نمیدانم چرا اینجوری هستم! چرا به نوشتن، جمله و کلمه که میرسم، اینقدر به خودم سخت میگیرم؟ نه این که نتیجهی همچه سخت گرفتنی رسیدن به موفقیت باشد، اما انگار شده وسواسی به جانام، آنجور که نقل به مضمون از «فروغ» به خاطر میآورم که گویی هر کلمه تکهیی از گوشت تنام است که جدا میکنم و میگذارم در بشقاب جلو مخاطب و این اتفاق دردناکیست و نباید راحت به آن تن داد.
باری، در این دور تازه در چند روز اخیر، به قصد منظم و پیگیر نوشتن، خواستم از گفتوگویی با یکی از همکاران بنویسم، خواستم از نگرانیی پیش آمده در بارهی تندرستیی عزیز دلام بنویسم، خواستم از شیرینی و شیطنتهای لوبیا و فردی بنویسم که چه ماجراهایی داشتیم و داریم - مثل همین حالا که موقع نوشتن پسرک دارد کنار سَرم و توی گوشام با فریاد غر میزند و شکایت میکند و نمیگذارد برای همین خطوط محض خالی نبودن عریضه حواس جمع داشته باشم - خواستم از سفر دو روزه به پشت کوه بنویسم، خواستم از ...
اما همه چیز در هم مخلوط میشدند و در میانهی جزئیات سر در گم میماندم. هیچ ننوشتم، اصلا ...
حالا، همین خطهای یک ضرب بی ویرایش، تنها دهنکجی کردن به آن وسواس است. شاید آرام که بگیرم از همهی آنها بنویسم. شاید ...
(۸ مهر ۰۵)