
۵ نظر:

روز ششم از چله دوم ( سر تاول)

›
  این حال و وصف بیشتر ساعت های دیروز و دیشبه که امشب نوشته می شه کوچک ترین محرکی کافیه تا اشک هام بیرون بریزه و بند هم نیاد. مامان مامانم که...

۴۷ از ۸۰

›
این را من ننوشته ام. دوستی نوشته در ستایش خودش، در ستایش یک «ابله». خواندنش را پیشنهاد می‌کنم:  ماشینم خراب شده بود. تا راه می‌افتادیم می‌لر...
۱ نظر:

تا درخت دوستی کی بَر دهد

›
 بیست سال پیش بود گمونم. «ب» بهم گفت میدونی «میم» وبلاگ داره؟ گفتم آدرسش رو بده بخونم. نشست پشت میز کامپیوتر و سرچ کرد. وبلاگ «میم» اومد بال...
۵ نظر:

برون ریزی یک ذهن شلوغ

›
 اول یک سوال : اگه با تاخیر برای پست های چند روز پیش کامنت بذارم نویسندگانش متوجه میشن؟ خودم که نمیشم مگر اینکه برم پست های قبلی را چک کنم. ...
۵ نظر:
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.