این عادتمون به نوشتن اینجا خیلی باحال شده. هر روزم اینجوری شده که وقتی یه چی میشه، یا وقتی دارم فکر میکنم وسطش با خودم میگم که اینا رو حتما مینویسم. بعد وقتی میام اینجا 50 درصد اون چیزی که فکر میکردم میخوام بنویسم رو نمی نویسم، به جاشون چیزای دیگهای تو ذهنم میاد برای نوشتن. نتونستم اینجا کاملا آزاد باشم برای بیان هر چی که تو مغزمه ولی دارم تمرین میکنم.
فکر میکنم تا اینجا بیشتر غر زدم، ناله و زاری کردم. اخه توی اوج سیاهی درونی شروع کردم. ولی الان حس میکنم دارم از اون ظلمات در میام. شاید هم چشام به تاریکی عادت کرده. یه کوچولو نور حس میکنم از اینجا، از آشپزخونمون.
خوندن نوشتههای اینجا بیشتر از نوشتنش لذت بخشه. دیدن تفاوتها و شباهتها. دارم فکر میکنم منم مثل بچهها از این به بعد بیشتر کامنت بذارم.
خیلی جالبه یوکو. من هر بار خودموهل میدم که بنویسم. چون هی فکر میکنم حالا چه نظری دار ی و که چی؟! اما همین حس اتصالش خیلی دلچسبه.
پاسخ دادنحذفبعد اینکه منم همینطورم از صبح تا شب بیست دور تو ذهنم پست رو مینویسم اما آخر اینجا به یه چیز دیگه میرسم. :))
منم یه وقتا سختم بود کامنت گذاشتن ولی دیدم خب مثل معاشرته دیگه، یه چیزی میگی، یه چیزی میشنوی
پاسخ دادنحذف