۰۸ مهر ۱۴۰۵

دور تازه: شماره‌ی یک

نمی‌دانم چرا این‌جوری هستم! چرا به نوشتن، جمله و کلمه که می‌رسم، این‌قدر به خودم سخت می‌گیرم؟ نه این که نتیجه‌ی هم‌چه سخت گرفتنی رسیدن به موفقیت باشد، اما انگار شده وسواسی به جان‌ام، آن‌جور که نقل به مضمون از «فروغ» به  خاطر می‌آورم که گویی هر کلمه تکه‌یی از گوشت تن‌ام است که جدا می‌کنم و می‌گذارم در بشقاب جلو مخاطب و این اتفاق دردناکی‌ست و نباید راحت به آن تن داد.

باری، در این دور تازه در چند روز اخیر، به قصد منظم و پی‌گیر نوشتن، خواستم از گفت‌وگویی با یکی از هم‌کاران بنویسم، خواستم از نگرانی‌ی پیش آمده در باره‌ی تن‌درستی‌ی عزیز دل‌ام بنویسم، خواستم از شیرینی و شیطنت‌های لوبیا و فردی بنویسم که چه ماجراهایی داشتیم و داریم - مثل همین حالا که موقع نوشتن پسرک دارد کنار سَرم و توی گوش‌ام با فریاد غر می‌زند و شکایت می‌کند و نمی‌گذارد برای همین خطوط محض خالی نبودن عریضه حواس جمع داشته باشم - خواستم از سفر دو روزه به پشت کوه بنویسم، خواستم از ...

اما همه چیز در هم مخلوط می‌شدند و در میانه‌ی جزئیات سر در گم می‌ماندم. هیچ ننوشتم، اصلا ...

حالا، همین خط‌های یک ضرب بی ویرایش، تنها دهن‌کجی کردن به آن وسواس است. شاید آرام که بگیرم از همه‌ی آن‌ها بنویسم. شاید ...

(۸ مهر ۰۵)

درباره چی حرف بزنیم؟

شده دلتان خیلی بخواهد دوستی را ببینید و با او گپ بزنید، اما وقتی آن قرار جور می‌شود، حرفی برای گفتن پیدا نکنید؟ یا اینقدر فاصله طولانی شده باشد که دیگر یادتان نیاید آن اتفاقی که دو سه ماه قبل افتاده بود و با خودتان گفته بودید حتما برای فلانی تعریفش می‌کنم چه بود؟ برای من خیلی پیش می‌آید.

من از آن بچه‌هایی نبودم که تا از مدرسه می‌رسند خانه همه‌چیز را برای مادر پدرشان تعریف می‌کنند. کم پیش می‌آمد چیزی از اتفاقات روزم در خانه تعریف کنم. نمی‌دانم از کجا شروع شد، شاید از نوجوانی که حس کردم حرف زدن از بحران‌های بلوغ من -طوری که به دردم بخورد- برای مادر و پدرم سخت است و به این نتیجه رسیدم خودم باید مشکلات خودم را حل کنم. خودشان هم با هم همین‌طور بودند البته. کلا در خانه ما سکوت مقدار مبسوطی جاری بود. حالا ولی شکل‌های دیگر ارتباط را نداریم. نمی‌توانیم کنار هم غذا بخوریم یا سریال ببینیم. هرروز زنگ می‌زنم خانه و پشت صفحه مانیتور فقط کلمات را دارم. روزهایی که سکوت سنگین می‌شود و دلمان می‌خواهد از هم بشنویم اما حرفی برای گفتن پیدا نمی‌کنیم دلم می‌گیرد.

با بقیه دوستان و فامیل هم آن‌قدر دیر به دیر حرف می‌زنیم و آنقدر تجربه زیسته‌مان توفیر کرده که وقتی بعد مدت‌ها می‌بینمشان نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. نه می‌شود یک «آنچه گذشت...» از تجربه‌های یک ساله برای هم تعریف کنیم، نه می‌دانم از کدام لحظه مشخص سوال کنم که گفتگو عمیق‌تر شود. البته فکرش را که می‌کنم، اینجا هم در جمع دوستان خارجی زیاد سکوت‌های ناخوشایند پیش آمده.

همین شد که رفتم سراغ کتاب Talk. نویسنده می‌گوید این خیال را که افراد بذله‌گو و خوش‌صحبت یک استعداد ذاتی دارند فراموش کن. شاید بعضی فی‌البداهه بتوانند باب صحبت را باز کنند و توجه‌ها را به سمت خودشان بکشند، اما بقیه هم می‌توانند تمرین کنند. تا اینجای کتاب پیشنهادش این است که به موضوعاتی که می‌خواهی در موردشان حرف بزنی از قبل فکر کنی. این را خودم هم انجام می‌دادم. قبل از تماس با خانه اتفاقات روزم را مرور می‌کردم ببینم کدامش جالب است که تعریف کنم. البته نویسنده فراتر می‌رود و پیشنهاد می‌دهد یک لیست از موضوعات برای خودت داشته باشی. لیستت می‌تواند شامل موضوعاتی برای small talk‌ باشد تا بتوانی با همه، حتی غریبه‌ها درباره چیزی بهتر از آب‌وهوا و آخر هفته صحبت کنی. اما می‌توانی برای قرارت با یک دوست هم بسته به اتفاقاتی که از آخرین دیدارتان افتاده، دغدغه‌های او و خودت به موضوعات جالب بالقوه فکر کنی و سر قرار به فراخور زمان و طوری که وصله ناجور به نظر نرسد، بالفعلش کنی.

کتاب چهار بخش دارد که هرکدام با یکی از حروف Talk شروع می‌شود. من هنوز فصل اول هستم: Topic. ساده و خوشخوان است و با اینکه حرف خارق‌العاده‌ای نمی‌زند، امیدوارم کرده بتوانم گفتگوهای بهتری داشته باشم. اگر فرصت شد تمامش کنم، بیشتر می‌نویسم.

پ.ن. خوندن این کتاب خیلی پردردسر شد. کتابخونه دانشگاه یه ایمیل اخطار نهایی فرستاد، نوشته بود چون کتاب رو نیاوردی اکانتت بسته می‌شه و 75 یورو هم جریمه می‌شی. یهو استرس گرفتم که شت خیلی زیاده که دیدم ادامه‌اش نوشته اگه تا یک ماه از این اخطار بیاریش جریمه‌ات بخشیده می‌شه! حالا دوشنبه که می‌رم اونجا پسش می‌دم و نمی‌دونم چقدرش رو برسم بخونم.

پ.ن. دو: امشب زودتر اومدم که مطمئن بشم این پستم تو سپتامبر منتشر می‌شه.

گریه ناتمام

 وقتی جلسه تراپیم تموم شد فقط دلم میخواست از اونجا فرار کنم. کیفم رو عوض کرده بودم، آینم تو اون یکی جا مونده بود. آسانسور انقدره تاریک بود که هیچ نمیدیدم چقدر چشام سیاه شده. نمیدونم چه کاریه هر سری آرایش میکنم، در حالیکه هر سری اشکام همشونو میشوره، میبره.

وارد کوچه میشم و بعد میرسم به خیابون اصلی. بغض میاد بالا، دلم میخواد همونجا گریه کنم، اصلا زار بزنم. خیلی ضایع است. شاتر پلکهام رو با سرعت پشت سر هم میزنم. جلوی اشکامو میگیرم. میذارم گریه هامو برای خونه.

یه غروب قشنگ میبینم. باز دلم میخواد گریه کنم، باز جلوی خودمو میگیرم. میرسم خونه گریم دیگه نمیاد. دلم میخواد اما دیگه نمیاد.

الان که نشستم پای لپتاپ با نوشته گلمک بغضم برگشت. اشکام چند قطره ای اومد و قطع شد. بعد دوباره  شروع شد. امشب که خونه هم تنهام باید بشینم یه دل سیر گریه کنم. ولی خالی نمیشم انگار. هر چقدر گریه میکنم بازم انگاری گریه دارم. چرا تموم نمیشه. مگه ظرفیت اشک یه ادم چقدر میتونه باشه؟

بهبود کیفیت زندگی

 امروز روز چهارشنبه و روز معروف به روز لق هفته بود ، لذا از صبح تصمیمم رو گرفتم که تا آخر ساعت اداری نمونم .

اینطور شد که زودتر اومدم خونه حدودا یک یاعت شایدم یه کم بیشتر.
امروز کلاس آنلاین راکت یوگا داشتم.
کلاس سنگینیه واسم. پیچیده و سریع است ریتم کلاس، ضربان ن خیلی بالا میره و بسیار پیوسته است.
دیدم اصلا توانش در من نیست.
ولی مشکل اونجا بود که که دیروز اعلام کرده بودم شرکت می کنم و راه برگشتی نبود چون کلاس خصوصیه انلایه .
وقتی رسیدم خونه یک مسکن خوردم .
کمی استراحت کردم خوابم که نبرد ، مسلم بود ادم خوابیدن های بی وقت نیستم و چه حیف که در این دنیا و این زندگی اینو ندارم .
کلاسم ۶ شروع شد ، مربی ام رو دوستش دارم
خیلی خوش انرژی است ،داروسازی خونده و سالهاست یوگا درس میده و کار میکنه ، آمریکا زندگی میکنه و اونجا حضوری هم درس میده.
من بیشتر مربی هام ایران نیستند دلیلش اینه که در یک دایره مشترک هی از طریق یکی پیچ اون یکی رو دیدم واین شده که اکثرا مربی هام آمریکا هستند و برام جذابیتش اینه کلاسهاش به روز تره و با کیفیت.
امروز با انرژی ۲ از ۱۰۰ شروع کردم و با انرژی ۱۰۰ از۱۰۰ تمومش کردم.سردردم قطع شد و حال بهتری داشتم.
مربی ام ازم تعریف کرد نه چون روی سرم وایمیستم اتفاقا چون اصرار ندارم به زور برم توی آساناها، بیشتر صبر میکنم تا جایی از  مسیر ،که خودش با تو خواهد گفت .
اون حرکت کردنه مهمه اینکه بری توی مسیر باشی آگاه باشی.
خوشحالم به عنوان دختری که زنگ ورزش مدرسه اش عذاب کل دنیا رو براش داشت حالا چندین ساله ورزش جدی میکنه و یکساله مسیر شیرین یوگا در برابرم قرار گرفته.
یوگا یک سبک زندگیه.
تصمیم گرفتم مدیتیشن هم برنامه ثابتش بکنم.
سلام آیدا.
امروز قصه ی  مدیتیشن اش رو خوندم ، خیلی جالب بود.
عمیق شده بود.
مدیتیشن و یوگا کیفیت زندگی رو تغییر میدن.
اینو مطمئنم.


?/120

  در اتاق و می بندم، چراغ و خاموش می کنم، شومیزم و در میارم و خودم و می بینم که آروم سر می خورم زیر لحاف یخ و تشک یخ تر، انگار که مخصوصا به خودم شک می دم

 از پشت در صدای الف و می شنوم که داره ویدئو کال می کنه و انگار فقط می خوام نشنوم…

عذاب وجدان ننوشتن هر روز باهامه، میام اینجا و شروع می کنم خوندن و با خودم می گم چرا نمی نویسی؟ این صدا روزی چند بار تو مغزم باشه خوبه؟ هزار بار؟ یه میلیون بار؟

خودم و سرزنش می کنم که چرا وقتی همه دنیا میاد تو حلقت اون کارایی که حالت و خوب می کنه می شه اولین چیزایی که ترکشون می کنی؟ انگار خودم و تنبیه می کنم:(((

می رسم به ۱۱۷ آیدا، یعنی ببین چقدر اوضاع خرابه که هر روز دلم می خواد برات بنویسم آیدا حالت چطوره؟ بهتری؟ و نمی تونم واقعا نمی تونم، نتونستم و اینم شده یه عذاب وجدان جدید اضافه به اون قبلیا، می خونم می بینم نوشته اونایی که ۱۰ روز یا بیشتره ننوشتن و حذف می کنم:( فقط این چند خط و می نویسم که بگم لطفا من و حذف نکن، من آلردی خودم و حذف کردم:/

می نویسم

همه تلاشم و می کنم که بنویسم

خیلی سخت شده برام همه چی

اما به خودم قول می دم که بنویسم


بیست از سی: راه‌هایی برای دق‌مرگ نشدن/٢

زمان هرچقدر هم که سنگین و سخت پیش بره، باز هم چیزایی هست که حال آدم رو بهتر می‌کنن. امروز برام اینا پیش اومد:
لحظه‌ی اولی که وارد کلاس تازه‌ای می‌شی، و شناختن آدمای جدید. یاد گرفتن اسمشون. پیدا کردن جمله‌های مشترک. بدون این که فکر کنی در گذر زمان چه چیزایی قراره تغییر کنه. فهمیدن این که تنها نیستی. 
قاشق‌قاشق و ذره‌ذره خوردن شربت/ آیس‌تی/ هر چیزی. 
حس کردن گرمای آفتاب، جایی که سردته روی پوست.
جایی که بالاخره سردرد می‌ایسته و حس می‌کنی سرت خنک شده. 
پیدا کردن وسیله‌ای که گم کردی، صفحه‌ای که دنبالش  می‌گشتی، کلمه‌ای که بهترین انتخاب ممکنه برای اون لحظه. به یاد آوردن چیزی که سال‌هاست از یاد بردی و بازگشتش بهت می‌فهمونه که اوضاع اونقدر هم بحرانی نیست، سر وقت رسیدن به جایی که فکر می‌کردی بهش دیر می‌رسی، پیدا کردن آدم‌هایی که زمانی از بچگی توی یه شهر دیگه به هم برخوردید و دوباره بعد از سال‌ها توی یه نقطه ایستادید. 
امروز روز بهتری بود. هرچند راه‌های زیادی در پیشن.

داستان نگار و چشمانش، در شش پرده.

اول. ما شش نفر بودیم و آن‌ها سه نفر.

ما هر پنجشنبه ساعت هفت صبح قرار داشتیم میدان دارآباد. از شنبه تا چهارشنبه برنامهٔ مدرسه بود و عصرها کلاس‌های کنکور و شب‌ها تا دیروقت درس خواندن و تست زدن. تنها تفریح هفتگی برای اکثر ما همین کوهنوردی پنجشنبه‌ها بود، از هفت صبح تا حدود ظهر. از میدان دارآباد تا پارکینگ حدود نیم ساعت پیاده‌روی بود و از آنجا تا آبشار بالا حدود دو ساعت هر طرف. توی کوله آب می‌بردیم و ساندویچ سرد و کنسرو تن و لوبیا. گاهی هم از کافه‌های مسیر عدسی می‌گرفتیم و نیمرو؛ ولی از وقتی که دخترها اضافه شدند، کافه نمی‌رفتیم. بیشتر به خاطر اینکه هیچ‌کس حوصلهٔ جواب پس دادن به پدر و مادرها را نداشت. اگر کسی را می‌گرفتند، حتماً بالاخره به خانهٔ یکی زنگ می‌زدند و نه دخترها قرار بود با یک گروه پسر در دارآباد باشند و نه پسرها قرار بود با کسی غیر از همکلاسی‌های مدرسه به کوه رفته باشند.

دخترها را از طریق مهدی می‌شناختیم. یکی از تنها بچه‌های مدرسه بود که قبل از کنکور هم دوست‌دختر داشت و پارتی می‌رفت و خیلی وقت‌ها هم خانهٔ خالی داشت برای رفت‌وآمدهای مثلاً یواشکی. آرمیتا را از نزدیک می‌شناخت که هم‌سن ما بود و او هم پشت‌کنکوری، و همراه خودش آذین را می‌آورد که دخترخاله‌اش بود و آذین هم همسایه‌اش را ـ نگار ـ به همراهش. با دخترها نزدیک هفت‌ونیم در پارکینگ قرار داشتیم، به‌جای میدان دارآباد، و اگر هم نزدیک میدان همدیگر را می‌دیدیم، قرار ناگفته‌ای داشتیم که نه سلام کنیم و نه کنار هم راه برویم، تا بعد از پارکینگ و ابتدای مسیر کوه و دور از چشم‌های فضول و مزاحم.

نگار از ما دو سال بزرگ‌تر بود و دانشجوی معماری قزوین. آخر هفته‌ها تهران بود و به همراه آذین از اکباتان می‌آمد و سیگار می‌کشید و داک مارتنز می‌پوشید و اولین دختری بود که به ناخن‌هایش لاک سیاه می‌زد و من می‌شناختمش. همهٔ این‌ها به کنار، مهم‌ترین جذابیتش برای من این بود که متالیکا گوش می‌کرد و اجراهای غیر اصلی و زندهٔ آن‌ها را هم خوب می‌شناخت و می‌توانست ساعت‌ها راجع به متن آهنگ‌ها و گیتار سولو روی این آهنگ یا آن یکی بحث کند و مرا متقاعد کند که این اجرا از آن یکی اصیل‌تر است، چون اشتباه نت سوم را که در آن یکی می‌شنوی ندارد. بعد از دو سه هفته که دخترها به برنامهٔ پنجشنبه‌ها پیوسته بودند، یک روز جلد اصلی سی‌دی آلبوم سیاه (بلک آلبوم) متالیکا را فتوکپی کردم و برایش بردم. خوشحال شد و گفت کاشکی جلد همهٔ آلبوم‌ها و متن‌هایشان را داشت، چون هنوز هم به متن خیلی از آهنگ‌ها شک دارد. و البته که بر من واجب الهی شد که حالا شش روز وقت دارم تا زمین و زمان را بگردم و تمام جلدهای آلبوم‌های متالیکا را پیدا کنم و کپی بگیرم تا پنجشنبهٔ بعد برایش بیاورم.

سه تا از پنج آلبوم باقی‌مانده را پیدا کردم ـ دو تا سی‌دی و یک نوار کاست ـ ولی برای دو تای دیگر فقط توانستم متن آهنگ‌هایشان را پشت دو تا از کاست‌های استودیو تال پیدا کنم. من خودم کامران تال را نمی‌شناختم، ولی می‌دانستم نزدیک میرداماد مغازه دارد و برای آشنا سفارش نوار می‌گیرد که با ضبط حرفه‌ای روی نوار ماکسل متال و با جلد سفید و سبز پسته‌ای و تیتر حرفه‌ای تایپ‌شده و گاهی بروشور و لوگوی خودش تحویل می‌دهد. آن روزها یک کامپیوتر آمیگا پانصد داشتم با یک پرینتر قدیمی. چهارشنبه‌شب بعد از شام به اتاقم رفتم و تمام آهنگ‌های تمام آلبوم‌ها را به‌ترتیب تایپ کردم و زیر هرکدام نام شاعر و تهیه‌کننده و بقیهٔ کادر اجرا و آدرس و مشخصات استودیوهای ضبط را هم اضافه کردم و بعد از سی‌وچند صفحه، بالاخره با ریزترین فونت ممکن اسم خودم و شمارهٔ خانه را هم آن ته چسباندم و بدین‌ترتیب، صبح روز بعد من برای اولین بار در سن هفده سالگی به یک دختر نسبتاً غریبه شماره دادم.

نگار دو روز بعد، در عصر یک روز شنبه، زنگ زد. خوابگاه بود و نمی‌توانست زیاد حرف بزند؛ ولی قرار گذاشتیم عصر روزهای زوج همین ساعت‌ها برای تلفن، و پنجشنبه‌ها برای من روی کاغذ می‌نوشت که آیا می‌تواند برای آخر هفته قرار بگذارد و کی و کجا، یا گاهی می‌نوشت که این آخر هفته خوب نیست و شنبه با هم صحبت می‌کنیم.

دوم. نگران بودم همۀ دروغها و نقشه کشیدنهایم به نتیجه نرسند.

از خانه که بیرون آمدم، به سمت راست پیچیدم، به سمت انتهای کوچه و مسیر تاکسی. با اینکه از غروب مدت خوبی گذشته بود، هوا هنوز کاملاً تاریک نبود و سایهٔ آدم‌ها و ماشین‌ها را می‌شد دید. صد قدم جلوتر، جلوی سردر یکی از برج‌های جدید کوچه ایستادم و پشت سرم را نگاه کردم. بیست دقیقه گذشت، شاید هم بیشتر. بالاخره در باز شد و ماشین ما بیرون آمد و جلوی پل ایستاد. سایهٔ تاریک پدرم را از دور دیدم که پیاده شد و در پارکینگ را پشت سرش بست و دوباره نشست پشت فرمان و ماشین راه افتاد به سمت مخالف و از دید من خارج شد. نگاهم را روی انتهای کوچه نگه داشتم و آرام به سمت خانه برگشتم. پنجشنبه‌شب بود و مثل خیلی از شب‌جمعه‌ها خانهٔ یکی از دوستان فامیلی دعوت بودیم و من گفته بودم که نمی‌روم. نتایج کنکور اعلام شده بود و همه خوشحال و هیجان‌زده، و به خانواده الکی گفته بودم با بچه‌ها می‌خواهیم برویم پیتزا پستو که تازه باز شده بود و خیلی شیک بود و خارجی هم. نیم ساعت وقت داشتم تا یک ملافهٔ سفید پشت پنجرهٔ نشیمن بگذارم تا نگار از دور ببیند و بفهمد که فقط من خانه هستم و وقتی رسید، زنگ بزند.

عصر همان روز شکلات تابلرون بزرگ خریده بودم و توت‌فرنگی و چیپس و ماست کاله و همه را قایم کرده بودم توی انباری. برنامه داشتم که وقتی رسید، یک پیتزا هم سفارش می‌دهم و جعبه را هم می‌اندازم خرابهٔ ته کوچه. ملافه را لای پنجره گذاشتم و مشغول چیدن میز بودم که نگار سر ساعت زنگ زد. آژانس گرفته بود و زود رسیده بود، ولی با اینکه ملافه را دیده بود، صبر کرده بود تا سر ساعتی که قرار گذاشته بودیم؛ برای اطمینان. مانتو و روسری‌اش را درآورد و برایش آویزان کردم و به اتاق من رفتیم و نوار مخصوصی را که برای آن شب خودم ضبط کرده بودم، در ضبط‌صوت گذاشتم. با آهنگ‌های متالیکا شروع می‌شد و بعد آهنگ‌های آرام‌تر و شَده و استینگ هم داشت که می‌دانستم او هم دوست دارد.

بار اول نبود که همدیگر را می‌بوسیدیم. چند بار با ماشین پدرم رسانده بودمش داخل پارکینگ اکباتان و جاهایی را بلد بود که از دید دور بود و کسی رد نمی‌شد و چند دقیقه قبل از پیاده شدن به صندلی عقب می‌رفتیم و همدیگر را بغل می‌کردیم و لب‌ها و گردنش را می‌بوسیدم و دستم را تا جایی که می‌شد زیر مانتو و لباسش می‌بردم؛ ولی هر بار بعد از چند دقیقه می‌گفت کسی می‌بیند و به پدرش یا برادرش می‌گوید و پیاده می‌شد و من هم با برجستگی شلوار و هزار خیال و انتظار به خانه برمی‌گشتم. یک بار هم به خانهٔ ما آمده بود و مادرم را دیده بود، قبل از اینکه با هم برویم سینما. تنها سؤالی که مادرم فردایش پرسید این بود که: «سیگار می‌کشد؟» گفتم: «نمی‌دانم. چطور؟» گفت: «از لب‌هایش پیداست.» همان لب‌هایی که من در سینما انگشت‌هایم را روی آن‌ها می‌کشیدم و او دستم را پس می‌زد و روی پایش می‌گذاشت تا همدیگر را نوازش کنیم تا آخر فیلم.

اولین باری بود که در اتاق من با هم تنها بودیم. آهنگ‌های خشن اول نوار که تمام شد، آرام بوسیدمش و دستش را گرفتم و روی تخت دراز کشیدیم. گردنش را بوسیدم، دستم را زیر پیراهنش بردم که چسبیده بود به تنش و حدس می‌زدم حتماً پشتش یا زیرش زیپ دارد؛ ولی پیدایش نمی‌کردم. زیر گوشم زمزمه کرد که باید صبر کنم؛ بادی پوشیده است و به این راحتی نیست. و من، چون تا آن روز اصلاً نمی‌دانستم بادی چیست و کجاست و چگونه است، دستم را از زیر لباسش بیرون آوردم و کمی کنار کشیدم تا طبق دستور صبر کنم.

مشغول همین صبر کردن بودم که هر دو با صدای بلند باز شدن در پارکینگ از جا پریدیم. نگار در حالت نیم‌خیز، با چشم‌های وحشت‌زده به من زل زده بود که یعنی چی؟ تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که چیزی جا گذاشته‌اند و برگشته‌اند تا بردارند و ببرند. از تخت بیرون پریدم و دستش را گرفتم، به سمت آشپزخانه و در پشتی حیاط. سطل آشغال کوچک زیر میزتحریرم را زیر بغل گرفتم و تمام خوراکی‌ها را ریختم تویش. پشت حیاط اتاق کوچکی داشتیم که دستشویی خودش را داشت و تا شب کنکور اتاق من بود تا وقتی تا صبح با صدای بلند متالیکا تست می‌زنم، بقیه بتوانند بخوابند، و همیشه کلیدش زیر گلدان کنار درش بود. کلید را برداشتم و وارد شدیم و در را از داخل پشت سرمان قفل کردم.

درست حدس زده بودم. پدرم قرار بود دو بطری ویسکی برای میزبانشان ببرد و فراموش کرده بود. حالا با عمو حسن برگشته بود تا بطری‌ها را ببرند. صدایشان را از پشت در اتاق می‌شنیدم و دستم را روی دهانم گذاشتم و بی‌صدا فریاد زدم که بدبخت شدیم. در گوش نگار گفتم باید بطری‌های ویسکی را که زیر تخت همین اتاق بود، برداریم و بگذاریم زیر میز و خودمان زیر تخت قایم شویم؛ این‌جوری وقتی که پدرم داخل اتاق می‌شود، بطری‌ها را برمی‌دارد و می‌رود. عصبی بود و آرنج مرا فشار می‌داد و چیزی نمی‌گفت، ولی کمک کرد تا بطری‌ها را درآوردیم و قایم شد زیر تخت و من هم به دنبالش.

حالا صدای جابه‌جا شدن گلدان را می‌شنیدیم و صدای تعجب پدرم را از نبودن کلید سر جایش. بعد از چند دقیقه، عمو حسن پنجرهٔ اتاق را با زور از بیرون باز کرد و پدرم را صدا زد که بطری‌ها را می‌بیند. ما نفس‌هایمان را حبس کرده بودیم و نگار ناخن‌هایش را در پشت من فرو کرده بود که پدرم داخل اتاق شد و بطری‌ها را برداشت و در را از داخل باز کرد و بدون هیچ حرف اضافه‌ای با عمو حسن سوار ماشین شدند و رفتند و در پارکینگ بسته شد.

پنج دقیقه صبر کردیم، شاید هم بیشتر. نگار گریه می‌کرد و می‌لرزید و بغلش کردم تا آرام شود. می‌گفت اگر پدرش می‌فهمید که کجاست، قطعه‌قطعه می‌شد. از زیر تخت درآمدیم و برایش آب خنک آوردم و به خانه برگشتیم. رنگش هنوز پریده بود و از من خواست برایش آژانس بگیرم و همان‌جا روی مبل جلوی ورودی نشست تا ماشین رسید و رفت.

صبح روز بعد با صدای در اتاقم از خواب بیدار شدم. پدرم با گرمکن بالای سرم ایستاده بود و گفت لباس بپوشم، برویم پیاده‌روی. پدر من هم سحرخیز بود و هم همیشه اهل پیاده‌روی؛ ولی این اولین بار در عمرم بود که از من هم دعوت می‌کرد همراهش بروم، و واضح بود که چرا. وارد کوچه که شدیم، توضیح داد که عمو حسن از همان بیرون پای مرا که از پایین تخت بیرون زده بود، دیده بود و به پدرم گفته بود بهتر است زودتر بروند و فردا با من صحبت کند و او هم قبول کرده بود. پدرم از خودش گفت و جوانی خودش و دوران دانشجویی‌اش قبل از نامزدی با مادرم. زیاد جزئیاتش را یادم نیست؛ یادم هست گفت نباید اشتباهی بکنم که آیندهٔ خودم و دختری را خراب کنم. و اینکه باید به زن‌ها و دخترها احترام بگذارم. و اینکه باید فکر کنم هر دختری خواهر کسی است و عزیز پدری، و با او باید طوری رفتار کنم که دوست دارم کسی با خواهر خودم. یادم هست همهٔ این‌ها را می‌گفت و من از خجالت نه می‌توانستم حرفی بزنم و نه نگاهش کنم. یادم هست اینکه عصبانی نبود، باعث می‌شد حتی بیشتر خجالت بکشم از رفتار بچگانهٔ خودم.

سوم. سپهر وسط نشسته بود و من کنار پنجره. سرم را برگرداندم که نگاهش کنم. نگاهش به من بود و لبش را می گزید.

بعد از آن شب و طی چند هفته تلفن‌های عصرانۀ نگار از هفته‌ای سه تا چهار بار تبدیل شد به یک شب؛ دوشنبه‌ها. آخر هفته‌ها کار داشت یا با خانواده بود و قرار نمی‌گذاشتیم. گروه کوهنوردی‌های پنجشنبه‌ها هم کم‌کم از هم پاشید، چون سر همه شلوغ شده بود و هر کسی سرگرمی‌های مهمتری داشت از بالا رفتن از کوه و دره و پریدن از روی سنگهای زیر آبشار و کنسروها را با سنگ و دربازکن‌های کُند باز کردن. بعد از شروع ترم و کلاس‌های دانشگاه، نگار یک روز چهارشنبه تماس گرفت که تهران است و فردا با آذین حوالی ونک هستند و می‌خواهد مرا ببیند. سپهر را با خودم بردم و معرفی‌اش کردم و همه برگر ذغالی خوردیم و از دانشگاه و کلاس‌ها گفتیم و خندیدیم. خوش گذشت و من امیدوار که شاید این شروع جدیدی باشد برای رابطهٔ من و نگار. در تاکسی در راه برگشت سپهر کمی نگاهم کرد و گفت باید یک چیزی بگوید، ولی نمی‌خواهد بگوید. اصرار کردم اگر چه اصراری هم لازم نداشت. گفت آذین را می‌شناسد و خانه‌اش پارتی هم رفته است، همین دو هفته پیش؛ نگار هم البته آنجا بوده است و خیلی هم خوب یادش هست که تمام مهمانی را روی پای پسری نشسته بود و خیلی زودتر از بقیه هم خداحافظی کردند و رفتند. تعجب کردم ولی نه زیاد. مدت‌ها بود فکر می‌کردم نگار حوصلهٔ من را ندارد. آن روز آخرین قرار من و نگار شد و تلفن‌هایش هم قطع شد.

چهارم. تلفن را برداشتم و‌ شماره اش را گرفتم.

دو هفته بود از سفر‌ ویزا برگشته بودم و همه چیز به خوبی پیش رفته بود و حالا منتظر کلیرنس تا ‌برای مُهر ویزا به سفارت برگردم و از همانجا به آمریکا پرواز کنم. نه کار‌داشتم‌ و نه درس و چند‌ هفته وقت برای خداحافظی با تمام دوستانم. دوست دختر دوران دانشگاه من شش ماه زودتر از من فارغ التحصیل شده بود و مهاجرت کرده بود و من از هفت دولت آزاد. هفتهٔ قبل با گروه بزرگی شمال بودیم و این هفته با سپهر وعلی و پویا شیراز. پویا پارتی بزرگی دعوت بود و همۀ ما را سرجهازی با خودش آورده بود‌ «چون پسر کم داشتند» - انگار مثلا معالی آباد شیراز محلۀ بغلی بود، نه ده ساعت رانندگی جنوبتر. در راه از خاطره ها می گفتیم و برنامه های دورهمی خارج از ایران در سال‌های بعد. آن وسطها سپهر گفت راستی آذین برای من پیغامی داشته و گفته است خودش می خواهد به من بگوید. موبایل پویا را قرض کردم و شماره آذین را کرفتم - مطمئن بودم از سپهر همه چیز را شنیده است و می خواهد خداحافظی کند؛ تقریباً هم همین بود با بک تفاوت. شمارهٔ نگار را هم به من داد و گفت به نگار قول داده است مرا راضی کند قبل از رفتنم با او تماس بگیرم. قول دادم که بگیرم. خداحافظی کرد و گوشی را قطع کردم.

مهمانی پر بود از سیگار و علف و الکل زردرنگی که صاحبخانه اصرار داشت کنیاک خانگی است. حدود چهار صبح به خانه مجردی پویا برکشتیم و من در اوج مستی و بدون فکر به ساعت روی مبل دراز کشیده بودم و تلفن را از روی میز آورده بودم کنار مبل و شمارۀ نگار را از روی کاغذ مچاله شدۀ ته جیبم گرفتم. روی زنگ سوم گوشی را برداشت و سلام کردم.

از خودش گفت و اینکه یک سال است فارغ التحصیل شده است و در فکر رفتن از ایران. از اینکه با هر کسی بوده است همیشه به من فکر می کرده و اینکه چرا قدرِ احساسات «معصومانه» من را ندانسته و با آدمهایی رفت و آمد داشته که زخمی اش کرده اند و اذیتش کرده اند و هر بار از رابطۀ بد به بدتر رفته است و هربار سرزنش که قدر رابطۀ ما را ندانسته است. صدای خش دارش آرام بود و غمگین و شمرده حرف می زد و خواب آلود - می گفت شبها خوابش نمی برد و گاهی نصفه شبها قرص خواب می خورد. پرسید چه لباسی پوشیده ام و بدون اینکه فکر کنم جواب دادم هنوز در لباس مهمانی هستم. جزئیات می خواست. شلوار جینت چه رنگی است؟ چند دکمه دارد؟ پیراهنت چطور؟ رنگ کمربند و اینکه دکمه های پیرهنم باز است یا بسته.

تا قبل از آن شب - یا آن صبح زود - من تلفنهای شبانه کم نداشتم. شبهای بی شماری با دختری که در دوران دانشگاه دوست داشتم تا خود سپیده دم حرف زده بودم و گاهی هم با دخترهای دیگردر فاصلۀ بین به هم زدنهای پی در پی با دوست دخترم. خیلی وقتها هم بعد از تلفن آنقدر تحریک شده بودم که نمی توانستم قبل از خودارضایی بخوابم. با اینکه با دخترهای زیادی نخوابیده بودم ولی با بدن زن هم غریبه نبودم. ولی تا قبل از آن شب اصلاً نمی توانستم تصور کنم پشت خط تلفن هم می شود با کسی هم آغوشی کرد و از خود بیخود شد. انگار مسخ شده بودم و عروسک خیمه شب بازی بودم در اختیار صدایی در آن سوی خطوط ارتباط بین شهری. نگار قدم به قدم دستهای مرا با دقت و حوصله راهنمایی می کرد برای باز کردن دکمه ها و در آوردن قطعه های لباسم - دانه دانه و با گزارش لحظه به لحظه. می خواست که با انگشتهایم و دقیقاً آنطور که او می خواهد آن جایی از خودم را که او می خواهد لمس کنم و احساساتم را به جزئیات بیان کنم. بعد از هر قطعه لباسی که از تن من در می آورد با دقت توضیح می داد که کدام قطعه از لباسش را که چه رنگی دارد و جنس پارچه اش چیست در آورده است و کجا گذاشته است. خودش را لمس می کرد و با صدای آرامش و با مکث و بی عجله دانه دانه شدن و حساس شدن پوست گردنش را زیر گوشهایش توضیح می داد و سفت شدن نوک سینه هایش را. تازه انگشتهایش به لای پاهایش رسیده بود که صدای نفسهایش عمیق تر شد و من برای بار دوم از شروع حرف زدنمان ارضاء شدم و هنوز بی اختیار و مسخ و دیوانۀ هر کلمه ای که از دهانش می شنیدم. بعد از یک عمر انتظار صدای نفسهای عمیقش لحظه ای قطع شد و با کمصدا ترین جیغی که تا آنروز شنیده بودم به اوج رسید؛ و بعد سکوت. وقتی دوباره صحبت کرد می خواست سیگاری روشن کنم تا همراهش شوم. گفتم که سیگار ندارم و خواست چشمهایم را ببندم و لبهایش را تصور کنم که روی لبهای من است و دود سیگار را از گلویش استشمام کنم.

نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم. تا چند دقیقه به سقف خیره شده بودم و واقعا نمی دانستم این مکالمه ای که در ذهن من بود واقعا اتفاق افتاد یا همه اش خواب بود. خودم را لمس کردم و شکم برطرف شد - بعید بود در خواب چنین اتفاقهایی افتاده باشد. از روی مبل بلند شدم و از پویا حوله گرفتم و به حمام رفتم تا همه جایم را تمیز کنم.

پنجم. انگار هنوز بدن خودم را نمی شناختم.

پنج روز مانده بود به پرواز و هزار کار نصفه نیمه داشتم که مانده بود برای دقیقۀ نود ولی بیشتر روز را با نگار گذرانده بودم. اصرار کرده بود که همدیگر را برای بار آخر ببینیم و خانۀ بردارش از صبح تا عصر در اختیارش بود و حدود نه صبح به آدرسی که داده بود در دروس رفتم و به محض اینکه زنگ آپارتمان را فشار دادم در با صدای بلندی باز شد و داخل شدم.

از پله ها بالا رفتم و از در آپارتمان که باز بود وارد شدم. در را که پشت سرم بستم اسمم را صدا زد و به دنبال صدا وارد یکی از اتاقهای راهروی ورودی شدم. اتاق خواب کوچکی بود با یک تخت یک نفره و یک مبل استیل قدیمی روبروی تخت. روی میز کنار مبل دو گیلاس شراب بود، یکی پر و نگار در حال پر کردن دومی از بطری شرابی که دستش بود. پشتش به من بود و کیمونوی سیاه تنش بود و پشتش یک اژدهای بزرگ قرمز و طلایی که می درخشید زیر نور بی رمقی که از لای پرده های کشیده شدۀ اتاق به داخل می تابید. بطری را روی میز گذاشت و گیلاسها را برداشت و یکی را دست من داد و گیلاسش را به گیلاس من زد به سلامتی همۀ ما.

از برنامه های رفتنم پرسید. اینکه کجا خواهم ماند و چقدر با دریا فاصله دارم و آیا فلانی را می شناسم و اگر نه باید شماره اش را به من بدهد تا با او تماس بگیرم. یکی از سی دی های سن ژرمن-ده-پره را گذاشته بود و کنار هم نشسته بودیم روی تخت. آرام پاهایش را روی پاهای من گذاشته بود و ناخنهای سیاه مرتبش را روی پای من حرکت می داد. لیوان دوم هم که تمام شد او را به سمت خودم کشیدم و کمربند لباسش را باز کردم و کیمونو از روی شانه های برهنه‌اش سر خورد و آویزان ماند بین تخت و زمین. لباس زیر نپوشیده بود و مرا با پاهایش دور نگه می داشت و می خواست فقط از انگشتهایم استفاده کنم. یادم نیست چقدر طول کشید تا لباسهای مرا در آورد و پوست مرا با دستهایش وجب به وجب لمس کرد و هنوز با پاهایش مرا پس می زد تا نزدیکتر نشوم. وقتی که بالاخره پاهایش را کنار کشید و سینه هایش را به بدن من چسباند نفسش را زیر گوشهایم می شنیدم و غرق شدم در عطر آشنایش - در تمام این سالها بویش اصلاً عوض نشده بود و من دوباره پسربچۀ هفده ساله ای بودم شیفتۀ این زنی که هر چه می خواست می گفت و هر کاری که می خواست انجام می داد بی دغدغه و بدون هیچ عجله.

وسط عشقبازی و بی اختیاری من زیر گوشم زمزمه کرد که خوشحال است که از ایران می روم و می داند که به هر جایی که می خواهم می رسم و از من فقط یک خواهش آخر دارد. قول دادم که هر کاری که بخواهد برایش انجام می دهم و کمکش می کنم تا او هم از ایران خارج شود و شاید پیش من بیاید. گفت که همۀ این حرفها را دوست دارد ولی آرزویش ربطی به از ایران رفتن ندارد. تنها آروزیی که داشت این بود که آن روز از من حامله شود و می داند که پسر می شود و دلش می خواهد تا آخر عمرش فقط و فقط برای همین تک پسرش زندگی کند. خنده ام گرفته بود و پیشانی اش را بوسیدم و سرش را دوباره در آغوش گرفتم. ادامه داد که سالهاست مطمئن است که هیچ وقت ازدواج نخواهد کرد ولی می داند که یک پسر می خواهد تا برای خودش و با آداب خودش بزرگش کند تا تنها همراه و همراز و همدمش باشد؛ و مطمئن است که پدری بهتر از من پیدا نمی کند. به من اطمینان می داد که اگر آرزویش برآورده شود با من هیچ ارتباطی نخواهد داشت و به تمام جزئیاتش فکر کرده است و دقیقا می داند در کدام محلۀ استانبول می خواهد زندگی کند و کدام رستوران و باری که می شناسد همین امروز حاضر است او را استخدام کند و مدرسۀ پسرش کجاست و بار سر کوچه تا ساعت چند باز است و پسرش عصرهایی که او سر کار است کجا و پیش کی می ماند.

تمام اینها را به آرامی توضیح می داد و بدنش را روی بدن من فشار می داد و دستهایش دقیقاً می دانست کجا را لمس کند تا نفس من بند بیاید و غیر از آه و تایید حرفی از دهان من در نمی آمد. ولی کم کم شک داشتم که شوخی می کند. وقتی که بین آه لذت و بوسه های بلندش صورتش را می دیدم لبهایش می خندید ولی نه چشمهایش. انگار نگاهش به جای دیگری بود و زمان دیگری. بعد از مدتی که شاید یک ساعت بود یا دو یا بیشتر روی پای من نشست و با انگشتهایش مرا به داخل هدایت کرد تا یکی شویم - و یادم هست که در اوج خواستنش فقط و فقط به آرزویش فکر می کردم و جزئیات دقیقش - و می ترسیدم. از اینکه بعد ازاین لحظه و تا آخر عمر ریسمانی هست بین این زن و من که هیچ وقت از بین نمی رود و این اختیار کاملی که روی فکر و ذهن و بدن من دارد و این ناتوانی من برای رهایی. این میلی که نمی دانستم اسمش غریزه است یا شهوت و به هیچ صراطی مستقیم نبود و به هیچ فکری گوش نمی کرد غیر از یکی شدن با این زنی که روی من نشسته بود و جادوگر بود و مرا از خودم بهتر بلد بود از هرجهت.

و من ارضاء نمی شدم. صدای نفسهای نگار در اتاق پیچیده بود و دستهایش روی سینۀ من و پشت گردن من و پاهایش دور کمرم و مرا آرام بلند می کرد انگار که من بی وزنم و او مرا روی انگشتهایش می گرداند به هر طرفی که می خواهد و حرکات موزون کمرش که بی وقفه مرا به سمت خودش می کشید و جدا می شد و فشار دوباره و منظم و دوباره و دوباره. و بدنی که در عمرم و در هر حالتی بیشتر از چند دقیقه تا ارضاء فاصله نداشت سر به اعتراض گذاشته بود و در یک جایی بین میل و بی میلی خودش را نگه داشته بود و همانجا معلق مانده بود.

بادم نیست چقدر گذشت تا نگار از من فاصله گرفت و سرش را طرف مخالف تخت گذاشت و زانوهایش را روی سینه هایش کشید و به دیوار خیره شد. دستم را به سویش بردم تا برگردانمش به سمت خودم و آماده نبود. کیمونو را از روی زمین کنار تخت برداشت و روی خودش کشید و چشمانش را بست. از او پرسیدم که می خواهد تنهایش بگذارم؟ گفتم که می توانم روی مبل کنار تخت بنشینم. چشمانش بسته بود و ساکت بود و حرفی نمی زد. بدنی که تا چند لحظۀ پیش مرا بردۀ خودش کرده بود و سوارم بود و صاحب اختیار من حالا کوچک بود و جمع شده بود و کز کرده بود گوشۀ تخت.

لباسهایم را که پوشیدم خیلی آرام و زیر لب گفت دوستم دارد، و می خواست در را پشت سرم ببندم. از اتاق خارج شدم و راه افتادم یه سمت خیابان اصلی؛ و درگیر مرتب کردن هزار فکر تو در تو، و بدن خودم، که انگار هنوز نمی شناختمش.

ششم. به چشمانش خیره شده بودم.

چند سال پیش که تازه فیسبوک راه افتاده بود و خیلی از دوستان قدیمی که سالها از آنها خبری نداشتم در لابلای پیشنهادهای دوستی و تقاضا برای وصل شدن پیدا شدند و همه هیجان داشتند که کجایی و چه خبر و کجا رفت این همه سال به فکرم رسید که دنبال نگار بگردم. از وقتی که از ایران آمده بودم هیچ خبری از او نداشتم و و احوالپرسی های جسته گریخته ام هم به جایی نرسیده بود از سپهر یا بچه های دیگری که دورادور نگار را می شناختند. و پیدایش کردم! عکس کوچکش را که دیدم قلبم پر کشید و نفسم را حبس کردم و دکمۀ دوست شدن را فشاردادم و منتظر ماندم. و منتظر ماندم. و منتظر ماندم. و هیچ جوابی نیامد. و عجیب هم نبود. حتی اگر آرزویش در آن آخرین دیدار برآورده می شد گفته بود که با من ارتباطی نخواهد داشت چه برسد به حالا که در همان روز کذایی برای اولین بار در عمرم شدت اعتراض بدنم را از نزدیک تجربه کردم و او را از تنها آرزویش محروم کردم.

چند ماه پیش که برای چک کردن پیغامی از یک دوست قدیمی دوباره فیسبوک را روی تلفنم باز کردم چشمم افتاد به تعداد زیاد پیغامهای دیگری که هیچ کدام را نخوانده بودم از آخرین باری که پیغامهایم را باز کرده بودم. چشمم خشک شد روی یک خط خاص - که نگار م. برای من تقاضای دوستی فرستاده است. تقاضا را قبول کردم و بلافاصله صفحه اش را باز کردم. صفحه اش تقریباً کاملاً خالی بود. نام: نگار. نام خانوادگی: م. محل اقامت: استانبول. عکس: فقط یک عدد. پسربچه ای در ساحل با دریایی در پس زمینه. حدود ده یا دوازده ساله. و دیگر هیچ چیز دیگری در صفحه اش نبود - هیچ نوشته ای نداشت و هیچ دوست دیگری. پسربچه را اصلاً نمی شناختم - غیر از چشمهایش، که تا آخر عمرم در ذهن من می مانند در لحظه ای که مرا مسخ کرده اند و تمام اختیار مرا در دست گرفته اند و حالا دوباره به من نگاه می کردند.

۱۱۸

 عصری رفتم‌دندون پزشکی. برگشتن سه تا مغازه کار داشتم. هرجا رفتم همه به درو دیوار میخوردند از وضعیت دلار و نگرانی. واقعن همه کلافه و عصبی بودند و ترس رو حس میکردی همه جا. قشنگ انگار تو یه تونل گیر کردیم، وسط وسطش، تو ظلمات محض و هیچ نوری نیست. حالمون خیلی بده.

۱۱۷

 قبل نوشت: این پست مال دیروزه. به لطف بعضیا نت نداشتیم امروز میفرستم

از صبح‌نشستیم‌پای سریال. یه مینی سریال از سری مانستر دیدیم. هشت قسمت بود. شانس اوردیم اگه یه قسمت دیگه ادامه داشت دختره از تلویزیون میومد بیرون مارو هم میکشت. چون دیگه کسی اونور دوربین زنده نمونده بود. 

گفتم تا صبح لابد کابوس و تبر و جنازه میبینم ولی یه خوابهایی دیدم‌صد رحمت به اونی که تو سریال بود.

اخه نه که داریم تو آرامش زندگی میکنیم‌فیلم ترسناک هم‌میبینیم یک کم هیجان بیاد تو زندگیمون.

 ر عزیزم سلام

امشب وقت مناسبی برای باز کردن اون هشت تا فایل توی درایو جیمیلم نبود. با آ که حرف می زدم می گفت من نمی تونستم ماجرایی که برام پیش اومده رو براتون تعریف کنم به دو دلیل. یکی اینکه با یادآوریش احساس حقارت می کردم و دوم اینکه با خودم می گفتم الان شماها میگین چقدر آ احمق بوده که یه همچین کاری کرده. اول فکر کردم چطور توی تمام این سال ها هیچکدوم از ما نتونستیم بهش احساس امنیت بدیم که بیاد برامون بگه. بعد دیدم یادآوری اون حس حقارت قوی تر بوده. مثل همین حسی که توی این هشت تا فایل هست. راستش نمی خواستم فایل هارو ببینم چون می دونستم تا چند روز حالمو بد می کنه اما جیمیلم پر شده بود و می خواستم درایوم رو خلوت کنم. چون نمی خوام به برادرم بگم که فضای جیمیلم رو اکستند کنه انقدر که اکانت های مختلفمو شارژ می کنه و پول نمی گیره. چرا این فایلارو نگهشون داشتم؟ نمی دونم. شاید برای دور ریختن اینا به یه دوست رودخونه ای نیاز دارم.

با مهر و ماچ

پ.ن: دوست رودخونه ای کسیه که بشه باهاش بری کنار رودخونه و چیزا و حرفای اضافی و ناراحت کننده ی زندگی رو بریزی توی آب.

ای کاش پیکانی داشتم که رنو بود...


امروز بالاخره امتحان رو دادم.

استعداد عجیبی در «نشدن» دارم. اصلاً مهم نیست چقدر تلاش می‌کنم؛ نتیجه، هر بار، یک جور نشدن است.

نتیجهٔ امروز هم:

I am apple.

You are window.

شد...

دوست داشتم اول پاییز، یک چیز بهتری توی من جا می‌موند.

یک‌بار به یکی از دوستام گفتم:

«ای کاش پیکانی داشتم که رنو بود.»

می‌دونی، کل زندگیم پیچیده تو همین تناقض‌ها.

حقِ مطلبِ زندگی‌م ادا نمی‌شه.


-با احترام

۱۱۹ از ۱۲۰

 مدتیه صبح‌های چهارشنبه با Nico (مخفف نیکلاس) آنلاین مدیتیشن می‌کنم. نیکلاس یه مرد آرژانتینیه که صدای بم و قشنگی داره و چهره‌ش هم یه نمه عیسی‌مسیح‌طوره و لحن حرف زدنش جوریه که دلت نمی‌خواد به صداش گوش بدی، دلت می‌خواد صداشو تماشا کنی.

نیکو منتور دایناسوره. اصن دایناسور بود که منو به نیکو معرفی کرد و یکی دو بار با هم برانچ خوردیم و بعد نیکو اددم کرد به گروه مدیتیشن‌ش.

خود دایناسور هم دستی در مدیتیشن و تایچی و مدیتیشن‌ماساژ داره. لحنش مثل نیکو آروم و یواشه و خیلی خوب بلده به حرفات گوش بده و عین یه تراپیست ازت سؤال‌های کوتاهی بپرسه که خودت مکالمه رو نرم و روان ادامه بدی و اوپن آپ کنی. (اعتراف کنی؟) در مورد تمام چیزهایی که سختته ازشون حرف بزنی، شروع کنی به حرف زدن.

اصلاً همین دایناسور بود که باعث شد موقع انگلیسی حرف‌زدن اعتماد به نفس پیدا کنم و دیگه به مقوله‌ی «زبان» فکر نکنم؛ صرفاً حرف بزنم. ساعت‌ها می‌رفتیم پیاده‌روی و حرف می‌زدیم. می‌رفتیم سینما و حرف می‌زدیم. می‌رفتیم شنا و می‌رفتیم لب دریاچه و می‌رفتیم پیک‌نیک و حرف می‌زدیم. تو مووی‌نایت‌ها جلسات اول من ساکت بودم و اون و بقیه حرف می‌زدن؛ اما کار به جایی رسید که یه شب دیدم دارم جلوی ده دوازده نفر خارجی راجع به درایر و کیارستمی و برسون لکچر می‌دم و عین خیالم نیست دارم به چه زبانی صحبت می‌کنم. 

ویژگی مهمش این بود که مدام ازم می‌خواست احساساتم رو توضیح بدم؛ مخصوصاً اوقاتی که خیلی ایموشنال و آسیب‌پذیر بودم. سر وقایع دی‌ماه. لحظه‌ی شروع جنگ ایران. هر خبری که می‌رسید یا هر استوری‌ای که شر می‌کردم. قطعی اینترنت. تک‌افتادن این‌جا بین دوستای این‌جایی‌م با مواضع سیاسی متفاوت. ازم می‌پرسید حسم در اون لحظه چیه و از گوش‌دادن بهم هرگز خسته نمی‌شد. یه بار حین یکی از هم‌آغوشی‌های طولانی‌مون، بهش گفتم تو مسیح سکس‌ای. گفت یعنی چی؟ گفتم انگار داری حین ماساژ و حین سکس، مدیتیشن می‌کنی با بدن آدم. تمام سلول‌های تن آدم رو زنده می‌کنی. و لحظه‌ی ارگاسم، صورت و زبان بدنت جوریه که انگار هر بار مبعوث می‌شی. یه هاله‌ی نورانی دور هر رفتارته، که من تا حالا توی کس دیگه‌ای ندیده بودم این‌جوری. یادمه سر همین جمله، تا وقتی هوا روشن شد داشتیم حرف می‌زدیم. از اون مدل حرف‌زدنای نرم و آروم. و دم صبح، مسیر حرف‌ها به جایی رسیده بود که برای من از خود سکس لذت‌بخش‌تر بود. به تکه‌هایی از درونم دست یافته بودم که انگار با تراپیستم خوابیده باشم. 

حالا اصن اومده بودم Nico رو بگم‌‌ها. امروز که مدیتیشن شروع شد، من دوربین و میکروفون رو بستم و تو حالت مدیتیشن نشستم و چشم‌هامو بستم و گوش دادم. گوش دادم. گوش دادم. از یه جایی به بعد احساس کردم مثل یه حباب، توی کهکشان شناورم و رهام و دارم از رهایی و از وصل نبودن لذت می‌برم و دارم از این لذت بردنه هم لذت می‌برم. هیچ واژه‌ای نداشتم برای توصیف کردنش. انگار بخوای مرز بین بدنت و آب رو وقتی داری شنا می‌کنی توصیف کنی. توصیف نداره که. داری شنا می‌کنی. داری غوطه می‌خوری. توی کهکشان رهایی و داری از این حس سبکی لذت می‌بری. لذت ببر. کاملاً از جهان خارج منفصل شدم. 

جلسات مدیتیشن ۸ تا ۹:۳۰ صبح‌های چهارشنبه‌ست. چشم باز کردم دیدم همه‌جا ساکته. ساعت ده و بیست دقیقه بود. زدم رو صفحه‌ی گوشی. دیدم نیکو در همون فرم مدیتیشن در سکوت نشسته و داره با یه لبخند آروم به دوربین نگاه می‌کنه. همه‌ی بچه‌ها از اتاق آنلاین خارج شده بودن به جز من. دوربین و مایک‌ام بسته بود. فقط یه آیدی بودم. و نیکو بی‌که صدام کنه یا حرفی بهم بزنه، در سکوت نشسته بود تا از اون خلسه بیرون بیام. عجیب‌ترین تجربه‌ی مدیتیشن‌ام بود.

روزگار زیبا

 از وقتی این کالسکه‌های بچه رو دیدم، وارد یه هزارتو شدم، یه دنیای جدیده واقعا. عین ماشینا هزارتا مدل ازشون هست. هر کیو تو خیابون میبینم میخوام برم ازشون بپرسم شما این کالسکتون چیه و معایب و محاسنش چیه و اگه بخواین بفروشین چقدر قیمت میذارین.
دیروز یا پریروز،  یادم نیست، رفتیم ویزیت روتین، و خانوم ماما گفت همه چی اوکیه. نینی کله‌اش پایینه. دیدیم که خمیازه میکشه. دستاشو مشت کرده کنار صورتش نگه داشته. یکی از دستاشو آورد جلوی صورتش انگار بخواد مثل نوجوونای تو کتابای قرن شونزدهی انگلیسی بخنده. نمیدونم دماغش بزرگه یا نه، برام مهم بود بدونم، یجوری دیگه مهم نیست انگار.
الان نشستم دم در ورودی بلوکمون منتظرم دوستم بیاد دنبالم بریم خونه‌ی مادربزرگش. من راگو و پولنتا درست کردم و شیرنی مورد علاقشونو خریدم. شلوارم ازین فاق کوتاهاییه که کش دارن و الان که رو پله نشستم خیلی اذیتم میکنه. انگار نینی رو هم اذیت میکنه چون مشت میزنه هی اونجا، باعث میشه همش جیشم بگیره. بعضی وقتا هم احساس میکنم یه کاری با نافم داره میکنه انگار داره از درون میکِشَتِش.
خیلیم خوابالو هستم. چند شبه یازده زودتر خوابم نمیبره و چهار پنج بیدار میشم.
کل روز مقدار شکر بدنمو ثابت نگه‌داشتم، بالا: صبحونه با دوستمون رفتیم بریوش نرم لذیذ کرمی خوردم با کاپوچینو، و قبل نهار بلوبری و بادوم. و بگو چی شد؟ زنگ در خونمونو زدن و دو تا پنتونه‌ آوردن! بعد نهارم دو تیکه پنتونه کدوحلوایی و شکلات خوردم. بوی پنتونه واقعی نمیده، بوی دارچین و بادیان و جزهندی میده. ولی بافتش اوکیه. کدوشم مثل پوشت پرتقال نیست که با بافت کیک ساندویچ کنم و زیر دهنم خرچ خرچ کنه. ولی اوکیه. ولی اون یکی پنتونه‌ها اگه قابل سفارش بشن، همشونو سفارش میدم. 
برای شامم که این شیرنی رو خریدم. یعنی ایو زحمت کشید. شیرنیِ شو که کلشو بریدن و با کرم و خامه پر کردن، روشم پودر قند ریختن.
من دلم میخواد هفته‌ای یه روز در یک کارگاه قنادی کار کنم و کیک درست کنم و وقتی حالشو نداشتم هم نرم.

باقی دیشب و یکم از امروز

دیروز از پیش عاطف برگشتم دلم رشته پلو خواست. شب‌ها شام نمی‌خورم اما اگر غذاهای مامان‌پزِ تو فریز تموم شده باشه، برای نهارِ فردا سرکارم یه چیزی درست می‌کنم. عاطف دیروز وقتی داشت لبه پارچه رو سر دوز می‌کرد، اینقدر با اشتهاء از رشته‌ پلو حرف می‌زد، تصمیم گرفتم رسیدم خونه درستش کنم. چند بار قبلی به اشتباه رشته‌ها رو همزمان با برنج ریخته بودمشون تو آب. برای همین اثری از رشته به‌جز لکه‌های کرم و قهوه‌ای روشن، دیده نمی‌شد. اینبار طبق دستور پخت مامان وقتی آب برنج داشت خشک می‌شد رشته رو ریختم توش و یه همی زدم. پلو رو حتی برای مهمونی هم کته درست می‌کنم. خوشبختانه خوب از آب در اومد. چند تا قاشق ازش خورم. ظرف غذای سرکارم رو آوردم از رشته پلو و یه تیکه فیله مرغ پری‌شبی رو، توش ربختم. دیشب به نسبت دیر خوابیدم، صدای تو خیابون و استرس جنگ به مغزم اجازه خاموش شدن نمی‌داد. 

صبح که اینجا رو چک کردم متوجه شدم تارگت خورده شده. خیلی ذوق کردم. وقتی کارنامه رو دیدم یکم رفتم تو هم. حس کاسپر بودن بهم دست داد. یاد آیدا افتادم که گفته بود ببینیم چراغ رو کجای روایت‌مون انداختیم. وقتی هنوز اونقدر شخصی ننوشتم یا کاراکتری نساختم خب کاسپر بودن طبیعیه. من از اینجا نوشتن حس خوبی می‌گیرم و باهاش خوشحالم. خیلی وقت‌ها از بچه‌های اینجا انگیزه گرفتم و تشویق شدم به ادامه دادن و دارم رشد می‌کنم. اینها برام قشنگه و بنظرم همین کنار هم بودنمون ارزشمنده. 

آیدا و بچه‌ها ممنونم ازتون 🫂 

روز ۱۲۰ _ The Nefelibata

 امروز واقعاً پاییز رو حس‌کردم. با جیران موافقم. ظهر رفتم کافه‌ی دم مدرسه، یه چایی ولرم از سر وا‌کردنی بهم داد. حالم گرفته‌شد ولی انرژی و توان بحث و انتقاد نداشتم. بی‌که چیزی بکم یه‌کم ازش خوردم و تو دلم فحش دادم که کافه لمیز کی ان‌قدر زاغارت شد ما نفهمیدیم! از این به‌بعد، باید برم اون‌ یکی کافه کوچولوعه. 

ظهر اومدم گلاب به‌روتون برم دَشوری به‌قول نقی، دیدم ای بابا چه نور آفتاب کج قشنگی افتاده روی موهام! منم که دیوانه و شیدای نور و سایه؛ هیچی دیکه به‌جای جیش، رفتم گوشی‌م رو آوردم و چند تا سلف پرتره‌ی قشنگ از موهای قرمز بافته‌ام گرفتم جوری که صورتم معلوم نباشه و فقط نیم‌رخم تو عکسه. یه تاپ جذب یقه باز مشکی هم تنم بود که خیلی خوش‌فرمه و دوسش دارم. تتوی ماهی کوچولوی وسط سینه هم توش قشنگ جا خوش کرده‌بود. یه عکس انداختم که با لاک زرشکی پایین موهام رو گرفتم لای انگشت‌هام.

خود‌شیفته نیستم فقط بازی نور و سایه واقعاً عقل‌م رو از سرم می‌پرونه و دیوونه می‌شم همین :)

عکس‌رو ان‌قدر دوست دارم. اگه بلد بودم این‌جا شر می‌کردم شما هم ببینین. البته امشب نه فردا و احتمالاً مدل خیلی موقت تو قسمت previw. 

داشتم تو اینستا می‌چرخیدم یوهو یه کلمه‌ی بامزه دیدم راست کار خودم. اصلاً اسم منه!

"Nefelibata"

یه واژه‌ی پرتغالیه که معنی شاعرانه‌ای داره. به‌صورت تحت‌اللفظی از ترکیب «ابر» + «راه رفتن» میاد. یعنی کسی‌‌که روی ابرها راه می‌ره.

اما معنی استعاره‌ایش قشنگ‌تره. می‌گه آدمی که در دنیای خودش زندگی می‌کنه، با قواعد معمول جامعه خیلی جور نیست و مسیر خودش رو می‌ره.

یه جورایی می‌تونه به کسی اشاره کنه که رویاپردازه و تخیل زیادی داره متفاوت فکر می‌کنه. زیاد دنبال تأیید بقیه نیست
احساس می‌کنه جای خودش در دنیای معمول نیست و بیش‌تر با دنیای درونی و خیال خودش زندگی می‌کنه.
مثلاً اگر کسی بگه من Nefelibata هستم؛ یعنی
من از اون آدمام که انگار روی ابرهای خودم راه می‌رم؛ دنیای خودمو دارم.
نکته‌ی جالبش اینه که الزاماً بار منفی نداره؛ بیشتر شاعرانه، مستقل و کمی خیال‌پردازانه‌ست. 

قشنگه به‌نظرم. من‌که خوشم اومده ازش. واسه یللو پرسن‌م فرستادمش کلی خوشش اومد و گفت خود خودتی. 

خلاصه اینم رفت تو لیست کلمه‌های جون‌جونیم. ان‌قدر از این واژه‌های ملت‌های مختلف می‌خونم و خوشم میاد، یه عالمه پیشنهاد برام‌ میاره. حالا بازهم براتون می‌گم اگه دوست‌داشتین.

اپیزود صد و یازده

 من امروز رو روز اول پاییز اعلام می‌کنم.

امروز طراحی مشق جدیدم رو کردم و رفتم برای بابا معرفی‌نامه اتاق عمل گرفتم و اومدم پیاز و گوشت سرخ‌ کردم و لپه پختم و قاطیشون کردم و زعفرون و نمک، فلفلش که اندازه شد، در قابلمه رو بستم و سیگار برداشتم رفتم تو بالکن.

دیدم عه! باد داره میاد و شاخه‌های درختای روبه‌رو دارن تکون می‌خورن و حسابی خنک شده. ظهر که داشتم می‌رفتم تا مطب دکتر اصلا انقدر خنک‌ نبود.

نشستم رو صندلی و پاهامو گذاشتم لبه‌ی گلدون و به مکالمه‌ی عاشقانه‌ی یه پسر و دختر توی پیاده‌رو گوش دادم.

لطفاً تلفن همراه خود را خاموش کنید

شما جای من بودید به وقتی در حال معاینه، شرح حال ‌گیری یا تجویز دارو و گفتن نکات مهم درمان هستید و همراه مریض یا حتی گاهی خود مریض تلفن همراهش زنگ می‌خوره و شروع به بلند بلند حرف میزنه و از اتاق هم بیرون نمی‌ره چی می‌گفتید؟ عکس‌العملتون چی بود؟ خسته شدم انقدر بدیهیات رو توضیح دادم. خواهش کردم لطفاً بیرون صحبت کنید. شاید واقعاً باید تو رفتارم تغییری بدم و خودم خبر ندارم. 
بله امروز خیلی شاکی‌ام. در حین اینکه دارم داروها و دوز و عوارض احتمالی و علایم هشدار را برای مادر مریض توضیح می‌دم، پدر بچه گوشیش زنگ میخوره و شروع به صحبت می‌کنه و در اتاق بلند بلند صحبت می‌کنه و باید بهش بگم که تمرکزم داره به هم می‌خوره و لطفاً بیرون بایست و او هم بدون اینکه قطع کنه، شاکی از در بیرون می‌ره.
این رفتار چندمین باره طی این هفته داره اتفاق میفته و مغزم به هم پیچیده و دلم می‌خواد تمام تلفن‌های همراه را از قبل داخل شدن ازشون تحویل بگیرم که نمیشه. 
یعنی دو دقیقه جواب اون موبایل رو در مطب پزشک که خودتون برای درمان اومدید، ندید اتفاق مهمی رو در زندگی میس می‌کنید؟

آزادانه شکوفا شو

چند هفته پیش یکی از بچه‌های کن‌دو توی اینستاش یه استوری از یه فیلم کوتاه گذاشته بود: To Freely Flourish. نوشته بود به‌زودی می‌شه توی SBS On Demand دیدش. وقتی فیلم رو دیدم، یاد یه برهه‌ی تاریخی و حس‌هایی افتادم که کلاً یادم رفته بود.
اون موقع سر یه پروژه‌ی قراردادی، کلاً چهارنفر بودیم. جیمز تازه از چین اومده بود و تقریباً انگلیسی نمی‌فهمید. اندرو هم چنان استرالیاییِ دبشی بود که نه فقط لهجه‌اش، اصطلاحاتی که استفاده می‌کرد برام نامفهوم بود. هر دو جمله یه بار باید می‌پرسیدم: «می‌شه به انگلیسی ساده و کتابی بگی یعنی چی؟» ریکاردو از فیلیپین اومده بود. دقیق یادم نیست چند سال قبل‌تر، ولی حداقل حرف همدیگه رو می‌فهمیدیم. ظهرها معمولاً با هم ناهار می‌خوردیم. چند سالی بود لیسانس گرفته بود، گیتار می‌زد و می‌خوند، خیلی نِرد بود و حتی از من هم بیشتر عاشق رنگ. دکمه‌های کی‌بورد مکانیکش هر کدوم یه رنگ بود، ماوسش صورتی جیغ. به طرز عجیبی هم خجالتی و کم‌اعتمادبه‌نفس بود. از روی جزئیات رفتارش به نظرم اومده بود شبیه «مردهای صاف» دوروبرم نیست. خیلی با هم خوب بودیم، ولی نه این‌قدر که بخوام بپرسم تو خودت رو متعلق به جامعه‌ی LGBTQ+ می‌دونی یا نه. فقط یه جوری حس می‌کردم اگه بدونه که من می‌دونم، شاید باهام راحت‌تر باشه. شاید اگه هر سال دیگه‌ای بود، هیچ‌وقت جوابم رو نمی‌گرفتم.
۲۰۱۷ بالاخره موج «تساوی ازدواج» به استرالیا رسید. قرار بود مردم توی یه نظرسنجی پستی بگن آیا قانون ازدواج باید شامل زوج‌های هم‌جنس هم بشه یا نه. هرچی به آخرش نزدیک‌تر می‌شدیم، شهر بیشتر پر می‌شد از «Vote Yes» و «Love is Love» و آن طرف هم «It’s OK to say no». یه روز با ریکاردو نشسته بودیم توی رستوران ویتنامی فُ می‌خوردیم. از بیرون قال‌ومقال یه مخالف با یه عابر می‌اومد توی رستوران. ریکاردو با هر چیزی که می‌شنید بیشتر توی خودش می‌رفت. خودم رو رو هم گذاشتم و گفتم: «این چند روز استرس‌بار بگذره. دلم می‌خواد جواب بله دربیاد.»
گل از گلش شکفت. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم. با صدایی آروم‌تر از همیشه، بدون این‌که توی چشمم نگاه کنه، گفت: «برای من یه جور دیگه مهمه. اگه بله نباشه از این کشور می‌رم. دوست دارم جایی باشم که خودم و رابطه‌ام به رسمیت شناخته بشه.» بعدش مدت زیادی باهام حرف زد. از خانواده‌اش گفت، از چیزهایی که تجربه کرده بود و از این‌که چقدر کم احساس می‌کرد از طرف آدم‌های دوروبرش پذیرفته شده. جزئیات خیلی‌هاش یادم نیست. فقط یادمه اون روز برای اولین بار فهمیدم این ماجرا برای ریکاردو چقدر شخصیه.
نتیجه ۱۵ نوامبر اعلام شد: ۶۱.۶ درصد «بله». همه‌ی ایالت‌ها و قلمروها هم اکثریت بله داشتن. از ۹ دسامبر همون سال ازدواج همجنس‌گرایان در سراسر استرالیا قانونی شد. اون روز سرم از روزهای قبل بلندتر بود، چون توی جامعه‌ای زندگی می‌کردم که اکثریتش حاضر شده بود اقلیتی رو که باهاش فرق داره، به رسمیت بشناسه و بهش احترام بذاره. چند ماه بعد پروژه تقریباً تموم شد. من استعفا دادم، ریکاردو رفت یه ایالت دیگه. یه مدت بعد بهم گفت بالاخره دوست‌پسر پیدا کرده و رسماً توی رابطه‌ست. یادمه دوست‌پسرش دکتر بود. بعد کم‌کم دور شدیم. الان فقط راجع به کنسرت‌هاش استوری می‌ذاره و من لایک می‌کنم.
خلاصه اگه وقت دارین و احتمالاً وی‌پی‌ان، To Freely Flourish رو ببینین. داستان پسری از یه خانواده مهاجر که داره بحران‌های هویتیش رو توی اون برهه‌ی زمانی می‌گذورنه. اولین فیلمیه که سازنده‌ش ساخته ــ جهت تنظیم انتظار.  این هم لینک پروژه. برای من چهل دقیقه فیلم نبود؛ بهم چسبید چون یه تکه‌ی فراموش‌شده از ۲۰۱۷ رو از ته حافظه‌‌ی نم‌کشیده‌ام کشید بیرون.

پاییز زیبا

امروز دیر بیدار شدیم. چهارشنبه‌ها بیدار شدن برای پسرک کمی مشکله، چون دو روز اول هفته شروع مدرسه از ساعت نه و ربعه، ولی چهارشنبه هشت و نیم. درس اون ساعت صبح هم به‌دردنخوره. مذهب اسلام و مسیحیت و سکولار. بچه سکولار رو می‌ره و خیلی حرف و داستانی برای گفتن ندارن. ساعت کوک نکرده بودم و بچه هم انگار اشتباهی کوک کرده بود. چشمامونو که باز کردیم، آفتاب پهن شده بود. نمی‌دونم یه هفته‌ست یا ده روزه که ما آفتاب نداشتیم. مسیج مرد که «صبح ویژه‌ی آفتابیت بخیر.» رسید.

بچه رو هل دادم که زودتر آماده بشه و بره. دوتا از دوستام خبر فوروارد کردن که چند تا کشور اروپایی به شهرونداشون درباره‌ی سفر به ایران هشدار دادن. دلم خواست که خبر فیک باشه و الانم فکر می‌کنم فیکه، چون بررسی کردم دیدم مبنای خبرشون برای اینجا سایت وزارت امور خارجه‌ست که اطلاعات درمورد توصیه‌های سفر کشورها رو هر چند وقت یک‌بار آپدیت می‌کنه. چند روز پیش در آپدیت جدید نوشته «از هرگونه سفر بپرهیزید». خب اینو که خیلی وقته مینویسن چیز جدیدی نیست. درسته که این اطلاعات برای مردم عادی هم هست، ولی بیشتر برای قاضی‌های پرونده‌های پناهندگیه که وضعیت کشور رو به لحاظ سفر و امنیت و اینا چک کنن. من فرض می‌گیرم که فیکه و دارن بی‌خودی سروصدا می‌کنن.

در هوای آفتابی موندن در خونه حرامه، به‌خصوص که پاییز باشه و هوا هم دل‌انگیز. من از هفت دولت آزاد، در مرکز خریدی که پنجره‌های بزرگی هم به‌سوی خورشید داشت، موزیک گوش می‌کردم و می‌چرخیدم. زمانی که مردم سر کار دارن تجربه کسب می‌کنن، پول درمیارن و توشه‌ی آینده جمع می‌کنن، من سبک‌بال و بدون هیچی، نه فکر دیروز، نه فکر فردا، نه پس‌اندازی، نه سرمایه و دارایی‌ای دارم، لباس پرو می‌کنم و توی آینه قر می‌دم. هایپرفوکوس شدم روی قضیه‌ی لباس. منتظرم ویرش تموم بشه و از این فاز بیام بیرون. حس می‌کنم دارم توی حباب خودم دست‌وپا می‌زنم. ترجیح میدم از لباس به ورزش شیفت کنم و کیفیت باشگاه رفتنم رو بهتر کنم. یجوری ام انگار حضور ندارم. هستم ولی نیستم.

در حال لباس دیدن، دانیلا رو دیدم که با نوال، یکی از دوستاش، بود. هر دو بیکارن. بعد سوزان رو دیدم. از همکلاسی‌های دانشگاه قبلیم. اهل پرو و دو تا دختر داره. یه بار من و خواهر و بچه رفتیم تولد دخترش و به نظرمون همه‌چیز خیلی عجیب بود. شوهرش و مهمونای فنلاندی کامل یه طرف بودن، ما و مهمونای اسپانیایی‌زبان یه طرف دیگه. ظاهر و فاز این زن و شوهر هم اصلاً به همدیگه نمی‌خورد. بیشتر از این فضولی نکردم.

از روزگارم پرسید و بهش درباره‌ی فاجعه‌ی دی‌ماه گفتم که همزمان بود با جراحی اورژانسی گردنم و ماجرای گیر افتادنمون در ایران و رنج های بعدش. پرسید چی می‌گفتن دکترای اینجا که جراحی نمی‌کردن. گفتم اینا حتی ام‌آر‌آی هم نگرفتن، عکس ایکس‌ری گرفتن و گفتن از سه سال پیش بهتر شدی.تعجب و تأسف و همدلی کرد و از بیکاری و غیرممکن بودن یادگیری زبان فنلاندی شکایت کرد و گفت احتمالاً برگرده انگلیس؛ اونجا مردم اوپن‌مایندتر هستن و سر کار کسی به ملیت و رنگ پوست کار نداره. قبل ازدواج سال‌ها اونجا زندگی کرده.

این روزا بیکاری بیداد می‌کنه. تا به حال این کشور چنین آمار بیکاری‌ای نداشته. سوزان برام شمرد و گفت نه ماهه که بیکاری. چقدر زیاد! خودش پنج ماهه. بهش گفتم ناامید نباش، هر کسی شانس خودشو داره. در بیکاری من هم دلیل خوبی هست. بعد از اون همه اتفاق‌های بد پشت سر هم، استراحت لازم داشتم.

یادم تو را فراموش

 از اینکه اومدمو هیاهوی اینجا رو دیدم. از اینکه اسمم تو‌ هیچ‌کدوم از آمار و ارقام‌ نبود دلم گرفت. نه اینکه غر بزنم. از خودم شاکی‌م که هر هزار باری که اومدم بنویسمو پشیمون شدم. اومدم کامنت بذارمو قفل شدم. 

می‌بینم که چه جوری خودم از قبیله‌ای که ندیده انقدر دوسش دارم، فرار میکنم دلم گرفت. 

اما می‌دونم که می‌کونم. شاید کم. شاید کم‌رنگ. شاید گه‌گداری. اما نمی‌ذارم این‌جا پرونده‌ی بازی بمونه‌ که بعدها باز غصه‌شو‌ بخورمو‌ خودمو سرزنش کنم.

بوس و‌بغل‌ها :***  >>>:*<<<

مثل خواب دم صبح


از آرشیو جنگ ۴۰ روزه

صبح خواب موندم. با دلشوره پریدم. یه نگاه سریع به اخبار کردم. « ساعت ۷:۲۸ خیابون ۲۴ متری مورد حمله قرار گرفت».

سرم گیج رفت. زنگ زدم به بهارک. همین‌که گوشی رو برداشت تونستم بشینم. گفتم ۲۴ متری رو زدن خوبی؟

صداش خوابالو بود. احتمالاً برای کمتر شنیدن صداها سیتریزین به خورد خودش و بچه‌ها داده بود. گفت آره همون جای قبلی رو زدن. نگران نباش. 

سراسیمه لباس پوشیدم. شهر خلوت و ساکت بود. بهار به قشنگی روی تن شاخه‌ها نشسته بود. گربه‌ها تو پیاده رو می دویدن. یاکریم‌ها می‌خوندن و تهران قشنگ‌تر از همیشه بود. خدماتی جدید، جلوی درمانگاه را جارو می‌کرد و مریض‌ها نشسته بودن منتظر. اما چیزی در دل من چنگ می‌انداخت. فکر کردم مریض‌ها که بیان و حرف بزنن بهتر میشم. 

حتماً همینطور بود.


دوازدهم فروردین سال ۰۵

پ.ن: از سری پست‌های آرشیوی زمان جنگ. اگه استرس‌تون رو زیاد می‌کنه دیگه منتشر نکنم. اگه می‌خواین اون روزها رو از دید من بخونید بازم بذارم‌ پیشاپیش مرسی از فیدبک

۱۱۸ از ۱۲۰

 تأثیر آهن خارجی تا این‌جا چیزی نبوده جز یک هفته مسمومیت و ده روز مورنینگ سیکنس با کلیه‌ی علائم حاملگی. صبح درحالی‌که رفته بودم تو آشپزخونه تُست موز و کره‌ی بادوم‌زمینی درست کنم، احساس کردم از کره‌ی بادوم‌زمینی و از هر کره‌ی دیگه‌ای تو دنیا متنفرم و اگه تا نیم‌ساعت دیگه عدس‌پلو نخورم می‌میرم. عدس‌پلو آخه؟! چون کشمش پلویی نداشتم یه خرده کرنبری رو توی کره تفت دادم و ریختم روی عدس‌پلو. کره‌ی بادوم‌زمینی از توی کابینت چپ‌چپ نگام کرد. یه تیکه گوشت استیک دارم تو یخچال که تا پس‌فردا وقت دارم درستش کنم. فکر کردم من که ناهار نمی‌خورم هیچ‌وقت، پس عصرِ دیر به جای شام استیک می‌خورم با مارچوبه. ناهار اما اسموتی پروتئین و بری‌های یخ‌زده خوردم. الانم که عصر دیره با یه کاسه‌ی بزرگ سالاد اسفناج با سس انار اومدم تو تخت وبلاگ می‌خونم. یه مشت کرنبری و مغز کدو و پرک بادوم و یه خرده پنیر پودر‌شده‌ی فتا هم ریختم رو سالاد و یه قاشق روغن‌زیتون بودار. دو تا اپیزود سریال ضایع می‌بینم و بعد خونه رو جارو می‌کنم و سپس یوگای قبل از خواب. فردا صبح زود بیدار می‌شم می‌شینم پای کار. قول. آها، شام هم دلم کیوی می‌خواد با پوست.

هر چی فکرشو می‌کنم می‌بینم اصلاً حالاحالاها دلم استیک نمی‌خواد. پاشم برم بذارمش تو فریزر. وقتی تو یخچاله، بار پختنش سنگینی می‌کنه رو شونه‌هام. بیا و واسه استیک نپختن دیگه عذاب وجدان نگیر آیداجون. تو سرم آهنه یه جنینی چیزی بوده و تزریق شده بهم، شک ندارم.

پ.ن. بیاین سریال‌های گیلتی پلژرتون رو معرفی کنین. فان و رام کام و عشقی پشقی. هیچ چیزِ جدی‌ای برنمی‌تابم.

خط پایان سپتامبر

لابد گَبی رأس ۴:۳۰ میتینگ رو شروع کرده بود، ولی هدفونم روی میز بود و همون‌جوری که داشتم تخم‌مرغ آب‌پز و جوونه‌ی آلفاآلفا رو می‌دادم پایین، با دنیس که میز بغلم نشسته بود سر احمقانه بودن کاری که گفته بودن بکنیم بیشتر از پیش به توافق می‌رسیدیم. ما خوبه، اونا بده.

هفت دقیقه دیر رسیدم به گَبی، ولی همون‌جایی شروع کردیم که یه ماه پیش تموم کرده بودیم. گَبی تو پرت‌ترین ایالت نسبت به منه: پِرث. دفعه‌ی آخر که داشتیم بلیت نگاه می‌کردیم بریم اون ایالت رو ببینیم، از ژاپن سر درآوردیم. چون بلیت ژاپن ارزون‌تر بود.

گَبی داره برای مهمونی یه ریسه‌ی زنجیری پارچه‌ای درست می‌کنه. از همون‌هایی که وقتی بچه بودیم، زمان جنگ که کاغذکشی و تزئینات تولد نبود، با کاغذ رنگی درست می‌کردیم: مستطیل‌های باریک می‌بریدیم، اولی رو حلقه می‌کردیم و منگنه می‌زدیم، بعد هر نوار رو از حلقه‌ی قبلی رد می‌کردیم و یکی دیگه می‌ساختیم. چیز بی‌خود و یک‌بارمصرفی‌ای بود، ولی قبل از تولد سرمون رو گرم می‌کرد.

حالا گَبی داره پارچه‌ایش رو درست می‌کنه. فوت کوزه‌گریش رو هم بهم یاد داد: اینترفیسینگ! که حلقه شق‌ورق وایسه. من مات و مبهوت که این کلمه تو دوخت‌ودوز یعنی چی. گفتم: «چه جالب! نمونه نشونم بده.» دستش رو دراز کرد و نمونه رو آورد. فهمیدم: لایی‌چسب؛ یه لایه که پارچه رو کلفت‌تر و سفت‌تر می‌کنه.

با ذوق گفت برنامه‌ام اینه که یه پارتی‌باکس درست کنم و برای هر مراسمی با خودم ببرم.

امروز باید به گَبی پیغام بدم: پارتی‌باکست رو فوری فوتی برسون اینجا، دختر.

ریسه‌ها رو از راست صفحه می‌کشیم تا چپ صفحه. سکو رو خودم با چسبوندن میزها به هم درست می‌کنم. مدال‌های مهم برای کارهای غیرمهم رو از کشو درمی‌آرم و می‌چینم توی سینی. یه سر برم مغازه کاردستی که برای اونایی که تو لیست آیدا بودن، نشان افتخار بگیرم. فکر کنم همه ذوق شیرینی‌هایش یوکو رو دارن. راستش رو بگین، نشان افتخار می‌خواین یا ووچر لاکی یوکو؟

منتظرم بیاین :-)

پ.ن. وقتی برسین رو  گلمک  خیلی خوب و به جا نوشته. مررررسی!

داستان طولانی ۵

 نازیلا بعد از یه مدت که میبینه ممد واقعا تصمیمشو گرفته با یه پسر ایرانی که کافه داشته دوست میشه. رسپی غذاها وحساب کتاب کافه ام با نازیلا بوده. بعد از یه مدت ازدواج میکنن. هشت ماه پیش هم بچه سومش رو بدنیا میاره. همون موقع ها بود که با ممد حرف زدم گفتم چه حالو خبر. گفت نازیلا زاییده، دهنم سرویس شده. بچه ها همش با منن. مامانم اینام نیومدن امسال. با پارتنرم میخواستیم بریم اسپانیا نتونستم کنسل کردم. 

از اونور همون موقع که منو بچه کانادا بودیم. بچه بعد از یه مدت فکر میکرد ممد، دوست پسر منه. یبار گفت  اینو بهم. گفتم نه مامان جان چرا این فکر رو کردی؟ گفت آخه هردفعه تورو میبینه میگه چقدر رژ لبت خوش رنگه، چقدر رنگ لاکت خوبه. موهات اینجوری بیشتر بهت میاد. احساس کردم حساس شده به این موضوع. تنها چیزی که تونست من رو مدت طولانی کانادا نگه داره، مدرسه بود. واقعا راضی بودم. البته گویا مدرسه های دولتی شون نسبت به پرایوت زیاد خوب نیست. بچه های ممد دولتی میرفتن و میگفت مدرسه بچه تو خیلی بهتره. زنگ زدم ممد گفتم بچه اینجوری فکر میکنه چه کنم؟ گفت اصلا استرس نگیر کاملا عادیه فقط در اولین فرصت به معلمشون بگو همه چیز هم توضیح بده. همون روز رفتم مدرسه با میس میلر حرف زدم. هنوزم گاهی ایمیل میدم به میس میلر. فقط دوتا بال نداشت فرشته بود. بهم گفت از فردا شروع میکنه توضیح دادن گرایشهای جنسی واحترام به هویت جنسی  افراد. سال قبلش اندام تناسلی اینارو توضیح داده بودن. بعدم بهم گفت هرهفته بهم ایمیل میده و گزارش میده واینکه بچه هر سوالی یا کنجکاوی داشت رو جواب بدم و به میس میلر هم اطلاع بدم. چند هفته همین کارو کردیم. یه روز بعد از مدرسه تو راه خونه بچه ازم پرسید مامان گی همونه که مردا همدیگرو میخورن؟ گفتم تو مدرسه گفتن؟ گفت میس میلر یذره گفته بود ولی زنگ تفریح که تو حیاط بودیم. اونطرف خیابون دوتا مرد همدیگرو بغل کرده بودن داشتن همو میخوردن. حیاط مدرسه یه فضای خیلی بزرگ بود که دورتادورش فنس بود. گفتم آره مامان. گی همونه که دوتا مرد از همدیگه خوششون میاد. میدونستی ممد هم گی ه. وایستاد. من چند قدم رفتم جلو برگشتم نگاهش کردم گفتم چی شد؟ گفت ینی ممد دوست پسر گرفته؟ گفتم آره، خیلی وقته. گفت برای همین با نازیلا دیوورس کردن؟ گفتم آره.، حالا فهمیدی که ممد دوست پسر من نیست. گفت پس چرا هی به تو میگه موهات قشنگه. گفتم چون کچله. فکر میکنه اگه مو داشت خوشتیپ تر میشد. گفت ینی  تورو دوست دخترش نمیگیره. گفتم نه هیچوقت. گفت ولی من میخوام بزرگتر شدم دوست دختر بگیرم. دلم میخواد با سوفیا دوست بشم. از همه دخترا بهتره. فردا به میس میلر میگم که ممد گی ه.

پ..ن: دیگه حاشیه ایی یادم نمیاد و این داستان تمام شد.

شمارش معکوس

 منم دیشب داشتم پست‌های سپتامبر رو با ماه قبل مقایسه می‌کردم. باورم نمی‌شه تو یه روز تونستیم بیست و خورده‌ای بنویسیم و برسیم! من دارم پست 527م ماه رو می‌نویسم و فردا که بیام اینجا سپتامبر 530 رو رد کرده. خوشحالم که ساکن این قبیله شدم. قبیله‌ای با ساکنانی همزمان دور و بسیار نزدیک.

این روزا ریجکشن می‌گیرم، اپلای می‌کنم، رابطه‌ام رو چکش‌کاری می‌کنم (که گاهی از دستم در می‌ره می‌خوره روی انگشت خودم یا پارتنرم) و برای تحمل همه اینا ورزش می‌کنم. 

این وبلاگ در دنیای موازی

 امروز داشتم فکر میکردم که مثلا تو یه دنیای موازی همه بچه های اینجارو در چه شرایطی میدیدم. ذهنمو ول کردم تا هر کجا که میخواد بره. مثلا روز اپنینگ نمایشگاه آیدا بود. تو گالری خیلی بزرگ من. تو همون گالری یوکو یه کافه داشت که بشدت سرش شلوغ بود همیشه. مخصوصا روزهای اپنینگ. اولین نفر ویلا میومد با نی نی. یه بچه گردو قلنبه که بغل همه میرفت وغریبی نمیکرد. بعد نیلی میومد با کفشهای پاشنه بلند و دوست پسرش. دزیره با دخترش میومد با یه لباس بلند که پشتش بازه و تتوهاش تا کمر همه معلومه. بلاتکلیف بین نارنجی... صبح بعد از استخرش و کارای دیگه اش با موهای نارنجی وپر از انرژی میرفت بچه ویلا رو میچلوند. جی ران کلی کمکمون میکرد و ایده میداد . معین دست تو دست دوست دخترش شاد وخوشحال. رضا با همسر عزیزش میومد ونمیدونم چرا حس میکنم همسرش از آیدا کار میخرید. سایه بعد از یه روز کاری خیلی شلوغ خوشو میرسونه. نصف گوشی معاینه ام از کیفش بیرونه. مستانه با بچه هاش میومد. بجای گل یا شیرینی یه دیس بزرگ کتلت و نون سنگک و سبزی خوردن میاورد. آنجلیکا اومده بود ایران و بخاطر نمایشگاه آیدا بیشتر مونده بود. قرار بود عادل عکسهای اون روز رو بگیره برای رسانه ها. رها بعد از کلاس یوگا میره دنبال سپهر کلاس والیبال و باهم میان. سپهر بچه ویلا رو که میبینه کلی سرگرمش میکنه.شهاب  رو نمیدونم بشناسم یا نه بنظرم یه آقای اتو کشیده کت شلواری میاد، هر آدمی که این تیپی وارد بشه باید برم بگم سلام خوش اومدین شما شهابین؟ فرشته یه مدته برگشته ایران و خانواده اشو، دل سیر دیده، با خوشحالی از در میاد. آخر سر هم مثلا نیم ساعت مونده روز اپنینگ تموم بشه کیمیا دختر آیدا خودشو میرسونه. دیر میرسه چون با دوستاش مسافرت بوده وجاده شلوغ.

۰۷ مهر ۱۴۰۵

زندگی زیر میز

کل امروز را با خیال زیر میز گذراندم. 

وقتی ساکن خانه مامان خانم بودم و اوضاع سخت میشد پناه می بردم به کمد دیواری اتاق کوچک کنار حمام ولی از زمانی که چمدانم را برداشتم و راهی شدم که مثلا به آرزوهام برسم کمددیواری را ازدست دادم چرا که کمدهای دیواری آپارتمانهای کوچکم لباسها و کیفهایم را هم در خود جا نمی کرد چه برسد به تنم.توی خانه مامان خانم من چه زندگی گسترده ای داشتم.

حوصله فکر کردن به گذشته را خیلی ندارم چون نمی توانم برایش کاری کنم. فقط میخواستم بگویم از همان روزها کمد تبدیل شده به  زیر میز. وقتی دلم حسابی میگیره و آن روزهایی میرسه که حتی آنقدر انرژی ندارم که به س زنگ بزنم بگم بیا بریم جلاتو سپهر، صندلیهای دور میز رو برمیدارم و با لپتاپ و کتاب و یه بطری آب میرم اون زیر انگار یهو دنیا برام امن میشه.

 امروز از صبح برنامه ام این بود که برم زیر میز ولی خب مسئولیت های بزرگسالی اجازه نداد که خلوت کنم و ریست فکتوری بشم. دم غروب که تازه حسابی هم کلافه شدم چند روزی بود که یک پیج اینستاگرام زده بودم و بنظر خودم یک یوزر خیلی خوش خوان ومناسب برند شدن انتخاب کرده بودم و توش ریز ریز کارهایی میکردم ، یه ویدیویی عصری گذاشتم و داشت کم کم ویو میخورد که پیام اومد برای ایمیلم که بستیمش و طبق قوانین ما نبودی و Apeal  و اینا 

بعدشم که ویدیو بده و داکیومنت بده پاسپورت و فلان و فلان ... هیچی دیکه اون اکانت که پرید . 
با ایمیل ها و فلانهای دیگه سعی کردم یوزرهای شبیهش رو بسازم ...اونها هم پرید 
پذیرفتم فعلا این کار من نیست و برم کشک خودم رو بسابم بهتره.زیر میز رفتن که ممکن نبود و لپتاپ رو خاموش کردم و لباس خنکی پوشیدم و جعبه ها و بطری ها را ریختم توی یک کیسه و رفتم سر کوچه که بذارمشون کنار سطل زباله .هر بار هم این پیام بازرگانی تو ذهنم پخش میشه که زمان بچگی ها و خونه مامان خانم و کمد دیواری از تلویزیون پخش میشد" همشهری عزیز کاغذ رو دور نریز "راستی که قیمتیست کاغذ زباله نیست به قیمتیست نرسیده بودم که یک بنده خدایی گونی به دوش همه رو ازم گرفت و تازه نگاهم به  آسمون افتاد و ماه نصفه ی نزدیک زمین.

 دیدم دل و دماغ برگشتن به خونه رو ندارم راه افتادم قدم زنون دو سه تا کوچه رو رد کردم چشمم خورد به اون مغازه که تا 3-4 سال قبل لوازم تولد میفروخت الان شده  لباس زیر زنونه فروشی یادم افتاد پارسال همین موقع ها که حسابی کلافه ترک کردن  سیگار بودم گذرم به مغازه شون افتاده بود و از حرفهاشون فهمیده بودم که صاحب قبلی مغازه که وسایل تولد میفروخت فوت شده و حالا همسرش اونجا رو کرده لباس زیر فروشی . از همون موقع ها به خودم گفتم هر از گاهی ازشون خریدهایی کنم. رفتم تو مغازه و سلام علیک و دو تا لباس سورمه ای خریدم یه کمی هم با خانوم فروشنده شوخی کردم سر قیمتها و اونم پی شوخی رو گرفت و انگار غم از دل من رفت . امیدوارم از دل اونم رفته باشه . 
برگشتم خونه و یه کم آشپزخونه رو سر و سامون دادم و ویدیویی که پریده بود رو توی  اون کانال تو تلگرام گذاشتم که مثلا کار امروزم بیهوده نباشه. 
بعد به مناسبت سالگرد امروز یه استوری کلوز فرند گذاشتم و لیست دوستام رو از 20 نفر به 14 نفر تبدیل کردم و یادم افتاد 6 نفر هستن که تصمیم گرفتیم دیگه نباشن و شاید جای خالی شون بعضی روزها درد داشته باشه ولی هم سفری باهاشون دردش بیشتره  . 

روز ۱۱۹ _ بوس گربه‌ای

 بعد از پستی که دو، سه ساعت پیش گذاشتم رفتم سراغ آشپزی. پیش‌بند دامنی قشنگ و قدیمی‌م رو بستم به کمرم و مشغول شدم. این پیش‌بند مال طرح‌کاد مدرسه بوده. با کمک مامان دوختم‌ش. مامان هنوز نگهش داشته و داده بهم بعد این‌همه سال. یه دامن چین‌دار کوتاهه با طرح چهارخونه‌ی ریز سفید و آبی. دورش هم نواردوزی گیپور سفید ظریف داره. خوشم میاد پیش‌بند ببندم. به‌خصوص این یکی رو. فکر می‌کنم خانوم‌ها با پیش‌بند بامزه‌تر می‌شن و سکسی‌تر موقع آشپزی :))

وایسادم تره‌های دیشب رو خورد‌کردم روی تخته و یه سیر هم بهش اضافه‌کردم. نمک و زردچوبه و فلفل سیاه زدم. یه قاشق آرد و سه تا تخم‌مرغ هم اضافه‌کردم و تمام. روغن داغ و صدای جیلیز ویلیز سبزی رو که شنیدم و عطرش تو آشپزخونه پیچید، فهمیدم که آشپزی همیشه منو به‌زندگی و زمان حال وصل می‌کنه. جاتون سبز که خوش‌مزه هم شد.

بعد از شام هم رفتم پایین پیش پریا و یه کم ماساژش دادم و قربون‌صدقه‌ی خودش و اون چهارتا وروجک رفتم. نشستم لب پله و یه کم با پریا آروم حرف‌زدم. می‌دونم مسخره‌ست اما پریا تنها موجودی بوده که تو این یه ساله راحت باهاش درددل می‌کردم، هنوزم همینه. 

می‌گن گربه‌ها چشم‌هاشون رو که به‌هم می‌زنن، صاحبشون رو بوس می‌کنن. پریا همیشه من رو نگاه می‌کنه و چشم‌هاش رو بهم‌می‌زنه. خوشم‌میاد بوسم می‌کنه :)

نوزده از سی: راهکارهایی برای دق‌مرگ نشدن/١

روزای اول قطعی مطلق اینترنت(و sms و تلفن و همه‌چی)، وقتی فقط اینترانت کار می‌کرد بازه‌های پرت زمان رو توی یه سایتی می‌گذروندم که یه‌جور سمساری آنلاینه. و از سر بیکاری کاور vcd فیلمای بد و خاطره‌انگیزی رو مرور می‌کردم که بچگی از ویدیوکلوپ کرایه می‌کردیم. توی وقت خالی یکی دو تا رو هم مرور کردم. بعد از اون عادت شد متاسفانه. تعداد زیادی از فیلمای سینمای ایران که ندیده بودم رو دیدم، بیچاره جمال امید که بابت نوشتن کتاباش احتمالا همچین راهی رو رفته. توصیه نمی‌شه. هر فیلم، یک "آری" به زوال عقل. خلاصه که امروز و در ادامه‌ی همون مسیر نشستم به دیدن فیلمی که تصویرش رو از سال‌های دور بهتر از خودش یادم بود، "باج‌خور" فرزاد موتمن. نیکی کریمی تیرخورده و زخمی که افتاده یه گوشه‌ای و فریبرز عرب نیا با اسلحه بالای سرش. فیلم_شرحی کلیشه‌ای از رخدادهای نیمه اول دهه هشتاد از دریچه‌ی تلاش برای ساخت یک فیلم‌جنایی شبه نوآر مناطق محروم_ زن‌ستیزانه به نظر میرسید در پایان و واقعا ارزش دیدن نداشت، جز تیتراژ خوبی که مانی حقیقی و شهره مهران براش ساخته بودن. حروف درشت و بزرگ که در هم می‌رفتن. ارزش دیدن داشت اون استثنائا. 
پ.ن: صحبت فیلمای قدیمی شد. وقتی ۴ سالم بود فکر می‌کردم این یارو روی سی‌دی "گالان" ایرج طهماسبه. عکس فیلم رو توی کاتالوگ تصویر دنیای هنر دیده بودم. و توی ذهنم می‌گذشت که این هم یه فیلمیه در ردیف کلاه‌قرمزی و یکی بود یکی نبود و اینا. فقط غمگین‌تر و بزرگسالانه‌تر. خوندن رو تازه یاد گرفته بودم و به سختی اسم روی فیلم رو می‌خوندم و نمی‌فهمیدم یعنی چی. مادرم هم گفت نمی‌دونه. اسم یه آدمیه، شبیه اسم یه جور شامپوئه. پدر و مادرم نمی‌ذاشتن ببینمش، و تا صبح قسم و آیه که این یارو طهماسب نیست. یه بازیگر گمنامیه به اسم جوانبخش یا همچین چیزی. کنجکاوی ندیدن گالان کشنده بود. تا زمانی که فهمیدم حق با پدر و مادرمه و نمی‌خوان سر کارم بذارن. =))

بیست و نه سپتامبر

 به شکل مسخره ای از خوندن خبرها دوری می‌کنم… تحمل استرس بیشتر رو ندارم. به قول سین تا دو هفته دیگه یک سیب هزار تا چرخ میخوره… فقط میدونم که دو هفته دیگه دارم می‌رم استانبول. امیدوارم از اونجا هم راحت بتونم برم ایران… برای همین فعلا سعی می‌کنم بهش فکر نکنم.

کتاب ماگدا سابو رو شروع کردم چون دوستم می‌گفت دیوانه‌ت میکنه. شروعش عجیبه اما هنوز دیوانه‌م نکرده. حداقل برای فرار از فکر و خیال خیلی خوبه. و همینطور فرار از احساس گناه اینکه چرا نمی‌نویسم. دیروز فکر کردم شاید باید اون روزهای رفتن آرش و تولد بچه رو بنویسم یک‌بار که رها بشم… هر سال چند روز حسابی درگیرشم… امروز صبح شروع کردم به نوشتن… اما نمی‌دونم چی بشه. شاید بشه یک داستان کوتاه تو مایه‌های اتو فیکشن مثلا…

بیست و هشت سپتامبر

 دیشب دخترک سرفه کرد و هی بیدار شد و گریه. ما هم طبیعتا نتونستیم بخوابیم. صبح کلا فانکشنال نبودم و بعد از فرستادن بچه‌ها به مدرسه مجبور شدم برم یک ساعت بخوابم. مرد هم اومد کنارم. گفتم سالگرد آرش همین‌ روزهاست نمیدونم امروز یا فردا... گفتم خیلی عجیبه که انقدر یادش می‌افتم؟ هر سال فکر می‌کنم کمتر میشه اما نزدیک چهارمین سال‌گردشه و من هر سال این موقع‌ها یاد اون روزها و رفتن آرشم. به اندازه آرش به زهرا فکر می‌کنم و چیزی که ویران شد در این زن… انسانی که ساخت دوباره… زندگی عجیبه خیلی. شب که سر زدم اینستاگرام دیدم سالگردش بود و دیدم بالاخره فیلمی که زهرا در سوگ آرش ساخته اول اکتبر در کانادا اکران می‌شه…

آرش رو من از سایت کسوف می‌شناختم از سالهای تمرین عکاسی. بعدتر که با مرد آشنا شدم فهمیدم با هم دوستن. آرش این مدلی بود که حتی دو بار هم می‌دیدیش فکر می‌کردی باهاش صمیمی هستی… من کلا پنج-شش بار دیدمش و معاشرت کردیم، اما رفتنش نمی‌دونم چرا اینکارو کرد باهام.. شاید برای اینکه مرگ و زندگی برام روبروی هم قرار گرفتن… تو روزهایی که بخاطر شرایط بارداریم اخبار شلوغی های ایران رو هم محدود می‌دیدم، وقتی کمتر از یک هفته به زایمانم مونده بود آرش اون‌طوری رفت… تو همه سالهایی که با مرد زندگی کرده بودم ندیده بودم اینطور گریه کنه برای رفتن کسی… آرش اما پر از زندگی بود، مرگ برای آرش اصلا قابل تصور نبود… دخترک من پنج روز دیگه چهار ساله میشه و من هر سال، روزهای نزدیک تولدش یاد رفتن آرش می‌افتم… و زهرا که حتی سختمه براش بنویسم چقدر بهش فکر می‌کنم.

میگرن و زمان حال

 وقتی کتاب می خونم به دنیایی پرت میشم که نویسنده ساخته.

لذت می برم از اینکه  می تونم وارد دنیایی بشم که نویسنده ساخته.
دوران ج.ن.گ دنیای سوکورو تازاکی که موراکامی ساخته بود دنیای موازی بود که بهش پناه می بردم.
امروز روز سختی داشتم ،
نه سخت فیزیکی
سخت روحی ، فشار اخبار جنگ یک طرف و تمام دغدغه های یک زندگی هم یک طرف.
امروز جلسه آنلاینی داشتیم با وکیل مهاجرت ،برای پرونده ای که چهار سال پیش آغاز کردیم و الان به جای پایان راه ، در نقطه ابهام ایستادیم و با بهونه های بی ربط یک ادم بی مسئولیت سر و کله می زنیم و آخرش وصل میشه به وضعیت ایران این روزها.
بهونه های بی سر و ته که مثل مته توی مخ من رفت و میگرنم آغاز به فعالیت کرد و تا این ساعتی که دارم می نویسم به فعالیت خود ادامه داده بی توجه به مسکن.
عصری رفتیم باشگاه.
پاییزه و ترافیک همیشگی تهران که رسیدن به مقصد  را به مثابه رویایی دست نیافتنی میکنه.به قدری میگرنم شدیده که حس میکنم دارم چرندو پرند خلق میکنم .
البته چرند و پرند مدل  رها  نه  چرند و پرند دهخدایی.
توی کافه نشستیم.کافه ی همیشگی.زمین چمن روبه رویم بود و از دور برج میلاد که من همیشه بهش میگم برح گیشا ،دیده می شد با نورهایی که توی بدنه اش می آمدند و می رفتند.
شیر چایی ماسالا سفارش دادم ،بوی دارچین اش برام بوی پاییز رو میده، امشب تا اومدیم شروع کنیم به پیاده روی هوا تاریک شده بود ،نشانه ی دیگری که فصل تغییر کرده. باد می یومد ،هوای تهران چند درجه خنک شده و کاملا امشب در باشگاه محسوس بود .
من امشب خسته بودم خیلی خسته.
سعی کردم فقط لحظه ام رو زندگی کنم ،
کتاب سوگ از آن آدمی رو شروع کردم ،امروز یک جمله ای خوندم توش به نظرم فوق العاده بود : "" گذشته همچون شن روان است و آینده نامعلوم؛ اما در زمان حال می توانی شناور باشی.نه جیزی از قلم افتاده و نه چیزی در سایه‌ی شاید ها پنهان شده است."

چشمانم را بستم تا با باد همراه شوم ،تنها صدایی که می شنیدم صدای برگ ها بود که با باد تکون می خوردند.برگی روی میز افتاد، برگی که زود خودش رو به پاییز باخته بود.خشک بود و زرد.
.

فقط تو نیستی!

هفته‌ی پر سفارشی داشتم و خیلی خوشحالم، واقعا خیلی زیاد! اما پشت خوشحالیم یه چیزی  هست، یه چیزی که نمیدونم چیه ولی چیز خوبی نیست. از من نیست از بیرونه! از عدم تعادله! از ندونستن آینده است. هی با خودم تکرار میکنم، فقط تو نیستی! فقط تو نیستی! فقط تو نیستی!

...

چند دقیقه‌ای در روز، میتونی خودت رو بزنی به اون راه زندگی کنی؟ من بیشترین رکوردم در روز چقدره؟ نمیدونم. باید بشمارمش؟ شاید.

...

اینستاگرام رو هی اسکرول میکنم، هی اسکرول میکنم... میخندم، گریه میکنم، دوباره میخندم، بغض میکنم، فکر میکنم....  ترک خوردم. راستش رو بخواین هیچی رو هم درست و واقعی نگاه نمیکنم.

...

سه روزه هر روز فکر میکنم باید بیام اینجا بنویسم. تو ذهنم مینویسم ولی اینجا نه. واقعا هم نمیدونم چرا نمیومدم. تازگیا خیلی اینجور شدم که یه کاری رو میخوام انجام بدم، همش فکر میکنم که باید انجام بدم ولی نمیدم. خیلی هم ساده‌ست ولی نمیکنم. نمیدونم واقعا!

...

به جاش اینستاگرام رو اسکرول میکنم... .

مرور نُت موبایل

​امشب که داشتم اینجا می‌نوشتم. وسط نوشتن رفتم تو نت موبایلم، دنبال یه نوشته قدیمی می‌گشتم، بعد از مرگ مهران نوشته بودم اما چشمم خورد به این نوشته، سال ۲۰۱۳ برای کسی که خیلی دوستش داشتم نوشته بودم. 

مخاطب خاصت فيس بوك نداشته باشد و آی‌دی كه هفت سال است باز نشده داشته باشد هيچ وقت وبلاگت را نخوانده باشد و فضای مجازی برايش غريبه‌ای باشد که هر از گاهی ميان صفحه‌هايش چرخ می‌خورد . 
 تنها ارتباط ميانتان تلفن‌ها و مسيج‌های هر از گاهی باشد، برايش هم صحبت ديرينه باشی و برايت كسی كه با تمام دنيا معاوضه‌اش نكنی. نبودن‌هايش را تاب بياوری و او خواهان زندگیی سرسری باشد. هر بار خودت را قانع می‌كنی ديگری را دوست داشته باشی، با صدای آمدنش هر آنچه غير خودش را به ميان سايه ببرد و تو معلق شنا كنی.  تنها حسرت يك روز باهم زندگی كردن را داشته باشی و باز رفته باشد بی‌هيچ نشانی تو باشی و يك خط خاموش. 

توی این پستم راجع به همین آدم نوشته بودم. پارسال  از دنیا رفت و یکی می‌خواست ایملیش و باز کنه.

پ‌ن: آیدا امیدوارم که رکورد رو بزنیم

امروز رفتم فروشگاه محبوبم بعد از کار..دقیقن نیم ساعت وقت داشتم که وسط اونهمه لباس و چیزهای قشنگ بگردم و شاید چیزی بردارم..چندتا لباس از قسمت reduced برداشتم ولی هیچ کدوم به دلم ننشست..یعنی اونقدر ننشست که بخوام براش پول بدم.. یه قانون جدید برای خریدم گذاشتم که فقط چیزهایی رو میخرم که واقعن دوستشون دارم و خودمو توش میبینم.. نه چون قیمتش خوبه نه چون حراجه نه چون از قیمتش بیشتر بهش میاد..برای هدیه این مرد هم کاغذ کادو گرفتم و کارت. خیلی خیلی کارت دادن روی هدیه رو دوست دارم.. رسم آدمهای اینجاست که منم انجامش میدم..قراره براش سه روز مداوم تولد بگیرم.. برام یه کم کار زیادی شده ولی دلم میخواد خوشحالش کنم واقعن..خوشحالم که خاطرشو میخوام.. چون توی سن و سال خودم میبینم که آدمها دیگه خسته و ناامید شدن از رابطه و اینطورین که یا هیشکی رو نمیخوان یا یه کسی رو میخوان که کارشون باهاش راه بیفته که همراهشون باشه یه جورایی.. من اما وسط یه قصه عشقی دیگه به این آدم رسیدم.. و نتونستم و نخواستم ازش جدا بشم.. موندم باهاش و یه قصه عشقی جدید ساختم..اون آدم دیگه اتفاقا شرایطش بهتر به نظر میومد.. رابطه باهاش راحتتر بود و غیره ولی خب شاید من از چندسال پیش این قانون رو داشتم .. قانونی که با کسی نمونم چون برام بهتره.. چون آف خورده... چون بیشتر به چشم میاد.. ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶

از خیال تا واقعیت ۶

 رو تخت پاویون دراز کشیده بودم. تازه کشیک رو تحویل داده بودم و حوصله نداشتم تا خانه برم. فریبا اومد تو اتاق گفت سایه موبایلت آنتن نمی‌ده. الف تو حیاط منتظرته. تند تند لباس پوشیدم. رفتم سمت حیاط. ایستاده بودی پایین پله‌ها، جلوی فواره‌ی حوض بیمارستان رسول، با همون لبخند همیشگی و پله‌ها برای رسیدن به تو یکی در میون زیر پاهای من جا می‌موندند.

روم به سمت پنجره بود و نگاهت نمی‌کردم. حالت تهوع داشتم.  نمی‌دونم به‌خاطر حرفهایی بود که الان با هم زده بودیم یا به خاطر ترمزهای میخی بود که گاه و بی‌گاه میگرفتی. گفتی چرا حرف نمی‌زنی؟ جواب ندادم. گفت تو که همه‌ی اینا رو می‌دونستی عزیزم. راست می‌گفت. من همه چیز را از قبل می‌دونستم ولی الان نمی‌تونستم بپذیرم. برای قلبم سدی ساخته بودم. ولی حالا سد ترک خورده بود و آب روان شده بود. اشک‌هام ریخت پایین. گفت سایه باهام غریبه شدی. ازم دور شدی. پیچیدی تو مدرس. حالا دیگه از اون ترمزهای میخ خبری نبود و حالم بهتر بود. اشک‌هامو پاک کردم. گفتی پنجشنبه یادت نره بیای. گفتم نمی‌دونم. گفتی خواهش می‌کنم. حرف نزدم. رسیدیم هفت‌تیر. گفتی دور بزنم؟ گفتم نه همینجا پیاده میشم. 

تو دور زدی و برگشتی تو مدرس. من ماندم و میدان هفت‌تیر و شلوغی جمعیت و همین.

سفر با نینی

 در ادامه‌ی حرفای دیروزمون با دوستمون، ترس برم داشته که نکنه واقعا نتونیم سفر بریم و از سفر لذت نبریم؟ نکنه کالسکه‌ای که در نظر داریم مناسب نباشه؟
شنبه بود یا یکشنبه بود که رفتیم مغازه‌ی کالسکه و اول گفتیم ما هیچی بلد نیستیم و نفهمیدیم آنلاین قضیه چیه. آقاهه گفت به سبک زندگیتون بستگی داره. منم گفتم ما دوست داریم خیلی سفر بریم، یعنی ایده‌آل اینکه همیشه بيرون باشیم. آقاهه میگه چطور سفری؟ منم گفتم وقتی سه ماهه هست میخوایم بریم ریزورت اسکی، با ماشین میریم، چه برف باشه چه نباشه. وقتی چهار ماهه‌اس میریم جنوب فرانسه، اونم با ماشین میریم. وقتی پنج و شیش ماهه‌است میریم دریا و دو ماه میمونیم. اگه خانوادم بیان، وقتی هفته ماهه است یه کروز کوچیک میریم. وقتی هشت ماهه‌اس دو هفته میریم کوه. اینارو با ماشین میریم. اما وقتی ۹ ماهه‌ هست با پرواز میریم آتن و از اونجا دو هفته کروز داریم. وقتی ده ماهه است میریم ژاپن، و وقتی یک ساله‌است میریم برزیل. آرزو که کم نمیشه.
آقاهه یک سفیه فضایی درآورد و گفت این مدل joolz aer2 خیلی راحته و تو هواپیما توی قسمت کابین جا میشه، خیلی کاستومر سرویس خوبی داره و صندلیشم راحته. اما اگه بخواین یه مدل دیگه هم هست که تا شده‌اش بزرگتره اما خیلی استیبل‌تره. گفتیم اگه یکی تاکسی بگیره چطور میشه؟ بچه کجا جا میشه؟ گفت بعضی وقتا میشه به تاکسی گفت که صندلی بچه لازمه.(آره حتما، تو ایتالیا تاکسی همینطوریشم هرگز به موقع در دسترس نیست) ولی بازم اگه بخواین، این یکی مدل هست که میشه برد داخل هواپیما و با خودتون میبرید هرجا که برید.
خلاصه، چند مدل و مزایا و رنگای سفینه‌هارو نشون داد تا رسیدیم به سایبکس دوقلویی. از شانس این مدلشون الکترونیکیم بود. من عاشق اون شدم، اول اینکه فکر میکنم ما سه تا بچه باید داشته باشیم دوم اینکه از این سبدی که داره خیلی خوشم میاد. وقتی رفتیم خونه توی وینتد سرچ کردیم و یکی رو پیدا کردیم که بسینت سایبکس رو میفروخت. اونو هماهنگ کردیم و روز بعدش رفتیم تحویل گرفتیم‌. بسینت رو سه یا چهار ماه بیشتر که استفاده نمیکنن انگار، و قیمتش خیلی زیاده به نسبت و اینکه ترجیح میدم سفینه‌ی خفن نو بگیرم تا بسینت.
دیروز دوستمون در خلال حرفاش گفت برای پاریس یویو استاکه خیلی مناسبه چون سبکه و تا میشه و همه جا جا میشه و با یه دست فرمون میشه داد.
صبح امروز ساعت چهار از خواب پریدم و سرچ کردم سایبکس دو نفری چطوریه فرمون دادنش. گویا سنگینه و از پله بالابردنش سخته. و تو ماشین گذاشتن و برداشتنش هم سخته چون دوازده کیلوست. اما چون ما در آینده دو تا نینی استفاده‌کننده خواهیم داشت، فکر کنم آپشن خوبی باشه چون نسبت به بقیه دوتایی‌ها سبکتر و فرمون‌پسندتره.
خلال اینکه داشتم سرچ میکردم و دنبال یویو دست دوم میگشتم که در اضطرار ممکنه سبک و راحت باشه، دیدم یکی بچه‌دان کوله‌ای Deuter میفروشه ۱۵ یورو. فکر کردم ای وای چه خوب. نیم ساعت پیشش آپلود شده بود، یعنی ساعت ۳.۳۰ صبح. رفتم مدلشو سرچ کنم که ببینم از چه سنی قابل استفاده‌اس و غیره، یکم تمرکزمو از دست دادم و چیزای دیگه هم نگاه کردم، وقتی برگشتم دیدم فروخته شده:(( هی گشتم و یکی دیگه رو پیدا کردم که اونم میگه ۱۵ یورو اما اکانتش نمیدونم چرا دکمه‌ی خرید رو نداره و بهش پیام دادم، بهم میگه قبلا چیز میز فروخته و اکانتش اوکیه:( 
در همین حین‌ها، و تماشای چیزای دست دومی که مردم میفروشن، مثل همه لباسای گوگولی و کتابها، واقعا باید بگم اول اینکه همشونو دلم میخواد؛ دوم اینکه نمیتونم صبر کنم نینی یه قدری بشه که باهم کتاب بخونیم و داستان بخونیم و صداهای شخصیتای کتابارو باهم دربیاریم و قصه‌هاشونو حفظ کنیم و تئاتر بازی کنیم و فیلمای موزیکال ببینیم و آهنگاشونو باهم بخونیم. وقتی اونقدری بشه فکر کنم دو تا نینی دیگم این دوروبر هستن، اونا اهمیت ندارن خیلی.

۱۱۷ از ۱۲۰

 با یه میم دیگه حرف می‌زنم، تو ایران.

می‌گه جنگ هم نشه یه پیش‌بینی عجیب داره تو شهر می‌چرخه. می‌گم چی؟ می‌گه مردم شورش می‌کنن میان خونه‌های منطقه ۱ رو غارت می‌کنن. می‌گه خیلی جدی دارم فکر می‌کنم برم خونه‌ی قبلی تو رو اجاره کنم، یه سری وسايل رو ببرم اون‌جا، که اگه چنین چیزی شد زن و بچه لااقل در امان باشن.

اخباری که از ایران می‌رسه شبیه حرفای فضایی دیاسپورای ایرانی این‌جا شده. یه‌وقتایی فضایی‌تر حتی.

می‌گم چه‌ عجیب، چه‌قدر خبرا سورئال شده. می‌گه آره، بهترین حالت اینه که آدم فضایی‌ها فرود بیان ایران.

ر عزیزم سلام
ح از گفتگوهای عمیق می ترسه. فکر می کنه اگه شیر آب آشپزخونه رو آروم به سمت راست بچرخونم، چون دیگه آب توی صورتم نمی پاشه پس اشکال نداره. امروز یادم افتاد که شما هر باری که همو دیدین با هم بحث کردین. من وقتی میزبانم، با کسی بحث نمی کنم. چون مامانم از بچگی توی گوش ما کرده که وقتی میزبان هستیم نباید چیزی بگیم و می تونیم گلایه هامون رو بذاریم برای وقتای دیگه. به خاطر همین اون باری که با آ و ح خونه ی تو جمع شده بودیم و تو شروع کردی به داد زدن سر ح، من خیلی ناراحت شدم. در حالی که توی یزد هم شما با هم بحث کردین و من فقط تنهاتون گذاشتم. همین تنها گذاشتن دیگران وقت دعوا هم مامانم یادم داده. وقتی توی بچگی با الف دعوا می کردم، مامانم از خونه می رفت بیرون و می گفت تا وقتی بر می گردم به یه نتیجه ای برسین خودتون. انگار ما توی دعوا دنبال نتیجه بودیم. ما فقط بچه بودیم. ف میگه مامانت کار خوبی می کرد، آی دونت تینک سو. چرا انقدر دارم شبیه مامانم میشم؟ نون تنها دختریه که دیدم آرزو داره شبیه مامانش باشه. این خواسته ی من نبود اما داره اتفاق می افته. از نحوه ی برخورد توی موقعیت های حساس تا شکل خوابیدنم. صاد میگه تو مثل مامان نیستی، آی دونت تینک سو. کاش مامانم وبلاگ داشت و می تونستم بفهمم توی مغزش چی میگذره. اون موقع راحت تر می تونستم بگم مثل همیم یا نه.
با مهر و ماچ و به امید دیدار

روز ۱۱۸ _ که نور بیاد

 درباره‌ی هرچیزی که می‌خواستم بنویسم قفل می‌شم! وبلاگ رو باز‌می‌کنم و پست‌های جیران، آیدا و نیلی و نارنجی رو می‌خونم. قبلش هم تو اینستا چند‌تایی پست دیدم با حال‌و‌هوای ابری.

 چه همه خسته‌ایم. چه غمی گرفته ما رو. از ایران تا کانادا و فنلاند و چه‌و‌چه!  امروز کلمه کم آوردم. تو کامنت‌ها فقط دارم بغل می‌فرستم و آه می‌کشم و ایموجی غم‌گین می‌ذارم. امروز کلمه کم آوردم. لال شدم انگار. تو اینستا هم همین‌طور بودم. پام رو توییتر نذاشتم. تازگی‌ها کم‌تر اون‌جا پیدام می‌شه. نغمه نوشته امروز زده تو کار کم‌توجهی به جلسه و مشکلات کار و همه‌چی. کاملاً می‌فهمم این حالت رو. خودم هم مدام دارم فرار می‌کنم و ایگنور می‌کنم جنگ و اینترنت و اخبار بد و دلار رو. برای نغمه نوشتم که این اتفاق وقتی میوفته که من می‌ترسم!

آره الان هم ترسیده‌ام. نمی‌خوام باز ندونم چی می‌شه. نمی‌خوام باز به‌خاطر این‌که خونه‌مون تو منطقه‌ی پر‌خطره، چهل روز یا بیش‌تر دوباره آواره بشم. دوست‌ندارم برم جای دیگه‌ای با آدم‌های دیگه‌ای زندگی کنم. حتی اگه عزیزترین‌هام باشن. نتونم به‌کارهای خودم برسم و آشپزی خودم رو بکنم. که دوباره نتونم ساعتی که می‌خوام بیدار بشم و بخوابم. که نتونیم با هم دو کلمه حرف بزنیم. بحث کنیم. با هم بخوابیم. نمی‌خوام پرایوسیم رو از دست بدم. که نتونم حتی گریه کنم از ترس و ناراحتی صدای جنگنده‌ها. یا که هر چند‌روز به‌خاطر ملاحظه، بین خونه‌ی دو تا مامان‌ها بچرخم و اون وسط  فقط خونه‌ی نون برم که یه دوپینگی کرده‌باشیم.

البته که اگر مجبور بشم دوباره همه‌ی اون جنگ چهل‌روزه رو تکرار می‌کنم. یا هر کار دیگه‌ای. اون‌موقع آدم یه قدرتی پیدا می‌کنه واسه تاب آوری و تحمل، که خودش هم از تعجب وا‌می‌مونه. ولی دلم نمی‌خواد الان قوی باشم. امیدوارم این‌طور نشه. آخه اگر قرار باشه باز جنگ بشه و اوضاع هیچ تغییری نکنه، که فایده‌ای نداره. باز آوارگی و کشتاره فقط :(

نمی‌دونم چی بگم. به‌هر‌حال منم احساس استیصال می‌کنم مثل همه‌ی شما. اما نمی‌خوام بذارم، اون نور کوچیکه که تو قلب و دلمه، خاموش بشه. می‌خوام امیدوار باشم. می‌دونم که می‌تونم. 

تو فکر مهمونی دورهمی پس‌فردام. می‌خوام بگم بچه‌ها بیان خونه‌ی ما. باز براشون غذای خوش‌مزه و با عشق بپزم. می‌خوام دو تا مزه درست کنم که جدید باشه. گرامافون رو روشن کنم و صفحه‌ی فرانک سیناترا رو پخش کنم که کیف کنیم. می‌خوام مست بشم و بپرم رو کانتر و سیگار بکشم و باهم هم‌خونی کنیم دوباره. می‌خوام زندگی رو فراموش نکنم.

 می‌خوام تو خونه، شمع‌های زیادی روشن کنم. 

که نور بیاد...که تاریکی تو دل هیج‌کس نمونه. 🌱🫂

یک روز مرخصی

​این ماه مرخصی بانوانم رو اختصاص دادم به کار بانک و معاشرت با عاطف. چون ساعت کاری بانک‌ها از اول مهر به ۸ تا ۱ تغییر کرده تا ساعت ۷ خوابیدم، قبل از زنگ زدن آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. نمی‌دونم چرا دو ماهی میشه عادت مراقبه صبح رو ترک کردم. بعد از شستن دست و روم و مسواک کردن زیر کتری رو روشن کردم، برخلاف هرروز قهوهٔ فوری بخورم. تا کتری جوش بیاد رفتم سروقت کمد لباس‌ها یه شلوار لینن کرم‌ رنگ‌ که ته رنگ سبز داره با یه شومیز نازک نخی سبز تیره با گل‌های زرشکی و سفید مات و صورتی، برداشتم تا اتو کنم. اتو که تموم شد رفتم سروقت ماگ قهوه و ویفر رو گذاشتم روی یه بشقاب سفالی با خودم آوردم پشت میز. نشستم و در این حین موبایلم و از فلایت‌مود در آوردم تا پیام‌هایی که اون پشت منتظر بودن سرازیر بشن روی صفحه گوشی. البته پیامی نداشتم به‌جز چندتا ایمیل وسطش یه سیگار روشن کردم و وی‌پی‌ان گوشی رو روشن تا قفل درِ اینترنت واقعا باز بشه برام. البته هدفم بیشتر خوندن وبلاگ بود، چون بیشتر از هر چیزی وصلم می‌کنه به اینترنت و البته روابط دوستانه، اینستاگرام بیشتر اوقات برام فاقد جذابیته، خیلی وقت‌ها ممکنه چند روز یه بار بهش سر بزنم. اینجا انگار فرق داره، علی‌رغم اینکه کسی رو ندیدم اما هر روز وقتی بیدار می‌شم اول اینجا رو می‌خونم و هرشب قبل از اینکه برم برای مراقبه و خواب. نزدیک ۸ بود لباس پوشیدم رفتم بانک. بعدش رفتم گل‌فروشی تا یه گلدون گل زاموفیلیا برای عاطف بگیرم. از وقتی وسایل خیاطی‌شو جمع کرده آورده ایرانشهر نرفته بودم ببینمش. رسیدم خونه یه بسته پاستیل میوه‌ای جدیدی که روز قبل گفته بودم سارا برام گرفته بود برداشتم گذاشتم کنار گلدون. یه بیست دقیقه‌ای طول کشید تا یه راننده اسنپ قبولم کنه. وقتی رسیدم عاطف هم جلوی در داشت پرده عکاسی که از دی‌جی‌کالا سفارش داده بود رو تحویل می‌گرفت. باهم رفتیم بالا. قبل از اینکه عاطف ازدواج کنه اونجا زندگی می‌کرد. تو اون خونه چه شب‌ها و روزهایی دور هم جمع شده بودیم، عرق خورده بودیم، رقصیده بودیم، بازی و‌گریه کرده بودیم. بعضی از خونه‌ها همیشه تو ذهن آدم جا میندازن خونه‌ء پر خاطره. یادمه وقتی مهران فوت کرد بعد از مراسم خاکسپاری، رفتیم خونهٔ عاطف. ما فامیل درجه یک نبودیم، اصلا با هیچ‌کدوم‌مون نسبتی نداشت. فقط مثل منارهٔ تسبیح کلی آدم رو بهم وصل کرده بود. وقتی سکته مغزی کرد تا قبل از اینکه بره تو کما، به مهدیه گفته بود: یعنی بچه‌ها میان من و ببینن؟ فکرش و نمی‌کرد بچه‌ها توی اون اتاق بعد از گیت بیمارستان سینا جا خوش کرده باشن. فقط هرازگاهی جاشون و عوض می‌شد، برای ملاقات یا رفتن به خونه در حد یه دوش. بعضی از آدم‌ها خیلی خوب بلدن روت خط بندازن، مهران از اون دست آدم‌ها بود. اگر یه کتاب خوب می‌خوند یا فیلم خوب می‌دید دوست داشت بقیه رو شریک کنه. یه کوه یا سفر می‌خواست بره به همه‌مون زنگ می‌زد پاشید بیاید. باهاش یاد گرفتم، بدون انتظار ببخشم. هیچ‌وقت اسمارت فون نداشت، تو هیچ شبکه اجتماعی عضو نبود. ولی همیشه به روز بود. بعد از رفتنش هم هیچ وقت نشد دور هم جمع بشیم و ازش حرف نزنیم حالا بعد از ۶ سال دوباره می‌خواستم پامو بذارم تو خونهٔ خاطره‌ها.

پ‌ن: آهنگ مرد رودخونه از گروه او و دوستانش رو مراسم خاکسپاری مهران بچه‌ها دسته جمعی باهم می‌خوندن